پسر بد(17)
6سال بعد )
صدای قدمم محیط اون کارگاه متروکه رو پر کرده بود. اون داشت فرار میکرد و و من پشت سرش قدم میزدم. تا اینکه یهو در کارگاه باز شد. هوسوک بود...
هوسوک : سوپرایز..!
قبل اینکه ادامه رو بفهمیم باید هوسوک رو معرفی کنم. منو هوسوک به صورت اتفاقی باهم آشنا شدیم اولین دیدارمون توی یه خیابون بود. درحالی که هوسوک داشت درحد مرگ کتک میخورد من نجاتش دادم. و بعد از اون یه بار دیگه همدیگه رو دیدیم. رفتار هوسوک کاری کرد که بخوام به اعنوان دوست و قاتل کنار خودم داشته باشمش. درست فهمیدی قاتل اون قاتل بانده. اون جوری صحنه ی جرمش رو پاکسازی میکنه که هیچ سر نخی دست پلیس یا کسی نیوفته. اون خیلی حرفه ایه....
یارو : لعنت بهتون...!. لطفا رحم کنید..
هوسوک : رحم؟ (میخنده) تو با دستای خودت گورتو کندی و خودتو انداختی داخلش اونی که باید التماسش کنی ما نیستیم.. خودتی..
تهیونگ : خیانت... چرا باید این کارو کنی..
یارو : من.. من توضیح میدم..
تهیونگ : (به ساعتش نگاه میکنه) زمان برای من از طلا و الماس با ارزش تره.. چون زمان اگه از دست بره دیگه برنمیگرده.. روز خوش.. (بلند میشه و میره )
هوسوک : شب بخیر اجوشی...! (لوله تفنگ رو توی دهن یارو میزاره و شلیک میکنه.)
از کارگاه خارج شدم و رفتم توی ماشین نشستم. هوسوک هم اومد...
هوسوک : کارش تموم شد..
تهیونگ : خوبه..
هوسوک : دلم یه استراحت طولانی میخواد... نظرت چیه امشب باهم نوشیدنی بزنیم؟
تهیونگ : امشب یه قرار دارم.. دیر وقت برمیگردم.. نمیتونم..
هوسوک : باشه.. من رفتم..!
راننده حرکت کرد. ازش خواستم منو ببره قبرستون. میخواستم با پدرم جونگ ایل ملاقات کنم......
صدای قدمم محیط اون کارگاه متروکه رو پر کرده بود. اون داشت فرار میکرد و و من پشت سرش قدم میزدم. تا اینکه یهو در کارگاه باز شد. هوسوک بود...
هوسوک : سوپرایز..!
قبل اینکه ادامه رو بفهمیم باید هوسوک رو معرفی کنم. منو هوسوک به صورت اتفاقی باهم آشنا شدیم اولین دیدارمون توی یه خیابون بود. درحالی که هوسوک داشت درحد مرگ کتک میخورد من نجاتش دادم. و بعد از اون یه بار دیگه همدیگه رو دیدیم. رفتار هوسوک کاری کرد که بخوام به اعنوان دوست و قاتل کنار خودم داشته باشمش. درست فهمیدی قاتل اون قاتل بانده. اون جوری صحنه ی جرمش رو پاکسازی میکنه که هیچ سر نخی دست پلیس یا کسی نیوفته. اون خیلی حرفه ایه....
یارو : لعنت بهتون...!. لطفا رحم کنید..
هوسوک : رحم؟ (میخنده) تو با دستای خودت گورتو کندی و خودتو انداختی داخلش اونی که باید التماسش کنی ما نیستیم.. خودتی..
تهیونگ : خیانت... چرا باید این کارو کنی..
یارو : من.. من توضیح میدم..
تهیونگ : (به ساعتش نگاه میکنه) زمان برای من از طلا و الماس با ارزش تره.. چون زمان اگه از دست بره دیگه برنمیگرده.. روز خوش.. (بلند میشه و میره )
هوسوک : شب بخیر اجوشی...! (لوله تفنگ رو توی دهن یارو میزاره و شلیک میکنه.)
از کارگاه خارج شدم و رفتم توی ماشین نشستم. هوسوک هم اومد...
هوسوک : کارش تموم شد..
تهیونگ : خوبه..
هوسوک : دلم یه استراحت طولانی میخواد... نظرت چیه امشب باهم نوشیدنی بزنیم؟
تهیونگ : امشب یه قرار دارم.. دیر وقت برمیگردم.. نمیتونم..
هوسوک : باشه.. من رفتم..!
راننده حرکت کرد. ازش خواستم منو ببره قبرستون. میخواستم با پدرم جونگ ایل ملاقات کنم......
- ۸.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط