Anya x Damian پارت۵۹
دامیان:واقعا میگی؟
آنیا که سرخ شده بود سرشو به عنوان تایید تکون داد
دامیان:خب پس....میشه دراز بکشی؟
آنیا دراز کشید و چشماشو بست منتظر هر حرکتی از سمت دامیان بود
دامیان هم یه تکونی به خودش داد و خودشو تو بغل آنیا جا کرد و سرشو روی سینه ی آنیا گذاشت و دستاشو محکم دور کمر آنیا پیچید
دامیان:نازم کن (≡^∇^≡)
آنیا:چی؟
دامیان:نازم کن این همون جاییزه هست که میخوام
آنیا:اما...اما من فکر کردم که_
دامیان:نازم کن دیگه!(ᗒᗩᗕ)
آنیا:ب_باشه
آنیا دستشو بالا آورد و شروع به نوازش کردن موهای دامیان کرد
آنیا:خوبه؟
دامیان:آ_آره...آخیششششش خیلی خوبه همینجوری ادامه بده( ̄∇ ̄)
آنیا آروم خندید و گفت:مثلا پسریا انقد لوس نباش
دامیان:برام مهم نیست من همیشه عاشق نوازش کردنای تو هستم
دامیان بیشتر خودشو تو سینه ی آنیا فشرد(منحرف نباشین🗿🙏)و گفت:نوازش کردنات منو یاد نوازش کردنای مامانم میندازه خیلی دوست داشتم اون موقع ها هم خودمو براش لوس کنم پس الان خودمو برای تو لوس میکنم
آنیا :خب چرا لوس نمیکردی؟
دامیان:میخواستم فکر کنه که بزرگ شدم و مرد تمام عیارم
آنیا:خب هستی دیگه
دامیان:میدونم ولی از چه لحاظ؟
آنیا:مثلا از این لحاظ که به عنوان جاییزت چیز بی شرمانه ای ازم نخواستی
دامیان:خودت چیز بی شرمانه ای پیشنهاد دادی
آنیا سرخ شد گفت:آخه فکر میکردم که.....همینو از من میخوای....
دامیان:نع من آغوشتو به بدنت ترجیح میدم
آنیا لبخند زد
دامیان:راستی.....اینجا کجاست؟ ما چجوری اومدیم اینجا؟
آنیا خب راستش...اون شب که تیر خوردی.....
(۴ شب قبل)
دامیان بی هوش شد و افتاد روی زمین
آنیا:هی! الان وقت شوخی نیست دامیان! بلند شو!
آنیا که فهمید دامیان از حال رفته حسابی وحشت کرد و با خودش گفت:لعنتی! حالا چیکار کنم؟ تنهایی نمیتونم ببرمش بیمارستان یکم سنگینه!....صبر کن ببینم! نکنه مرده؟! نه نه نه...بدنش هنوز گرمه باید هر طور شده ببرمش بیمارستان! یکم دیگه تحمل کن دامیان....
آنیا، دامیان رو با وجود تمام سختی ای که داشت کشان کشان با خودش میبرد
بی هدف توی کوچه و خیابون راه میرفت و دامیان رو با خودش به زور حمل میکرد به خیال خودش قراره به بیمارستان برسه اما اون حتی نمیدونست بیمارستان کجاست
هوا سرد و برفی بود. دستای آنیا یخ کرده بود و حسابی سردش بود. خون زیادی از دامیان میومد و حسابی لباس آنیا رو خونی کرده بود(خیلی رندوم یاد شیطان کش افتادم🗿🚬)آنیا دیگه تحمل ادامه دادن نداشت دامیان رو کنار خیابون گذاشت و کنارش نشست و دامیان رو به آغوش گرفت و شروع به گریه کردن کرد و خیلی آروم گفت:متاسفم دامیان....ببخشید که....ببخشید که همیشه انقد کار دستت میدم!....ببخشید!....تروخدا نمیر....تنهام نزار من بدون تو....نمیتونم!
حالا دیگه آنیا نمیدونست دامیان زندست یا مرده حتی از زنده بودن یا مرده بودن خودش هم خبر نداشت تنها کاری که میتونست بکنه گریه کردن بود
_هی دختر خانم چیزی شده؟
آنیا سرشو چرخوند و حسابی از حضور اون شخص وحشت زده شد
_هی هی چیزی نیست....من کاری بهت ندارم
آنیا دامیانو محکم تر بغل کرد با صدای لرزان گفت:از اینجا برو! صبر کن ببینم تو....همون آقاهه توی قطار نیستی؟
_بله عزیزم خودمم.....اتفاقی برای دامیان افتاده؟به نظر میاد که....داره خون ازش میره
آنیا:خب اون....تیر خورده....
_تیر خورده؟! چرا؟
آنیا:خب....دزدا گیرمون انداختن....این احمقم باهاشون در گیر شد و....به پهلوش تیر خورد....
_خونه ی من همین نزدیکیاست بیا بریم اونجا من دامیانو درمان میکنم
آنیا:خب....نه ب_بهتون زحمت نمیدیم_
_باید عجله کنیم اگه درمان نشه امکان داره بمیره
آنیا:خیله خوب باشه خیلی ممنونم آقای.....
_من پیتر هستم پیتر ای وانز دخترک عزیزم
آنیا:خیلی ممنونم آقای ای وانز
پیتر دامیان رو کول کرد و گفت:میتونی پیتر صدام کنی مشکلی نیست عزیز دلم
آنیا تو ذهنش:اون خیلی مهربونه
آنیا که سرخ شده بود سرشو به عنوان تایید تکون داد
دامیان:خب پس....میشه دراز بکشی؟
آنیا دراز کشید و چشماشو بست منتظر هر حرکتی از سمت دامیان بود
دامیان هم یه تکونی به خودش داد و خودشو تو بغل آنیا جا کرد و سرشو روی سینه ی آنیا گذاشت و دستاشو محکم دور کمر آنیا پیچید
دامیان:نازم کن (≡^∇^≡)
آنیا:چی؟
دامیان:نازم کن این همون جاییزه هست که میخوام
آنیا:اما...اما من فکر کردم که_
دامیان:نازم کن دیگه!(ᗒᗩᗕ)
آنیا:ب_باشه
آنیا دستشو بالا آورد و شروع به نوازش کردن موهای دامیان کرد
آنیا:خوبه؟
دامیان:آ_آره...آخیششششش خیلی خوبه همینجوری ادامه بده( ̄∇ ̄)
آنیا آروم خندید و گفت:مثلا پسریا انقد لوس نباش
دامیان:برام مهم نیست من همیشه عاشق نوازش کردنای تو هستم
دامیان بیشتر خودشو تو سینه ی آنیا فشرد(منحرف نباشین🗿🙏)و گفت:نوازش کردنات منو یاد نوازش کردنای مامانم میندازه خیلی دوست داشتم اون موقع ها هم خودمو براش لوس کنم پس الان خودمو برای تو لوس میکنم
آنیا :خب چرا لوس نمیکردی؟
دامیان:میخواستم فکر کنه که بزرگ شدم و مرد تمام عیارم
آنیا:خب هستی دیگه
دامیان:میدونم ولی از چه لحاظ؟
آنیا:مثلا از این لحاظ که به عنوان جاییزت چیز بی شرمانه ای ازم نخواستی
دامیان:خودت چیز بی شرمانه ای پیشنهاد دادی
آنیا سرخ شد گفت:آخه فکر میکردم که.....همینو از من میخوای....
دامیان:نع من آغوشتو به بدنت ترجیح میدم
آنیا لبخند زد
دامیان:راستی.....اینجا کجاست؟ ما چجوری اومدیم اینجا؟
آنیا خب راستش...اون شب که تیر خوردی.....
(۴ شب قبل)
دامیان بی هوش شد و افتاد روی زمین
آنیا:هی! الان وقت شوخی نیست دامیان! بلند شو!
آنیا که فهمید دامیان از حال رفته حسابی وحشت کرد و با خودش گفت:لعنتی! حالا چیکار کنم؟ تنهایی نمیتونم ببرمش بیمارستان یکم سنگینه!....صبر کن ببینم! نکنه مرده؟! نه نه نه...بدنش هنوز گرمه باید هر طور شده ببرمش بیمارستان! یکم دیگه تحمل کن دامیان....
آنیا، دامیان رو با وجود تمام سختی ای که داشت کشان کشان با خودش میبرد
بی هدف توی کوچه و خیابون راه میرفت و دامیان رو با خودش به زور حمل میکرد به خیال خودش قراره به بیمارستان برسه اما اون حتی نمیدونست بیمارستان کجاست
هوا سرد و برفی بود. دستای آنیا یخ کرده بود و حسابی سردش بود. خون زیادی از دامیان میومد و حسابی لباس آنیا رو خونی کرده بود(خیلی رندوم یاد شیطان کش افتادم🗿🚬)آنیا دیگه تحمل ادامه دادن نداشت دامیان رو کنار خیابون گذاشت و کنارش نشست و دامیان رو به آغوش گرفت و شروع به گریه کردن کرد و خیلی آروم گفت:متاسفم دامیان....ببخشید که....ببخشید که همیشه انقد کار دستت میدم!....ببخشید!....تروخدا نمیر....تنهام نزار من بدون تو....نمیتونم!
حالا دیگه آنیا نمیدونست دامیان زندست یا مرده حتی از زنده بودن یا مرده بودن خودش هم خبر نداشت تنها کاری که میتونست بکنه گریه کردن بود
_هی دختر خانم چیزی شده؟
آنیا سرشو چرخوند و حسابی از حضور اون شخص وحشت زده شد
_هی هی چیزی نیست....من کاری بهت ندارم
آنیا دامیانو محکم تر بغل کرد با صدای لرزان گفت:از اینجا برو! صبر کن ببینم تو....همون آقاهه توی قطار نیستی؟
_بله عزیزم خودمم.....اتفاقی برای دامیان افتاده؟به نظر میاد که....داره خون ازش میره
آنیا:خب اون....تیر خورده....
_تیر خورده؟! چرا؟
آنیا:خب....دزدا گیرمون انداختن....این احمقم باهاشون در گیر شد و....به پهلوش تیر خورد....
_خونه ی من همین نزدیکیاست بیا بریم اونجا من دامیانو درمان میکنم
آنیا:خب....نه ب_بهتون زحمت نمیدیم_
_باید عجله کنیم اگه درمان نشه امکان داره بمیره
آنیا:خیله خوب باشه خیلی ممنونم آقای.....
_من پیتر هستم پیتر ای وانز دخترک عزیزم
آنیا:خیلی ممنونم آقای ای وانز
پیتر دامیان رو کول کرد و گفت:میتونی پیتر صدام کنی مشکلی نیست عزیز دلم
آنیا تو ذهنش:اون خیلی مهربونه
- ۱۷.۵k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط