{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
73
نینا بی‌حرکت ایستاد.
دست‌هاش ناخودآگاه مشت شده بود.
صدای خش‌خش برگ‌ها دوباره از پشت بوته‌های رز به گوش رسید.
باد شاخه‌های بلند درخت ها رو تکون می‌داد و نور ماه، لابه‌لای برگ‌ها تکه‌تکه روی مسیر سنگفرش می‌افتاد.
با خودش زمزمه کرد:
«حتماً یه گربه‌ست... آره، فقط یه گربه...»
اما حتی خودش هم حرفش رو باور نکرد.
چند قدم جلو رفت.
بوته‌ها کنار رفتن...
و ناگهان موجود کوچیکی با دوتا چشم درخشان از بین علف‌ها بیرون پرید.
«آخ!»
نینا از ترس عقب پرید و تعادلش رو از دست داد.
صدای خنده‌ای از سمت چپ باغ بلند شد.
«فکر نمی‌کردم انسان‌ها از روباه هم بترسن.»
نینا با عجله برگشت.
دختری حدوداً هم‌سن خودش، روی لبه‌ی دیوار سنگی نشسته بود.
موهای کوتاه و موج دارش و لباس سرمه‌ای ساده‌ای پوشیده بود. سبد کوچکی از گل‌های سفید کنارش بود و انگار از اول، تمام ماجرا رو تماشا می‌کرد.
نینا هنوز نفس‌نفس می‌زد.
«تو... کی هستی؟»
دختر از روی دیوار پایین پرید.
حرکتش اون‌قدر نرم بود که حتی صدای فرود اومدنش شنیده نشد.
«اسمم یونجیه.»
بعد با لبخند ادامه داد:
«باغبان قلعه... البته بیشتر گل‌ها رو نجات می‌دم از دست سربازایی که موقع تمرین نابودشون می‌کنن.»
نینا بالاخره نفس راحتی کشید.
«کم مونده بود سکته کنم.»
یونجی خندید.
«از روباه؟»
«نه، از صدای پشت بوته‌ها.»
روباه کوچیک دوباره از بین علف‌ها بیرون اومد و خودش رو به پای یونجی مالید.
دختر خم شد و آروم پشت گوش اون رو نوازش کرد.
«اسمش مانه»
نینا با تعجب نگاهش کرد.
«مان....روباهه؟»
«آره. از وقتی به دنیا اومده اینجاست.»
نینا با احتیاط نزدیک شد.
روباه چند لحظه اون رو بو کشید، بعد بی‌خیال روی چمن‌ها دراز کشید.
لبخند کوچکی روی صورت نینا نشست.
«حداقل یکی اینجا تصمیم نداره منو بترسونه.»
یونجی با شیطنت گفت:
«مطمئن نباش.»
هر دو آروم خندیدن.
برای اولین بار از وقتی وارد این دنیا شده بود، نینا با کسی هم‌سن خودش حرف می‌زد؛ کسی که نه نگهبان بود، نه عضو شورا، نه فرمانده.
همین حس، دلش رو کمی سبک‌تر کرد.
اما چند دقیقه بعد، لبخند یونجی آروم محو شد.
نگاهش از روی نینا گذشت و به پنجره‌های بلند طبقه‌ی دوم قلعه افتاد.
«فرمانروا هنوز با آقای هوانگ جلسه داره؟»
«آره... فکر کنم.»
یونجی زیر لب گفت:
«پس امشب حالش اصلا خوب نیست.»
نینا کنجکاو شد.
«چرا؟»
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p72باغ زیر نور ماه، حال و هوای عجیبی داش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p71«نه، نمی‌دونی. مطمئن بودم اگه یه کلمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط