سناریو انهایپن~
وقتی مافیان و ما نمیدونیم ولی وقتی یه شب فکر میکنن خوابیم چون دیروقته با پیراهن خونی میان و ما بدو بدو میریم سمتش و بهش نگاه میکنیم
پارت اول
♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️
هیسونگ: ا.ت..چرا بیداری؟باید... باید الان خواب با..😶
ا.ت:چرا..چرا خونی؟!😳
هیسونگ:(سکوت میکنه و اروم میاد سمتت که تو میری چند قدم عقب)
ا.ت:میگم چرا خونی!!این خون توعه یا کس دیگه؟!(با بغض و داد میگی)
هیسونگ:(بهت خیره میشه با بغض و اروم میگه)
هیسونگ:خون من نیست..😔
ا.ت:(بهش خیره میشی چند ثانیه و بعد میری جلو و لباسش رو نگاه میکنی)
هیسونگ:من مافیام..(اشکات رو پاک میکنه)
هیسونگ:ا.ت...ترکم کنی مانعت نمیشم ولی بخدا،به جون خودت که عزیزترمی من عاشقتم،ولی بخوای بری من مان..
ا.ت:لباساتت در بیار.. باید با دست شست تا کامل لکه ها پاک بشن..
هیسونگ:(با بغض بهت نگاه میکنه و آروم سرش رو تکون میده)
هیسونگ:مرسی..
ا.ت:فردا درباره اش حرف میزنیم، فکر نکن به زودی ها برام عادی بشه یا ببخشم..ولی یه قولی بهت میدم که ترکت نمیکنم، چون نمیتونم...
هیسونگ:(اروم پیشونی ات رو میبوسه)
جی:بیداری بازم؟😶
ا.ت:خون..خوننن!😨
جی:اها این؟ نه بابا این چیزه.. امم.. رنگه.. رنگه عزیزم😁
ا.ت:این..این خون نیست!؟😶
جی:خون؟ نه بابا عزیزم داشتم دیوار های کمپانی رو رنگ میکردیم با بچه ها که چیز شد.. اره😁
ا.ت:اها باشه.. وای خدایا یه دقیقه فک کردم آدم کش*تی!😄 (با خنده)
جی:(خنده عصبی میکنه)😅
جی:من! بیخیال من دلم نمیاد مورچه رو له کنم!😇
ا.ت:میدونم..خب من میرم دیگه آماده بشم بخوابم عزیزم😊(با لبخند ازش دور میشی)
جی:(لبخندش با رفتنت از بین میره و با خودش زمزمه میکنه)
جی:مورچه که آزاری نداره،انسانه که به گناه آلودست..
جیک:(وقتی سریع میری سمتش میترسه و یه داد ریزی میزنه که توهم یه جیغ ریزی میزنی و بعد بهم خیره میشید)
جیک:عشقم؟!😳
ا.ت:عشقم؟!😶
جیک:عشقم؟! 😳
ا.ت:عشق...ای بابا!.. تو چرا خونی! کسی زدتت! دعوا کردی!😨
جیک:امم.. اره... اره دعوا کردم..😁
ا.ت:با کی! بگو برم پارش کنم!😤
جیک:نه بابا عشقم نگران نباش خودم ترتیبش رو دادم!😎
ا.ت:خوبه آفرین!طرف رو که نکش*تی! 🤨
جیک:(چندبار پلک میزنه)
جبک:ن.. نه بابا!
ا.ت:خب خوبه.. بیا زخم هات رو ببندم.😁
جیک:نیازی نیست عزیزم تو برو بخواب خودم انجامش میدم😊(با لبخند)
ا.ت:من نمیرم همین جوری،خیالم باید راحت بشه!😑
جیک:عزیزم!😒
ا.ت:عزیزم!🙄
جیک:عزيزم!!😒
(و تا صبح ادامه داره)
سونگهون:ا.ت..؟😶
ا.ت:وای خاک به سرم تو چرا عرق خونی! چیزیت شده!😳 (میری سمتش و با نگرانی نگاهش میکنی که متوجه میشی خون خودش نیست)
سونگهون:عزیزم.. من میتونم بهت توضیح بدم..
ا.ت:میشنوم.. (با ترس نگاهش میکنی)
سونگهون:من.. من.. من عضو یه چیزیم.. چیز..
ا.ت:چیز؟
سونگهون:مافیام...
ا.ت:چی؟
سونگهون:این خون من نیست، خون کسیه که کش*تم..😔(صورتت رو توی دستش میگیره)
ا.ت:دست بهم نزن!😣💔
سونگهون:ببخشید😞(دستش رو میاره پایین)
ا.ت:نه وقتی دستت خونیه! باید بهم میگفتی از همون اول ،چیز خاصی که نیست پنهانش کردی!🤨
سونگهون:(با تعجب بهت نگاه میکنه)
سونگهون:چی؟😳
ا.ت:همین که گفتم!😒(ازش دور میشی و میری سمت اتاق و با خودت زمزمه میکنی) انگار مثلا ملکه الیزابت چهارم رو کش**ته که ازم پنهون کرده! من که عاشق مافیا بازی ام!
سونگهون:(اروم میخنده)
سونگهون:عاشق همینش شدم..🙃
این از پارت اول پارت دو هم گذاشتم:)
پارت اول
♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️
هیسونگ: ا.ت..چرا بیداری؟باید... باید الان خواب با..😶
ا.ت:چرا..چرا خونی؟!😳
هیسونگ:(سکوت میکنه و اروم میاد سمتت که تو میری چند قدم عقب)
ا.ت:میگم چرا خونی!!این خون توعه یا کس دیگه؟!(با بغض و داد میگی)
هیسونگ:(بهت خیره میشه با بغض و اروم میگه)
هیسونگ:خون من نیست..😔
ا.ت:(بهش خیره میشی چند ثانیه و بعد میری جلو و لباسش رو نگاه میکنی)
هیسونگ:من مافیام..(اشکات رو پاک میکنه)
هیسونگ:ا.ت...ترکم کنی مانعت نمیشم ولی بخدا،به جون خودت که عزیزترمی من عاشقتم،ولی بخوای بری من مان..
ا.ت:لباساتت در بیار.. باید با دست شست تا کامل لکه ها پاک بشن..
هیسونگ:(با بغض بهت نگاه میکنه و آروم سرش رو تکون میده)
هیسونگ:مرسی..
ا.ت:فردا درباره اش حرف میزنیم، فکر نکن به زودی ها برام عادی بشه یا ببخشم..ولی یه قولی بهت میدم که ترکت نمیکنم، چون نمیتونم...
هیسونگ:(اروم پیشونی ات رو میبوسه)
جی:بیداری بازم؟😶
ا.ت:خون..خوننن!😨
جی:اها این؟ نه بابا این چیزه.. امم.. رنگه.. رنگه عزیزم😁
ا.ت:این..این خون نیست!؟😶
جی:خون؟ نه بابا عزیزم داشتم دیوار های کمپانی رو رنگ میکردیم با بچه ها که چیز شد.. اره😁
ا.ت:اها باشه.. وای خدایا یه دقیقه فک کردم آدم کش*تی!😄 (با خنده)
جی:(خنده عصبی میکنه)😅
جی:من! بیخیال من دلم نمیاد مورچه رو له کنم!😇
ا.ت:میدونم..خب من میرم دیگه آماده بشم بخوابم عزیزم😊(با لبخند ازش دور میشی)
جی:(لبخندش با رفتنت از بین میره و با خودش زمزمه میکنه)
جی:مورچه که آزاری نداره،انسانه که به گناه آلودست..
جیک:(وقتی سریع میری سمتش میترسه و یه داد ریزی میزنه که توهم یه جیغ ریزی میزنی و بعد بهم خیره میشید)
جیک:عشقم؟!😳
ا.ت:عشقم؟!😶
جیک:عشقم؟! 😳
ا.ت:عشق...ای بابا!.. تو چرا خونی! کسی زدتت! دعوا کردی!😨
جیک:امم.. اره... اره دعوا کردم..😁
ا.ت:با کی! بگو برم پارش کنم!😤
جیک:نه بابا عشقم نگران نباش خودم ترتیبش رو دادم!😎
ا.ت:خوبه آفرین!طرف رو که نکش*تی! 🤨
جیک:(چندبار پلک میزنه)
جبک:ن.. نه بابا!
ا.ت:خب خوبه.. بیا زخم هات رو ببندم.😁
جیک:نیازی نیست عزیزم تو برو بخواب خودم انجامش میدم😊(با لبخند)
ا.ت:من نمیرم همین جوری،خیالم باید راحت بشه!😑
جیک:عزیزم!😒
ا.ت:عزیزم!🙄
جیک:عزيزم!!😒
(و تا صبح ادامه داره)
سونگهون:ا.ت..؟😶
ا.ت:وای خاک به سرم تو چرا عرق خونی! چیزیت شده!😳 (میری سمتش و با نگرانی نگاهش میکنی که متوجه میشی خون خودش نیست)
سونگهون:عزیزم.. من میتونم بهت توضیح بدم..
ا.ت:میشنوم.. (با ترس نگاهش میکنی)
سونگهون:من.. من.. من عضو یه چیزیم.. چیز..
ا.ت:چیز؟
سونگهون:مافیام...
ا.ت:چی؟
سونگهون:این خون من نیست، خون کسیه که کش*تم..😔(صورتت رو توی دستش میگیره)
ا.ت:دست بهم نزن!😣💔
سونگهون:ببخشید😞(دستش رو میاره پایین)
ا.ت:نه وقتی دستت خونیه! باید بهم میگفتی از همون اول ،چیز خاصی که نیست پنهانش کردی!🤨
سونگهون:(با تعجب بهت نگاه میکنه)
سونگهون:چی؟😳
ا.ت:همین که گفتم!😒(ازش دور میشی و میری سمت اتاق و با خودت زمزمه میکنی) انگار مثلا ملکه الیزابت چهارم رو کش**ته که ازم پنهون کرده! من که عاشق مافیا بازی ام!
سونگهون:(اروم میخنده)
سونگهون:عاشق همینش شدم..🙃
این از پارت اول پارت دو هم گذاشتم:)
- ۱۳.۷k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط