{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان گوهر مارگارتا

اسم رمان گوهر مارگارتا
فصل 1
از زبان نویسنده
دوتایی داشتن به ارامی پر قو که روی ابریشم راه میرود راه میرفتند ولی چشم نگهبانان که سال هاست اموزش دیدن و مورچه ای خطا راه برود را میبینند از ان ها دور نمیماند یکی از ان ها به سمتشون میرود
لوسین : اه لعنتی الاهی کورشی خب نیکولاس چیکار کنیم
نیکولاس : خب از جادوی سیاهت برای مخفی کردنمون استفاده کن بهترین راهه
لوسین : من جادومو از سر راه نیاوردم ولی این بهترین راهه
لوسین با قدرت سیاهش هاله ای سیاه دور خودش و نیکولاس درست میکند و بعد از چند ثانیه هردوی ان ها چیزی دو توهم نیستن نگهبان که وقتی به ان ها میرسد چیزی نمیبیند انگار کسی انجا نبوده به همین دلیل راهشان را تغییر میدهد و ولی یکی از ان ها میماند او میتوانست حس کند کسی اینجاست و کار هردوی ان ها را سخت تر کرد نیکولاس برای رهایی از دست ان نگهبان احمق با قدرت رعد و برقش یکی از گلدان های کمی دورتر را شکست پس از رفتن نگهبان هردو وارد اسانسور شدن
از زبان لوسین
وقتی رسیدیم خودمو از سایه بودن در اوردم و وارد راهرو شدیم به خاطر مهارت ها جاسوسیمون مثل یه سایه از بین دوربین ها جوری که انگار وجود نداریم رد شدیم وقتی رسیدیم به وسط سالن که از چهار طرف سرباز هست گفتم
لوسین : خب حالا چه گو.ه.ی بخوریم
نیکولاس : اهم خب به بالا نگاه کن یه دریچه تهویه داره اگر سایه شیم و بریم بالا میتونیم بعد از چند دقیقه به سقف برسیم اممم چند دقیقه اممم
لوسین : 2 دقیقه و 31 ثانیه اگر بجنبیم
نیکولاس داشت مثل کسایی که جن دیدن نگام میکرد ولی بعدش به حالت جدی خود برگشت
نیکولاس : خیل و خب پس دستمو بگیر که باید بریم بالا
دستشو گرفتم و سایه شدم و اونو هم سایه کردم و درست بعد از دو دقیقه و 32 ثانیه رسیدیم روی سقف
لوسین : لعنتی یک ثانیه اشتباه کردم حالا اینا را ولش الان چیکار کنیم ?
نیکولاس : خب اول من میپرم و اون گوهر مارگارتا را از دست اون شیاد میگیرم بعدش باید کمکم کنی
لوسین : قول نمیدم کمکت کنم
نیکولاس بعد از این حرفم اخم کرد و بعدش پرید پاین و توی هوا یک چرخشی 360 درجه کرد و محکم با پا فرود اومد زمین و یه مشت محکم خوابوند توی دهن اون جادوگره و گوهر مارگارتا را گرفت
نیکولاس : آه بالاخره این لعنتیو گرفتم
یهو نگام افتاد به دست جادوگر داشت می‌درخشید وای نه میخواد نیکولاس را به سنگ تبدیل کنه الان چه غلطی بکنم کمکش کنم یا نه آههههههههه توف تو این زندگی به درک هر چی باداباد
مثل نینجا ها پریدم پایین سایه هامو احضار کردم و دستاشو بستم که فکر کردم همچی حل شده که دیدم قوز بالا قوز شد
سربازا درن میان لعنتی
لوسین : نیکولاس سربازا درن میان
نیکولاس : باید از پنجره فرار کنیم
لوسین : نه نمیشه برای اینکار به جادوی سیاهم نیاز داریم که پامون نشکنه و من اگر این عوضیو ول کنم در عرض 21 ثانیه دوتایی مون تبدیل به سنگ میشیم
نیکولاس : پس الان چه گو.هی بخ.و.ریم
سربازا با لگد وارد شدن
لوسین : ( داد زدن ) حمله کن
نمیتونستم از جادوم استفاده کنم پس با کاراته و چندتا ضربه با شمشیر سربازا کار و حل کردم و نیکولاس هم با قدرت رعد و برق و شمشیرش . با شمشیرش زد یکیو از وسط نصف کرد که خون بنده خدا پاشیده روم ولی حواسم بعد از 10 سال کار پرت شد و شمشیر یکیشون فرو رفت تو دستم
لوسین : اخخخخخخخخخخخ مرتیکه بی فانوسسسسس
دستم خیلی درد میکرد و بدتر از اون محاصره شده بودیم و چاره ای نداشتم به غیر از اینکه ...
میزارم ادامشو صبر کنید
دیدگاه ها (۲)

part 12

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "43""ویو پارک آنجلینا"آخیش...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط