پارت ۵۷۲

پارت ۵۷۲
صدای آمبولانس رو می‌شنیدم و بعد خوابوندم روی تخت.
چشمامو محکم به هم فشردم و تنی بی‌جون توی بازوم فرو رفت.
لرز خیلی بدی به تنم افتاد و به زحمت نفس رو بیرون دادم و با درد خیلی شدیدی توی قلبم زمزمه کردم:
«جیمین...»

و هق‌هق کردم.

با همه وجودم تو این حال بد حضورش رو می‌خواستم.
اون‌قدر درد زیر شکمم زیاد بود که هیچ‌چی از اطرافم نمی‌فهمیدم و نفسم رو بند آورده بود.

خمار و تنم کرخت و بی‌حس شده بود و توی یه لحظه حس کردم نمی‌تونم چشمامو باز کنم و از حال رفتم.
دیدگاه ها (۳۵)

برده عمارت جئون

{ عشق بی پایان}پارت:۱اوهههه با اینکه این کتاب رو ۱۰۰۰۰۰ بار ...

**پارت ۳۳**تفِ خونیِ من روی سینه‌اش، آخرین جرقه‌ای بود که ان...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت14و به من خی...

اجبار به بدبختی پارت ۱۰

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

ویو هان :_ات خواهش میکنم می دونم ناراحتی ولی من بیشتر ناراح...

^o^) (^o^)دختر کوچولو از جا پرید. جوری که انگار وحشتناک ترین...

شاهکاری به نام دروغ

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت " 30 ""ویو جئون آنجلینا" ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط