{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

-دیدی…خوبه میگی واسه اسم فامیلی کاشف شدم یه ادم مهم…والا

-دیدی…خوبه میگی واسه اسم فامیلی کاشف شدم یه ادم مهم…والا لیلا منتظری چه خری بود؟؟؟ چی بود؟؟؟کی بود؟؟؟کسی میدید اونو؟؟؟نه خیر اقای کاشف…حالا هم بگذارید برم… -کجا بری؟؟؟ -نمیدونم یه جایی پیدا میکنم… -لیلی لج نکن باشه….بخاطر مازیار دلت گرفت؟؟؟ -مثه اینکه خبرا زود میرسه…. -ببین اون پسره خوبیه…بخاطر اون چند سالی که زندگیمون خراب بود مریضی سختی گرفته که اخرای درمانشه داره خوب میشه…بخاطر تاثیر داروهاشه بی حوصله اس…. -خب که چی؟؟؟ -به دل نگیر خوب میشه…حالا هم برگرد ویه فرصتی بهش بده…. -عجب… -تو هم عجب شنیدم خیسش کردی تازه بهش گفتی میمون….خخخخ -خب میمونه…. -دروغ نگو از من که قیافه اش سر تره کجاش شبیه میمونه؟؟؟ -بیخیال… -خب بگو ببینم بریم دیگه؟؟؟من زیاد پیاده روی واسم خوب نیست قلبم میگیره…. -باشه… راه افتادیم سمته ماشین… یعنی چی اون چند سالی که زندگیمون خراب بود؟؟؟ من اصلا در مورد این سه نفر هیچی نمیدونستم…. نشستم عقب… -چرا عقب؟؟؟ -راحتم….نمیخوام بهم توهین شه باز… -لیلی….. چیزی نگفتم وبه بیرون خیره شدم…. -بخدا من که چیزی نگفتم…از دستم دلخور نشو دیگه…. -ای بابا…. -ای بابا واسه چی دیگه؟؟؟از دستم دلخوری؟؟؟ -نه… چیزی نگفت وبقیه راه رو توی سکوت گذروندیم… رسیدیم دم در عمارت…. رفت داخل…. از ماشین پیاده شدم…. رفتیم داخل… لاله گرم ازم استقبال کرد… -اومدی عزیزم…. نشستم روی کاناپه اقا مهیار به خدمتکارشون که اسمش اقدس بود گفت واسمون اب میوه بیاره… اب میوه رو دستم گرفتم مازیار میمونه نبودمهیار لبخندی زد…. ولی هر از گاهی صورتش گرفته میشد…. کمی از نوشیدنیم رو هورت کشیدم… خب به من چه اینجوری حال میکنم… کمی بهم نگاه کردند لبخندی زدم…. مهیار:اقدس… اقدس که زنی تپل بود اومد وگفت: -بله اقا؟؟؟ -برو مازیار رو صداش کن… عه عه این میمون بیاد من میرم… -اقا مازیار گفتن کسی نیاد تو اتاقم… مهیار با غرشی گفت:همین حالا…. اقدس خانم رفت… چقدر جزبه داشت…. کمی گذشت اقدس خانم اومد


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%86-%d9%84%db%8c%d9%84%db%8c-%da%a9%d9%88-%d9%85%d8%ac%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

پسر بد (59)

My little killer Part 3:Flash back to 10 years agoY/n:داشتم ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 3لیویا ويومينهو : رس...

Novel panleo ♡ #part⁶³ ♡『 leoreza 』نگاه عاجزانه اش رو بهم دو...

.....//برده ی زیبا//......

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش دوم_ریچل کمی از جا می‌پرد"...

𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖜𝖆𝖘𝖓'𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝖆𝖌𝖗𝖊𝖊𝖒𝖊𝖓𝖙./قرارمون این نبودـــــ𝕻𝖆𝖗𝖙 :: 1(وی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط