یخبندان تاریک

پارت ۶
بعد از پایان آن جلسه‌ی عجیب اگو سان، همه با کلافگی و خستگی به سمت اتاق‌های خود رفتند. اما نیکو، که ذهن‌اش هنوز درگیر آن لحظه‌ی برخورد در زمین بود، به جای رفتن به اتاق خودش، به سمت بخش مربوط به دخترها رفت. او با تردید در اتاق را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
((ببخشید... میشه بگید ایسو کجاست؟))
الیا که روی کاناپه لم داده بود و سعی می‌کرد نفس تازه کند، با تعجب نگاهش کرد:
((ایسو؟ راستش... من اصلاً نمی‌دونم کجاست. بقیه هم خبر ندارن.))
نیکو با ناباوری اخم کرد: ((یعنی چی؟ همین الان اینجا نبود؟))
ناگهان صدایی از گوشه‌ی تاریک اتاق، جایی که ساداکو ایستاده بود، بلند شد. لحن ساداکو تند و بی‌رحمانه بود:
((احمق یا چی؟ یعنی نیست یا گمشو بیرون؟ اینجا اتاق دخترهاست، نه مرکز اطلاعات!))
الیا با دستپاچگی بلند شد و با خنده‌ای عصبی سعی کرد اوضاع را آرام کند:
((عهههه! ساداکو!! ببخشید نیکو جان، نگران نباش، کلاً اخلاق ساداکو همینه، سخت نگیر!))
نیکو بدون اینکه جواب ساداکو را بدهد، از اتاق خارج شد. او می‌دانست ایسو از آن آدم‌هایی نیست که در شلوغی‌ها بماند. او را جستجو کرد، تا اینکه بالاخره در یکی از راهروهای خلوت و کم‌نور، او را پیدا کرد. ایسو داشت به آرامی قدم می‌زد، انگار که در دنیای دیگری سیر می‌کند؛ نگاهش به زمین بود و ذهنش فرسنگ‌ها از اینجا دور. او چنان غرق در افکارش بود که متوجه حضور کسی نشد و ناگهان با بدن نیکو برخورد کرد.
ایسو مکث کرد. نگاهش را از زمین بالا آورد و با آن چشم‌های بی‌روح، به نیکو چشم دوخت. قبل از اینکه نیکو بتواند حتی یک کلمه برای توضیح یا عذرخواهی بگوید، ایسو با همان صدای آرام و یکنواختش گفت:
((اگه برای حرف زدن اومدی، باید بگم دارم می‌رم سالن. می‌خوام کمی تمرین کنم... می‌خوای بیای؟))
نیکو که از این پیشنهاد غیرمنتظره جا خورده بود، فقط سرش را تکان داد.
آن‌ها به سالن تمرین رفتند، لباس‌های ورزشی را پوشیدند و دوباره به تنهایی در میان زمینِ وسیع ایستادند. تمرین شروع شد، اما این یک تمرین معمولی نبود؛ یک بازی سایشی خاموش. نیکو تمام تمرکز خود را روی ایسو گذاشته بود. هر بار که ایسو قصد داشت با توپ از سمت راست یا چپ حرکت کند، نیکو مثل یک سایه‌ی مزاحم جلوی او می‌ایستاد. او می‌خواست بفهمد، می‌خواست لای آن لایه ی یخی که دور ایسو کشیده شده، نفوذ کند.
ایسو اما کاملاً متفاوت رفتار می‌کرد. او دیگر آن ایسوی وحشی و انفجاری مسابقه نبود. او با احتیاط، آرام و تقریباً با دقت یک جراح بازی می‌کرد. او توپ را با مهربانی به زمین می‌زد و از کنار نیکو عبور می‌کرد، اما هیچ واکنشی به حضور او نشان نمی‌داد. نیکو مدام سوال می‌پرسید، از استراتژی می‌گفت، از اتفاقات بازی می‌گفت، اما ایسو فقط سکوت می‌کرد.
سکوت ایسو، سنگین‌تر از هر فریادی بود.
تا اینکه ناگهان، در میانه‌ی یکی از آن درگیری‌های کوچک، چیزی تغییر کرد. ایسو ایستاد. ناگهان، گوشه‌ی لبانش بالا رفت و لبخندی بسیار کمرنگ و عجیب روی صورتش نشست. آنقدر کوتاه که اگر نیکو پلک می‌زد، ممکن بود آن را نبیند. حتی خود ایسو هم از این واکنش ناگهانی بدنش تعجب کرد.
نیکو که از دیدن آن لبخند خشکش زده بود، خیره ماند. ایسو قبل از اینکه لبخندش محو شود، ادامه داد:
((من این لباس رو انتخاب نکردم... و اینکه چرا اونجا در بازی ایستاده بودم، هم به خودم مربوطه. اینکه حرف نمی‌زنم هم دلیلش ساده‌ست... حوصله‌ی جر و بحث، موافق و مخالف کردن و این حرف‌ها رو ندارم. فقط همین.))
او بدون اینکه منتظر جواب بماند، چرخید و با همان قدم‌های آرام، سالن را ترک کرد و ایسو را در آن سکوت سنگین و پس از لبخند، تنها گذاشت.
><><><><><><><><><>>><>><>><><><>><>>
اینم از پارت ۶
نبودم شرمنده بخاطر نت و نوشتن کامل که فقط براتون میام پشت سر هم آپلود کنم
راستی فصل اول رو نوشتم دارم دوباره میخونم که اشکالات رو رفع کنم(راستی سناریو نمیدید؟؟؟ تا کلی سناریو براتون بنویسم؟؟؟)
بهرحال عشق منید و حتما حمایت و لایک و فالوم هم فراموش نکنید
بدرود
دیدگاه ها (۱۳)

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

رز آبی پارت ۳۰

پارت ۲۲

پارت نهم راز خون

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ¹⁰ویو تهیونگ همین جور توی بغل بو...

Destiny part 17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط