^فـــیـــک جـــونـــگـــکـــوک^(پارت۱۶)
___________________________
کل عروسی…
که راستش بهتره بگم اون مهمونی اجباری و خفهکننده،
با عذاب کشیدن و میل به فرار کردنم گذشت؛ همون میل همیشگی که هر دقیقه از شدت نگاههای قایمکی جونگکوک بدتر میشد.
نگاههایی که پر از تنفر بود…فقط یه حس سرد و سنگین که مستقیم تو صورتم پرت میکرد.
نمیدونم از کی نگاهم رفته سمت حلقه.
همون حلقه نقرهای رنگی که چند ساعت پیش با اون همه زور و نمایش، روی انگشتم گذاشته بودن.
توی نور کم برق میزد و من هر بار نگاهش میکردم، یه موج جدیدی از واقعیت میخورد تو صورتم.
هرچقدر از جونگکوک متنفر بودم…
از سلیقش خوشم میومد.
لعنت بهش، حداقل این یکی رو خوب انتخاب کرده بود.
این موضوع رو وقتی بیشتر فهمیدم که قدم گذاشتم توی اون اتاق خواب باشکوهی که برای من چیده بود.
انگار خواسته بود ثابت کنه «بلده» چطور آدمو تحت تاثیر بذاره…
ولی هنوز هم، با تمام این نمایشها، یه چیزی توش کم بود؛
عقل.
مقدار زیادی عقل.
حتی الان هم که پشت فرمونه.
اونقدر پاشو روی پدال گاز فشار میداد که هر ثانیه حس میکردم لاستیکها توی این بارون لعنتی لیز میخورن و هردومون یه راست پرت میشیم ته دره.
قلبم وحشی میزد، جوری که حتی صدای تقتقش از صدای شدید بارون هم بلندتر شده بود.
نفسم بالا نمیومد...
عمیق نفس میکشیدم....اما اکسیژنی وارد ریههام که تحتتاثیر عطر تلخ جونگکوک قرار گرفته بودن،نمیشد.
یه لحظه نگاهم رفت سمت جونگکوک.
کاملاً ریلکس بود.
آروم.
انگار نه انگار با سرعت ۱۲۰ تو اتوبان خیس داره پرواز میکنه!
طوری رانندگی میکرد که انگار کل این وضعیت فقط یه بازی بچهگانست واسش.
دلم نمیخواست چیزی بگم.
مطمئن بودم هر واکنشی نشون بدم، بیشتر لجش میگیره و تندتر میره.
پس سکوت کردم…
صبر کردم…
منتظر موندم شاید بالاخره خودش از لجبازی خسته شه و مثل آدم رانندگی کنه.
______________________
ثانیهها و دقیقهها میگذشت.
جیک نمیزدم.
نه برای غرور، نه برای اینکه شجاعم؛
برای اینکه واقعاً میترسیدم حرف بزنم و اوضاع بدتر بشه.
البته دروغ نگم...شاید یه کوچولو غرور وجودمو گرفته بود و نمیزاشت چیزی بگم.
تا اینکه…
وارد یه جادهٔ متفاوت شدیم.
باریکتر، تاریکتر، خلوتتر.
قلبم رسماً داشت سکته میکرد.
جونگکوک به جهنم!
من هنوز برای مردن خیلی جوونم!
لجبازی برای الان زیادی مسخرس…
قبل از اینکه واقعاً جنازمون رو از ماشین بکشن بیرون.
ناخودآگاه دستم رفت سمت دستش که روی دنده بود و چنگی نثارش کردم.
تقریباً داد زدم:
“جونگکوک! عقلتو از دست دادی؟!”
فقط یه لحظه چشمشو از جاده برداشت.
یه نگاه کوتاه به چشمای گرد و ترسیدهم انداخت.
اونقدر کوتاه، اما کافی…که بفهمه واقعاً ترسیدم.
بدون اینکه حرفی بزنه، سرعتش کم شد.
اروم اروم...
تا بالاخره ماشین از حالت پرواز دراومد.
یه نفسی از سر آسودگی کشیدم، نفسی که شبیه آزاد شدن گرهای توی سینم بود.
خدا لعنتت کنه…
چرا باید تو باعث میشدی همچین نفسی بکشم؟
چرا باید باعث میشدی همچین احساس آسودگیای داشته باشم؟
پلکهام سنگین شد…
اونقدر که ناخودآگاه داشتن روی هم میفتادن،
که یهو صدای جونگکوک مثل یه سیلی زد تو گوشم:
“نمیخوای دستتو برداری؟”
چشمهام از تعجب باز شد.
نگاهم افتاد به دستم.
هنوزم مچش رو محکم گرفته بودم.
اونقدر محکم که رد ناخنهام کاملاً رو پوستش مونده بود…
کبود… دردناک…
و کاملاً معلوم.
دستمو سریع کشیدم و سعی کردم برق گرفتگی ناشی از حرف جونگکوکو بروز ندم.
خودمو جمع کردم گوشه صندلی، درست جایی که سایهٔ تاریک بارون روی شیشه میفتاد.
به قطرههایی که روی پنجره مثل چند دقیقه پیش ِجونگکوک از هم سبقت میگرفتن خیره شدم…
و سعی کردم ضربان قلبم رو اروم کنم.
_____________________
ادامه دارد...
شرطارو نرسوندین اما من بچه خوبیام😭
بازم امشب پارت میزارم💅🏻
کل عروسی…
که راستش بهتره بگم اون مهمونی اجباری و خفهکننده،
با عذاب کشیدن و میل به فرار کردنم گذشت؛ همون میل همیشگی که هر دقیقه از شدت نگاههای قایمکی جونگکوک بدتر میشد.
نگاههایی که پر از تنفر بود…فقط یه حس سرد و سنگین که مستقیم تو صورتم پرت میکرد.
نمیدونم از کی نگاهم رفته سمت حلقه.
همون حلقه نقرهای رنگی که چند ساعت پیش با اون همه زور و نمایش، روی انگشتم گذاشته بودن.
توی نور کم برق میزد و من هر بار نگاهش میکردم، یه موج جدیدی از واقعیت میخورد تو صورتم.
هرچقدر از جونگکوک متنفر بودم…
از سلیقش خوشم میومد.
لعنت بهش، حداقل این یکی رو خوب انتخاب کرده بود.
این موضوع رو وقتی بیشتر فهمیدم که قدم گذاشتم توی اون اتاق خواب باشکوهی که برای من چیده بود.
انگار خواسته بود ثابت کنه «بلده» چطور آدمو تحت تاثیر بذاره…
ولی هنوز هم، با تمام این نمایشها، یه چیزی توش کم بود؛
عقل.
مقدار زیادی عقل.
حتی الان هم که پشت فرمونه.
اونقدر پاشو روی پدال گاز فشار میداد که هر ثانیه حس میکردم لاستیکها توی این بارون لعنتی لیز میخورن و هردومون یه راست پرت میشیم ته دره.
قلبم وحشی میزد، جوری که حتی صدای تقتقش از صدای شدید بارون هم بلندتر شده بود.
نفسم بالا نمیومد...
عمیق نفس میکشیدم....اما اکسیژنی وارد ریههام که تحتتاثیر عطر تلخ جونگکوک قرار گرفته بودن،نمیشد.
یه لحظه نگاهم رفت سمت جونگکوک.
کاملاً ریلکس بود.
آروم.
انگار نه انگار با سرعت ۱۲۰ تو اتوبان خیس داره پرواز میکنه!
طوری رانندگی میکرد که انگار کل این وضعیت فقط یه بازی بچهگانست واسش.
دلم نمیخواست چیزی بگم.
مطمئن بودم هر واکنشی نشون بدم، بیشتر لجش میگیره و تندتر میره.
پس سکوت کردم…
صبر کردم…
منتظر موندم شاید بالاخره خودش از لجبازی خسته شه و مثل آدم رانندگی کنه.
______________________
ثانیهها و دقیقهها میگذشت.
جیک نمیزدم.
نه برای غرور، نه برای اینکه شجاعم؛
برای اینکه واقعاً میترسیدم حرف بزنم و اوضاع بدتر بشه.
البته دروغ نگم...شاید یه کوچولو غرور وجودمو گرفته بود و نمیزاشت چیزی بگم.
تا اینکه…
وارد یه جادهٔ متفاوت شدیم.
باریکتر، تاریکتر، خلوتتر.
قلبم رسماً داشت سکته میکرد.
جونگکوک به جهنم!
من هنوز برای مردن خیلی جوونم!
لجبازی برای الان زیادی مسخرس…
قبل از اینکه واقعاً جنازمون رو از ماشین بکشن بیرون.
ناخودآگاه دستم رفت سمت دستش که روی دنده بود و چنگی نثارش کردم.
تقریباً داد زدم:
“جونگکوک! عقلتو از دست دادی؟!”
فقط یه لحظه چشمشو از جاده برداشت.
یه نگاه کوتاه به چشمای گرد و ترسیدهم انداخت.
اونقدر کوتاه، اما کافی…که بفهمه واقعاً ترسیدم.
بدون اینکه حرفی بزنه، سرعتش کم شد.
اروم اروم...
تا بالاخره ماشین از حالت پرواز دراومد.
یه نفسی از سر آسودگی کشیدم، نفسی که شبیه آزاد شدن گرهای توی سینم بود.
خدا لعنتت کنه…
چرا باید تو باعث میشدی همچین نفسی بکشم؟
چرا باید باعث میشدی همچین احساس آسودگیای داشته باشم؟
پلکهام سنگین شد…
اونقدر که ناخودآگاه داشتن روی هم میفتادن،
که یهو صدای جونگکوک مثل یه سیلی زد تو گوشم:
“نمیخوای دستتو برداری؟”
چشمهام از تعجب باز شد.
نگاهم افتاد به دستم.
هنوزم مچش رو محکم گرفته بودم.
اونقدر محکم که رد ناخنهام کاملاً رو پوستش مونده بود…
کبود… دردناک…
و کاملاً معلوم.
دستمو سریع کشیدم و سعی کردم برق گرفتگی ناشی از حرف جونگکوکو بروز ندم.
خودمو جمع کردم گوشه صندلی، درست جایی که سایهٔ تاریک بارون روی شیشه میفتاد.
به قطرههایی که روی پنجره مثل چند دقیقه پیش ِجونگکوک از هم سبقت میگرفتن خیره شدم…
و سعی کردم ضربان قلبم رو اروم کنم.
_____________________
ادامه دارد...
شرطارو نرسوندین اما من بچه خوبیام😭
بازم امشب پارت میزارم💅🏻
- ۵۴.۹k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط