{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیا کنارم بنشین

بیا کنارم بنشین
ساده
با استکانی چای و حرف هایی در دل مانده
برایت کیکی پخته ام به شیرینی لبخندت
و می خواهم از واقعیت هایی بگویم
باید مردانه اعتراف کنم
خیلی خوبه که هستی
که خودت ماندی
شادمانه می خندی
بی پروا
بی بهانه
هنوز چشمانت که بار دار است بی خجالت می باری
هق می زنی همه ی آن چیزهایی را که قلبت را به درد آورده است
روبرنمی گردانی
مژه برهم نمی زنی تا سد اشک هایت شود
می دانی که دلتنگی جزیی از توست
دل است باید بگیرد باید تنگ شود و تو از این طبیعی ترین ها خجالت نمی کشی
تو به ظاهر بزرگ شده ای اما همان کودک دیروزی
همان دختر پر از لبخند با موهایی بسته
با همه ی چیزهای طبیعی،
خنده ها،
گریه ها،
دلتنگی ها
هنوز ذوق می کنی از پراندن کلاغ ها و اشک می ریزی از دیدن گنجشک له شده در وسط جاده
هنوزم دوست داری چشم بسته برونی؟
یاسربسر امپراطوربذاری؟
عذابم بدی؟.ً.....وووو
هنوز بکر و دست نخورده است احساست
همینگونه بمان
مترسک نشو
تا همیشه صورتی هایت را نگه دار
آه چای مان یخ کرد..

Mehran
دیدگاه ها (۴)

خاطره‌ها نمی‌میرند، هیچ‌وقت نمی‌میرند، گوشه‌ای، کناری، جایی ...

#عذاب...حالِ این روزهایم؛ رنگ و بویِ عجیبی به خود گرفته...دی...

.....#زن ها را زیاد پیچیده شان کرده ایم باور کنیم دنیای زن ه...

#آفتاب_در_حجاب#قسمت_هشتم💠 نمی داند چرا این سفر پدر را اصلا د...

No copyمن یک مردم با مردانگی هایی که تو با تمام ظرافت زنانه ...

آغاز هر سلام، پایان خداحافظی است.– زندگی خیلی کوتاه است، ولی...

---𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐝𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐡𝐢𝐧𝐝 𝐓𝐡𝐞 𝐍𝐨𝐫𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐧𝐝𝐨𝐰𝑷𝒂𝒓𝒕 𝑶𝒏𝒆: 𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒏 𝑾𝒉𝒐 𝑵...

سهیلا زارع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط