قلدر من (پارت 2)
ا/ت با خجالت به زمین نگاه میکند.
جونگکوک: چشمای سبزت... خیلی قشنگن. و وقتی میترسی... مظلومتر هم میشی. میدونم این حرفا الان برات عجیبه، ولی... راستش رو بخوای، فکر میکنم... فکر میکنم عاشقت شدم.
ا/ت سرش را بلند میکند و با چشمهای گرد شده به جونگکوک نگاه میکند. قلبش تندتر میزند. او هم در این مدت حسهای مبهمی نسبت به جونگکوک پیدا کرده بود. با وجود تمام اذیتهایی که کرده بود، یک جور جذابیت پنهان در رفتارش وجود داشت و آن روز، وقتی از او دفاع کرد، یک حس متفاوت در دلش جوانه زد.
ا/ت: تو... تو داری شوخی میکنی؟
جونگکوک: نه، اصلا. میدونم شاید الان باور نکنی، با توجه به رفتارهای قبلیم حق هم داری. ولی من واقعا جدیام. میخوام جبران کنم. میخوام بهت نشون بدم که اون پسر قلدر دیگه نیستم... یا حداقل دارم سعی میکنم نباشم.
ا/ت سکوت میکند و به حرفهای جونگکوک فکر میکند. نگاهش به چشمهای او میافتد. برای اولین بار، در آن چشمها فقط پشیمانی و صداقت میبیند.
ا/ت: من... من نمیدونم چی بگم.
جونگکوک: لازم نیست چیزی بگی. فقط... فقط یه فرصت بهم بده. بذار بهت نشون بدم که تغییر کردم. بذار بهت نشون بدم که چقدر برام مهمی.
ا/ت لبش را میگزد. در دلش کشمکش عجیبی دارد. از یک طرف، تمام خاطرات بد اذیتهای جونگکوک جلوی چشمانش رژه میروند. از طرف دیگر، اعتراف ناگهانی او و تغییری که در رفتارش دیده، قلبش را به تپش انداخته است.
ا/ت: (با صدای آهسته) یه فرصت... خیلیه.
جونگکوک: میدونم. ولی من تمام تلاشم رو میکنم که لیاقت این فرصت رو داشته باشم.
صحنه: چند هفته بعد، زیر یک درخت در حیاط مدرسه، هنگام غروب آفتاب
ا/ت و جونگکوک کنار هم زیر یک درخت نشستهاند. سکوت دلنشینی بین آنها برقرار است. نور نارنجی غروب روی موهای مشکی ا/ت و چهره جونگکوک افتاده است.
جونگکوک: (با لبخند) میدونی، هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی کنار تو اینجوری بشینم.
ا/ت هم لبخند میزند.
ا/ت: منم همینطور. فکر میکردم تا آخر دبیرستان از دستت آرامش نداشته باشم.
جونگکوک: متاسفم برای همهی اون روزا. واقعا احمق بودم.
ا/ت: مهم نیست. گذشتهها گذشته. مهم الانه که تو... تغییر کردی.
جونگکوک: تو باعث این تغییر شدی ا/ت. وقتی اون روز درد کشیدی... یه چیزی توی من شکست. فهمیدم چقدر کارام اشتباه بوده. و بعد... وقتی بیشتر بهت نگاه کردم... فهمیدم که چقدر... چقدر دوست داشتنی هستی.
جونگکوک دستش را به آرامی روی دست ا/ت میگذارد. ا/ت نگاهی به دستهایشان میاندازد و بعد به چشمهای جونگکوک خیره میشود.
ا/ت: منم... منم یه حسهایی بهت پیدا کردم کوک. اولش برام خیلی سخت بود که این حس رو قبول کنم، با توجه به رفتارات... ولی الان... دیگه نمیتونم انکارش کنم.
جونگکوک با شنیدن این حرف، لبخندش پررنگتر میشود. به آرامی صورت ا/ت را بین دستانش میگیرد.
جونگکوک: واقعا؟
ا/ت سرش را به نشانه تایید تکان میدهد. جونگکوک به آرامی به او نزدیکتر میشود. نفسهایشان به هم گره میخورد. ا/ت چشمانش را میبندد و لحظهای بعد، لبهای جونگکوک را روی لبهایش حس میکند. بوسهای آرام و پر از احساس که تمام تلخیهای گذشته را میشوید و جای آن را با شیرینی یک عشق نوظهور پر میکند.
پایان
جونگکوک: چشمای سبزت... خیلی قشنگن. و وقتی میترسی... مظلومتر هم میشی. میدونم این حرفا الان برات عجیبه، ولی... راستش رو بخوای، فکر میکنم... فکر میکنم عاشقت شدم.
ا/ت سرش را بلند میکند و با چشمهای گرد شده به جونگکوک نگاه میکند. قلبش تندتر میزند. او هم در این مدت حسهای مبهمی نسبت به جونگکوک پیدا کرده بود. با وجود تمام اذیتهایی که کرده بود، یک جور جذابیت پنهان در رفتارش وجود داشت و آن روز، وقتی از او دفاع کرد، یک حس متفاوت در دلش جوانه زد.
ا/ت: تو... تو داری شوخی میکنی؟
جونگکوک: نه، اصلا. میدونم شاید الان باور نکنی، با توجه به رفتارهای قبلیم حق هم داری. ولی من واقعا جدیام. میخوام جبران کنم. میخوام بهت نشون بدم که اون پسر قلدر دیگه نیستم... یا حداقل دارم سعی میکنم نباشم.
ا/ت سکوت میکند و به حرفهای جونگکوک فکر میکند. نگاهش به چشمهای او میافتد. برای اولین بار، در آن چشمها فقط پشیمانی و صداقت میبیند.
ا/ت: من... من نمیدونم چی بگم.
جونگکوک: لازم نیست چیزی بگی. فقط... فقط یه فرصت بهم بده. بذار بهت نشون بدم که تغییر کردم. بذار بهت نشون بدم که چقدر برام مهمی.
ا/ت لبش را میگزد. در دلش کشمکش عجیبی دارد. از یک طرف، تمام خاطرات بد اذیتهای جونگکوک جلوی چشمانش رژه میروند. از طرف دیگر، اعتراف ناگهانی او و تغییری که در رفتارش دیده، قلبش را به تپش انداخته است.
ا/ت: (با صدای آهسته) یه فرصت... خیلیه.
جونگکوک: میدونم. ولی من تمام تلاشم رو میکنم که لیاقت این فرصت رو داشته باشم.
صحنه: چند هفته بعد، زیر یک درخت در حیاط مدرسه، هنگام غروب آفتاب
ا/ت و جونگکوک کنار هم زیر یک درخت نشستهاند. سکوت دلنشینی بین آنها برقرار است. نور نارنجی غروب روی موهای مشکی ا/ت و چهره جونگکوک افتاده است.
جونگکوک: (با لبخند) میدونی، هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی کنار تو اینجوری بشینم.
ا/ت هم لبخند میزند.
ا/ت: منم همینطور. فکر میکردم تا آخر دبیرستان از دستت آرامش نداشته باشم.
جونگکوک: متاسفم برای همهی اون روزا. واقعا احمق بودم.
ا/ت: مهم نیست. گذشتهها گذشته. مهم الانه که تو... تغییر کردی.
جونگکوک: تو باعث این تغییر شدی ا/ت. وقتی اون روز درد کشیدی... یه چیزی توی من شکست. فهمیدم چقدر کارام اشتباه بوده. و بعد... وقتی بیشتر بهت نگاه کردم... فهمیدم که چقدر... چقدر دوست داشتنی هستی.
جونگکوک دستش را به آرامی روی دست ا/ت میگذارد. ا/ت نگاهی به دستهایشان میاندازد و بعد به چشمهای جونگکوک خیره میشود.
ا/ت: منم... منم یه حسهایی بهت پیدا کردم کوک. اولش برام خیلی سخت بود که این حس رو قبول کنم، با توجه به رفتارات... ولی الان... دیگه نمیتونم انکارش کنم.
جونگکوک با شنیدن این حرف، لبخندش پررنگتر میشود. به آرامی صورت ا/ت را بین دستانش میگیرد.
جونگکوک: واقعا؟
ا/ت سرش را به نشانه تایید تکان میدهد. جونگکوک به آرامی به او نزدیکتر میشود. نفسهایشان به هم گره میخورد. ا/ت چشمانش را میبندد و لحظهای بعد، لبهای جونگکوک را روی لبهایش حس میکند. بوسهای آرام و پر از احساس که تمام تلخیهای گذشته را میشوید و جای آن را با شیرینی یک عشق نوظهور پر میکند.
پایان
- ۵.۸k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط