ازدواج از رویی اجبار p1
سلام من ا.ت هستم ۱۹ سالمه و تو یه خانواده مافیای بزرگ شدم . یه خواهر کوچیک تر و یه برادر بزرگ تر دارم که هر دو آمریکا هستن
سلام من کوک هستم ۱۹ سالمه و پدرم یکی از بزرگترین مافیا های کره هست خودمم همین طور
یه برادر بزرگتر دارم به اسم جیمین
از زبون ا.ت
تازه به سئول اومدم اصلا حص خوبی ندارم هیچ دوستی هم ندارم . آماده شدم و رفتم به سمت دانشگاه تو راه یه چیزی نظرمو جلب کرد یه دخترو دیدم که خیلی شبیه هرزه ها بود و داشت با چندتا پسر لاس میزد .
رسیدم دانشگاه و رفتم روی صندلیم نشستم .راستش خیلی ناراحت بودم چون هیشکی نبود که باهاش حرف بزنم پس تصمیم گرفتم با یکی دوست شم
یه دختر خیلی نظرمو جلب کرد رفتم طرفش و بهش سلام کردم یه کم که حرف زدیم با هم دوست شدیم
دانشگاه که تموم شد دیدم پدرم اومده دنبالم رفتم و
سوار شدم تا خونه هیچ حرفی نزدیم یکم مشکوک بود اما برام تازگی نداشت احتمالا دوباره قرار منو به عنوان طعمه بفرستن جایی
رسیدیم خونه و لباسامو عوض کردم اومدم پایین که یک دفعه دیدم برادر و خواهرم هم اومدن از اومدن اونا معلوم بود که این اتفاق خیلی ناجوره
با تعجب داشتم نگاه میکردم که پدرم صدامون زد همه رفتیم روی مبل نشستیم فضا خیلی سنگین بود تو حال خودم بودم که پدرم گفت :
همونطور که میدونید خانواده جئون یکی از بزرگترین مافیا های کره هستن و ما هم تحدیدی برای اونا هستیم
برای این که هیچ کدوم از خانواده ها آسیبی نبینن قراره با هم همکاری کنیم اما این همکاری فقط با چندتا کاغذو نوشته درست نمیشه باید یه وسلطی سر بگیره
از زبون ا.ت
وقتی اسم وسلطو آورد یه جوری شدم تنم مور مور شد
از زبون پ.ت(پدر ا.ت و مینویسم پ.ت)
خوب سوالی نیست
ب.ت(برادر ا.ت) خوب ما باید چیکار کنیم؟
اصلا کی قرارهه با کی ازدواج کنه؟
من نیستم چون اونا که دختر ندارن پس یا ا.ت یا هیول(خواهر ا.ت)
پ.ت
درسته پسرم اما ما خودمونم نمیدونم چجوری، قرار امشب ساعت ۸ خانواده جئون بیان تا تصمیم بگیریم احتمالا یکی از پسرای اونا با یکی از خواهرات ازدواج میکنم
ختم جلسه رو اعلام میکنم
از زبون نویسنده
بعد جلسه همه رفتن اتاقای خودشون ا.ت هم یکم استراحت کرد و ساعت ۷ شروع به آماده شدن کرد
ا.ت
ساعت ۷ شده رفتم یه دوش ۲۰ مینی گرفتم و آمدم موهامو خشک کردم یه لباس پوشیده و شیک پوشیدم یه آرایش کم کردم و موهامو مدل ندادم چون دلم نمیخواست من کسی باشم که با یکی از اونا قراره ازدواج کنه.خلاصه یه قیافه خیلی معمولی درست کردم و رفتم جلو آینه قدی که ببینم چجوری شدم
آااااه هنوزم خوشگلم من کلا مادرزادی زیبا به دنیا اومدم
یه نگا به ساعت کردم ۷:۴۵ بود تند تند رفتم پایین دیدم مادر شاکی بهم نگا میکنه که چرا کمکش نکردم آروم آروم از کنارش رد شدم که زنگ خونه خورد
و.....
و.......
و......
و.
خمارییییی😁😁😁
بچه ها اگه خوب بود لطفاً تو کامنتا بگید ❤️❤️
چون پارت اول هستش شرایط نمیزارم
دوستون دارم
خداحافظ 😘😘
سلام من کوک هستم ۱۹ سالمه و پدرم یکی از بزرگترین مافیا های کره هست خودمم همین طور
یه برادر بزرگتر دارم به اسم جیمین
از زبون ا.ت
تازه به سئول اومدم اصلا حص خوبی ندارم هیچ دوستی هم ندارم . آماده شدم و رفتم به سمت دانشگاه تو راه یه چیزی نظرمو جلب کرد یه دخترو دیدم که خیلی شبیه هرزه ها بود و داشت با چندتا پسر لاس میزد .
رسیدم دانشگاه و رفتم روی صندلیم نشستم .راستش خیلی ناراحت بودم چون هیشکی نبود که باهاش حرف بزنم پس تصمیم گرفتم با یکی دوست شم
یه دختر خیلی نظرمو جلب کرد رفتم طرفش و بهش سلام کردم یه کم که حرف زدیم با هم دوست شدیم
دانشگاه که تموم شد دیدم پدرم اومده دنبالم رفتم و
سوار شدم تا خونه هیچ حرفی نزدیم یکم مشکوک بود اما برام تازگی نداشت احتمالا دوباره قرار منو به عنوان طعمه بفرستن جایی
رسیدیم خونه و لباسامو عوض کردم اومدم پایین که یک دفعه دیدم برادر و خواهرم هم اومدن از اومدن اونا معلوم بود که این اتفاق خیلی ناجوره
با تعجب داشتم نگاه میکردم که پدرم صدامون زد همه رفتیم روی مبل نشستیم فضا خیلی سنگین بود تو حال خودم بودم که پدرم گفت :
همونطور که میدونید خانواده جئون یکی از بزرگترین مافیا های کره هستن و ما هم تحدیدی برای اونا هستیم
برای این که هیچ کدوم از خانواده ها آسیبی نبینن قراره با هم همکاری کنیم اما این همکاری فقط با چندتا کاغذو نوشته درست نمیشه باید یه وسلطی سر بگیره
از زبون ا.ت
وقتی اسم وسلطو آورد یه جوری شدم تنم مور مور شد
از زبون پ.ت(پدر ا.ت و مینویسم پ.ت)
خوب سوالی نیست
ب.ت(برادر ا.ت) خوب ما باید چیکار کنیم؟
اصلا کی قرارهه با کی ازدواج کنه؟
من نیستم چون اونا که دختر ندارن پس یا ا.ت یا هیول(خواهر ا.ت)
پ.ت
درسته پسرم اما ما خودمونم نمیدونم چجوری، قرار امشب ساعت ۸ خانواده جئون بیان تا تصمیم بگیریم احتمالا یکی از پسرای اونا با یکی از خواهرات ازدواج میکنم
ختم جلسه رو اعلام میکنم
از زبون نویسنده
بعد جلسه همه رفتن اتاقای خودشون ا.ت هم یکم استراحت کرد و ساعت ۷ شروع به آماده شدن کرد
ا.ت
ساعت ۷ شده رفتم یه دوش ۲۰ مینی گرفتم و آمدم موهامو خشک کردم یه لباس پوشیده و شیک پوشیدم یه آرایش کم کردم و موهامو مدل ندادم چون دلم نمیخواست من کسی باشم که با یکی از اونا قراره ازدواج کنه.خلاصه یه قیافه خیلی معمولی درست کردم و رفتم جلو آینه قدی که ببینم چجوری شدم
آااااه هنوزم خوشگلم من کلا مادرزادی زیبا به دنیا اومدم
یه نگا به ساعت کردم ۷:۴۵ بود تند تند رفتم پایین دیدم مادر شاکی بهم نگا میکنه که چرا کمکش نکردم آروم آروم از کنارش رد شدم که زنگ خونه خورد
و.....
و.......
و......
و.
خمارییییی😁😁😁
بچه ها اگه خوب بود لطفاً تو کامنتا بگید ❤️❤️
چون پارت اول هستش شرایط نمیزارم
دوستون دارم
خداحافظ 😘😘
- ۱۲.۲k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط