خاطره‌ها نمی‌میرند، هیچ‌وقت نمی‌میرند، گوشه‌ای، کناری، جا

خاطره‌ها نمی‌میرند، هیچ‌وقت نمی‌میرند، گوشه‌ای، کناری، جایی منتظر می‌مانند و درست وقتی که حواسَت نیست، و فکر می‌کنی داری قدم می‌زنی، فکر می‌کنی داری ویترین‌ها را تماشا می‌کنی، فکر می‌کنی داری چای می‌نوشی، سریال می‌بینی، کتاب می‌خوانی، سراغت می‌آیند و وقتی به خودت می‌آیی، می‌بینی دور میدانی، چندین‌بار چرخیده‌ای، می‌بینی پشتِ ویترینِ مغازه‌ای، آن‌قدر ایستاده‌ای که کرکره را پایین کشیده‌اند، می‌بینی چای سرد شده، حجمی از آن بخار شده و دایره‌ای قهوه‌ای، نیم سانت بالاتر از چایِ داخلِ فنجان، نقش بسته است، می‌بینی صفحۀ تلویزیون را راه‌راه‌های عمودیِ رنگی پوشانده‌اند و صدای صوتی ممتد در خانه پیچیده است، می‌بینی چند ساعتِ پیش، صفحۀ 26 «عقاید یک دلقک» بوده‌ای، و هنوز صفحۀ 26 «عقاید یک دلقک» هستی.
بعد فکر می‌کنی باید از «چشم‌هایش» می‌نوشتی، تا نویسنده‌ای «بزرگ» شوی و مردم از تماشای رنج‌هایت لذت ببرند، درست مثلِ دلقکِ غمگینی که تنها برای خنداندن آمده است، حتی اگر قطره‌های درشتِ اشک، گریمِ خنده‌اش را شُرّه داده باشند.
می‌دانی دوست من!؟
من فکر می‌کنم شاعران و نویسندگان هیچ‌کاره‌اند، هیچ‌کاره!
این خاطرات‌اند که می‌آیند، می‌مانند، می‌نویسند، می‌خندانند، می‌گریانند و درست تا پیش از آنکه کسی ملافه را تا چشم‌هایمان بالا بکشد، دور و برمان پرسه می‌زنند!
می‌فهمی دوست من!؟
درست تا پیش از آنکه کسی ملافه را تا چشم‌هایمان بالا بکشد!

#لیلاکردبچه
دیدگاه ها (۶)

استی: جونگین آخر سال با موهای مشکی میاد؟؟🦊: احتمالاً؟؟استی: ...

استی: لینو، با سن جدیدت چه حسی داری؟ فکر می‌کنی چیزی تغییر ک...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش دوم_ بدون چوبدستی وردی می...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

نصف عمرم؟...چرا فقط نصفش،پرنسس؟چرا کُلِش رو نمیخوای؟...نور م...

پارت نهم: «ماتِ ناگهانی»نورِ چراغِ برنجیِ روی میز، روی تخته‌...

سناریو بی تی اس:وقتی بهشون بی محلی می‌کنی:چند ساعتی است که س...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۹لیویا POVگذر ثانی...

پیمان نقره ای

راز خون پارت ششم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط