پارت 40
*چارلی منو با همه آشنا کرد و اون شب رو توی هتل گذروندن ، صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم توی پذیرایی هتل ، هیچ کس نبود و همه خواب بودن ، روی کاناپه مشستم و نفس عمیقی کشیدم ، کنترل رو برداشتم که تلویزیون رو روشن کنم که یهو الستور کنارم ظاهر شد*
الستور: معلومه خیلی صحرخیزی
*شوکه شدم و با تعجب بهش نگاه کردم و بعد مصنوعی خندیدم *
امیلی : اه اره ... راستش به اینجا عادت ندارم
الستور : هومممم مگه قبلش کجا بودی ؟
*وقتی اینو گفت فهمیدم سوتی دادم و خندیدم و سعی کردم بحث رو عوض کنم *
امیلی هه هه ... خب زمین بودم دیگه این چه سوالیه ...
الستور : که اینطور
*محو شد و وقتی دنبالش میچرخیدم متوجه شدم کنارم نشسته و بازم شوکه شدم و خودم رو عقب کشیدم *
الستور : امیلی بنظرم تو خیلی زیبایی ... درست مثل فرشته ها
*وقتی اینو گفت شوکه شدم و دستپاچه شدم *
امیلی : ن...نظر لطف توئه
*لعنتی ... حس میکردم یه چیزایی میدونه *
الستور: خیلی دوست دارم راجب ....
*همین که خواست چیزی بگه یهو لوسیفر اومد *
لوسیفر : اوه صبح بخیر امیلی
*سریع از جام بلند شدم تا از حرف زدن با اون گوزن فرار کنم *
امیلی : سلام خیلی خوب شد اومدی میخواستم با بقیه جا های بهشت آشنا بشم خوشحال میشم بهم کمک کنی
*لوسیفر اولش تعجب کرد اما وقتی متوجه ی موقعیت شد خندید *
لوسیفر : اممم بنظرم عالیه میدونی چون من ارباب جهنمم هیچ کس بهتر از من نمیتونه با اینجا آشنا ت کنه
*الستور درحالی که هنوز لبخند روی لبش بود اخم کرد منم سریع دنبال لوسیفر رفتم *
لوسیفر : خب ؟
امیلی : خب چی ؟
لوسیفر : داشتی از الستور فرار میکردی ... برای چی ؟
امیلی : به تو چه ...
لوسیفر : من تا الان دوبار بهت کمک کردم و این بجای تشکرته ... خیلی ممنون
*اخم کردم *
امیلی : چرا باید از شیطانی مثل تو معذرت خواهی کنم!
لوسیفر : همه ی فرشته ها ازم متنفر ن .. معلوم نیست پدرم چی بهتون گفته
امیلی : نگران نباش گفته چقدر عوضی بودی و از انسان ها متنفر بودی
*وقتی اینو گفتم تعجب کرد و بعد با تمسخر و حرص خندید *
لوسیفر : من از فانی ها متنفرم !؟ من لعنتی خودم عاشق یه انسان شدم !
امیلی : منظورت چیه نکنه عاشق حوا شدی و به آدم حسودی کردی برای همینم ....
*قبل از اینکه ادامه بدم فریاد زد *
لوسیفر : دهنت رو ببند !
*شاخ هاش در اومد و چشم هاش سرخ شد ، تعجب کردم و بعد با ناراحتی نگاهم رو ازش گرفتم ، نفس عمیقی کشید و به حالت عادی برگشت *
لوسیفر : وقتی چیزی رو نمیدونی قضاوتش نکن...
*همینطور که تو حومه ی شهر قدم میزدیم سکوت سنگینی بین ما بود *
لوسیفر : پدرم همه چیز رو نگفته ... میدونم بهم اعتماد نداری ولی بجز من کسی دیگه درکت نمیکنه ... نمیدونم چرا ولی حس میکنم باید بدونم چرا سقوط کردی
امیلی : لطفاً دیگه بهم یادآوری نکن
الستور: معلومه خیلی صحرخیزی
*شوکه شدم و با تعجب بهش نگاه کردم و بعد مصنوعی خندیدم *
امیلی : اه اره ... راستش به اینجا عادت ندارم
الستور : هومممم مگه قبلش کجا بودی ؟
*وقتی اینو گفت فهمیدم سوتی دادم و خندیدم و سعی کردم بحث رو عوض کنم *
امیلی هه هه ... خب زمین بودم دیگه این چه سوالیه ...
الستور : که اینطور
*محو شد و وقتی دنبالش میچرخیدم متوجه شدم کنارم نشسته و بازم شوکه شدم و خودم رو عقب کشیدم *
الستور : امیلی بنظرم تو خیلی زیبایی ... درست مثل فرشته ها
*وقتی اینو گفت شوکه شدم و دستپاچه شدم *
امیلی : ن...نظر لطف توئه
*لعنتی ... حس میکردم یه چیزایی میدونه *
الستور: خیلی دوست دارم راجب ....
*همین که خواست چیزی بگه یهو لوسیفر اومد *
لوسیفر : اوه صبح بخیر امیلی
*سریع از جام بلند شدم تا از حرف زدن با اون گوزن فرار کنم *
امیلی : سلام خیلی خوب شد اومدی میخواستم با بقیه جا های بهشت آشنا بشم خوشحال میشم بهم کمک کنی
*لوسیفر اولش تعجب کرد اما وقتی متوجه ی موقعیت شد خندید *
لوسیفر : اممم بنظرم عالیه میدونی چون من ارباب جهنمم هیچ کس بهتر از من نمیتونه با اینجا آشنا ت کنه
*الستور درحالی که هنوز لبخند روی لبش بود اخم کرد منم سریع دنبال لوسیفر رفتم *
لوسیفر : خب ؟
امیلی : خب چی ؟
لوسیفر : داشتی از الستور فرار میکردی ... برای چی ؟
امیلی : به تو چه ...
لوسیفر : من تا الان دوبار بهت کمک کردم و این بجای تشکرته ... خیلی ممنون
*اخم کردم *
امیلی : چرا باید از شیطانی مثل تو معذرت خواهی کنم!
لوسیفر : همه ی فرشته ها ازم متنفر ن .. معلوم نیست پدرم چی بهتون گفته
امیلی : نگران نباش گفته چقدر عوضی بودی و از انسان ها متنفر بودی
*وقتی اینو گفتم تعجب کرد و بعد با تمسخر و حرص خندید *
لوسیفر : من از فانی ها متنفرم !؟ من لعنتی خودم عاشق یه انسان شدم !
امیلی : منظورت چیه نکنه عاشق حوا شدی و به آدم حسودی کردی برای همینم ....
*قبل از اینکه ادامه بدم فریاد زد *
لوسیفر : دهنت رو ببند !
*شاخ هاش در اومد و چشم هاش سرخ شد ، تعجب کردم و بعد با ناراحتی نگاهم رو ازش گرفتم ، نفس عمیقی کشید و به حالت عادی برگشت *
لوسیفر : وقتی چیزی رو نمیدونی قضاوتش نکن...
*همینطور که تو حومه ی شهر قدم میزدیم سکوت سنگینی بین ما بود *
لوسیفر : پدرم همه چیز رو نگفته ... میدونم بهم اعتماد نداری ولی بجز من کسی دیگه درکت نمیکنه ... نمیدونم چرا ولی حس میکنم باید بدونم چرا سقوط کردی
امیلی : لطفاً دیگه بهم یادآوری نکن
- ۴۳.۳k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط