{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت بیست و هشت×پارت دو

×قسمت بیست و هشت×پارت دو
انگار زمان از حرکت افتاده بود.انگار دیگه سورتمه هم نمیچرخید.هیچیو نمیدیم.جز دوتا چشم مشکی که با بهت بهم خیره شده بود.نمیدونستم چیکار کنم.چی بگم.فقط محکم دسته های سورتمه رو گرفته بودم.اونقدر که دستام عرق کرده بودن.حالم خوب نبود.ولی خیلی خوشحال بودم.اصلا خودمو نمیشناختم.گم شده بودم.تو احساساتی که زمان بروز هیچکدوموشونو نداشتم.من هرگز منتظر این جمله توی این موقعیت از سامان نبودم.فکر میکردم باید موهامم مثه دندونام سفیده بشه که سامان به عشقش اعتراف کنه.این ینی چی؟!.اخه چرا انقد گیج میزنم.زمان به سرعت گذشته بود.چون سورتمه از حرکت ایستاد.تلو تلو خوران از صندلی کنار ساما دور شدم.حتی بر نگشتم نگاش کنم.یکم گیج بودم.داشتم می افتادم که به اولین نیمکت توی پارک پناه بردم.سامان سراسیمه دوید سمتم.از خجالت سرمو انداخته بودم پایین.کنارم نشست.اونم ساکت بود.چند دقیقه ای همینجوری گذشت.سامان گفت:اووم.چیزه
داشت هی با صداش بازی میکرد.نمیدونست چی بگه.درست مثل من.منتظر موندم تا جملشو کامل کنه.
سامان-ببین ویدا..ینی.به خدا مخم کار نمیکنه.نمیدونم چجوری حرف بزنم
خندم گرفت.خیلی بامزه حرف میزد.یهو بی مقدمه گفت:واقعا دوسم داری؟
الان دیگه روی سورتمه نبودم که از هیجان زیاد یه چیزی از دهنم بپره بیرون.یا فکر کنم صدامو نمیشنوه و با این خیال حرف دلمو بزنم.الان کنارم نشسته.اگه جوابمو منفی بدم که اصلا منطقی نیست.چون هم به خودم هم به سامان ظلم کردم..ولی اگه مثبت باشه..اونجوری باید به بعدشم فکر کنم.چون با این حساب سامانتا پای ازدواج واینا هم جلو میره...باید تصمیم بگیرم.تصمیمی که ایندمو میسازه.اینده بدون سامان و اینده با سامان.و معلومه من کدومو ترجیح میدم:اگه نداشتم که نمیگفتم
بعدم به سرعت با خنده ازش دور شدم.صداشو از پشت سرم میشنیدم .که دائم میگفت:نمیتونم باور کنم...خدا...ینی واقعیت داره؟!..نه .نه..نمیشه...نمیتونم که باور کنم...واااای خدا...چاکرتم..خدایا یدونه ای
.....................................................................................................................................................................................
دیشب یکی از بزرگترین شبای زندگی من بود.شبی که بعد اون من واقعا عاشق سامان شدم.شبی که بعد اون دیگه تو اس ام اس بازیامون به هم فحش نمیدیم .بلکه دایم قربون صدقه هم میریم.یه شب رویایی..که هرگز از ذهنم پاک نمیشه
از صبح که بیدار شدم فقط یه عالم اس ام اس و مسیج از سامان داشتم..بعدم که با قیافه اشفته و مزخرفم خواستم برم پایین صدای مامان میخکوبم کرد:سامان من اول صبحی ام از دست تو نباید اروم و قرار داشته باشم؟
-خاله بد کردم واست نون تازه گرفتم بشینیم دور همی بخوریم؟
-نخیر بد نکردی...ولی نمیدونم سرت به کجا خورده که واسه من نون خریدی.
-خاله انقد غر نزن.بیا سفررو پهن کن من برم ویدارو صدا کنم
-معلوم نیست تو و این دختر خالت باز که کلکی سوار کردین...برو صداش کن من صبحانرو اماده کنم
واااااااای وااااای...سامان دیوونه...اخه عاشقی چه کارا که با ادم نمیکنه...نیگا پسره خل و چل رفته نون خریده و به بهونه نون اومده که منو ببینه.تند رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردم...داشتم موهامو شونه میکردم که صدای سامان از پشت در اومد:ویدا خانم...خانم خوشگلم
دلم قنج رفت ...گفتم الان میام و بعد که کارام تموم شد از اتاق اومدم بیرون...دقیقا پشت در بود...سینه به سینه شدیم..عوضی قدشم بلند بود..تقریبا تا زیر گردنش بودم..خندید و گفت:ویدا خانم لازم نبود انقد خوشگل کنی ...ما به همون خرس از باغ وحش فرار کرده ام راضی بودیم
با حرص گفتم:ساـمــــــــــــان
با عشق گفت:جانـــــــــــم
خندیدم و رفتیم پایین ...مامان با تعجب به من و قیافم نگاه کرد و گفت:الله علم
سر میز صبحانه مامان گفت :چه نونای خوشمزه ای
منم با ذوق گفتم:خب سامان خریده دیگه.
مامان با تاسف نگام کرد و گفت:سامان خریده..نپخته که همچین با افتخار میگی..بعدشم...حالا بشین تماشا کن...یه سوری ازمون بگیره سره همین دوتا نون بربری
زیر لب گفتم:شما که سور نمیدی...دخترت سور میده..
مامان چون اون سر میز نشسته بود صدامو نشنید.ولی سامان چون کنارم بود شنید و چون داشت ابمیوه میخورد پرید تو لوش و به سرفه افتاد..وقتی حالش جا اومد گفت:سوری نمیدی که فنچ کوچولو...ته تهش یه نی نی واسمون میاری...با پام وبیدم روی پاهاش از زیر میز...چشاش در اومد...تا باشه با من از این شوخیا نکنه...پسره چلغوز...
دیدگاه ها (۵۱)

×قسمت بیست و هشت×پارت دومامان با تعجب به سامان نگاه کرد و گف...

×قسمت بیست و هشتم×پارت سهاحساس قلقلک میکردم روی پیشونیم...ول...

×قسمت بیست و هشت×پارت یکگوشامو تیز کردم..عکس العمل سامان مهم...

×قسمت بیست و هفت×پارت چهاراز‌حرص و نگرانی با انگشتام روی دست...

Part 11<ویو نونا> اصلا میرم تو اتاق جیهوپ میخوابم کوک: تو غل...

forced marriage"single part. ات : بسه دیگه شوگا : زنیکه عوضی...

بچها ببخشید چند روز نبودم و فعالیت نکردمبخاطر این بود که کلی...

#نفرتی_عاشقانه𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏ویو جونگکوکتو خونه نشسته بودم و به تلویز...

رمان تهیونگ

💢 این خانم معلم ۲۸ ساله تو ترکیه با دانش آموز پسر ۱۴ سالش وا...

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

رمان

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_1 ویو میرا تقریبا 4 ساعت ...

برادر ناتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط