BTS فرشته های بی بال
part 9
ویو پسرا :
کوک : حالا چیکار کنیم ؟
اصلا عضو هشتم کیه و چیکارست؟
پی دی نیم : اسمش لویاست و داره میاد کره اهل ایرانه .
جیمین : جدی...
جین : عضو هشتم دخترههههههه ؟
پی دی نیم: متاسفانه !
* پایان ویو پسرا *
* ایران / فرودگاه تهران *
ویو لویا : مامان جونم حدافظ .
مامان لویا : خدافظ دخترم موفق باشی !
بابایه لویا : مراقب خودت باش دخترم .
ریون :
صبح ساعت ۱۰ اومدیم تهران و الان ساعت ۸ بود و من آنشب ساعت ۱۲ باید میرفتم همون جنگلی ک مامانم گفت ... لویا هم سوار هواپیما شد و رفت کره ...
ماهم برگشتیم هتل منم خداروشکر اتاقم جدا بود و تنها بودم ....
* هتل / ۱۱:۳۰ *
ریون : از حموم خارج شدم لباس پوشیدم و موهامو خشک کردم بعدم بافتم و گوشیم و ایرپاد و وسایل مورد نیاز رو وارد کوله پشتی کردم بعدم آروم در اتاقمو باز کردم وقتی مطمئن شدم کسی نیست دويدم تو سالن و رفتم طبقه ی پایین پول اتاقو حساب کردم و رفتم سوار دوچرخم شدم ایرپادمو در آوردم آهنگ BTS Ibol رو پخش کردم و تند پا زدم ....
* ۱ ساعت بعد *
ریون : رسیدم به جنگل ک دیدم اون ته یه پیرزن وایساده رفتم سمتش...
پیرزن : سلام دخترم .
ریون : سلام خاله .
پیرزن : تو ریونی ؟
ریون: بله .
پیرزن : خب بیا .
ریون : رفتم دنبال پیرزن بهم یه عکس داد نگاه کردم دیدم یه مرد و یه زن جوون کره ای بودن اون زن بهم گفت
پیرزن : اینا پدرو مادر واقعیت هستن تو وقتی بچه بودی پدر بزرگت تورو دزدید و اومد ایران تو باید بری کره پدرو مادرت اونجان .
ریون :
یهو دستمو گرفت و چشاشو بست و وردی خوندی ک یهو بیهوش شدم ....
* فرودگاه سئول / ساعت ۹:۴۵ صبح *
مهماندار : خانوم ..خانوم بیدار شید !
ریون : بله ؟ ها ؟ کجاییم ؟
مهماندار : رسیدیم به کره .
ریون : کره ؟
فهمیدم چه خبره زود خرابکاریمو جمع کردم کولم رو برداشتم برم ک دیدم لویا اون جلو دیدم سریع ماسک زدم و از هواپیما خارج شدم رفتم تو فرودگاه یاد عکسی ک اون زن بهم داد افتادم نگاهی بهش کردم یعنی من یه دختر کره ای هستم آخ جووووووون آزاد شدم باید فقط مامان بابامو پیدا کنم .
رفتم خونه ی کوچیکی خریدم و وسایلمو چیندم بعدم یکم خوابیدم ....
ادامه دارد ....
اسلاید ۲ لباس ریون وقتی میخواد فرار کنه
ویو پسرا :
کوک : حالا چیکار کنیم ؟
اصلا عضو هشتم کیه و چیکارست؟
پی دی نیم : اسمش لویاست و داره میاد کره اهل ایرانه .
جیمین : جدی...
جین : عضو هشتم دخترههههههه ؟
پی دی نیم: متاسفانه !
* پایان ویو پسرا *
* ایران / فرودگاه تهران *
ویو لویا : مامان جونم حدافظ .
مامان لویا : خدافظ دخترم موفق باشی !
بابایه لویا : مراقب خودت باش دخترم .
ریون :
صبح ساعت ۱۰ اومدیم تهران و الان ساعت ۸ بود و من آنشب ساعت ۱۲ باید میرفتم همون جنگلی ک مامانم گفت ... لویا هم سوار هواپیما شد و رفت کره ...
ماهم برگشتیم هتل منم خداروشکر اتاقم جدا بود و تنها بودم ....
* هتل / ۱۱:۳۰ *
ریون : از حموم خارج شدم لباس پوشیدم و موهامو خشک کردم بعدم بافتم و گوشیم و ایرپاد و وسایل مورد نیاز رو وارد کوله پشتی کردم بعدم آروم در اتاقمو باز کردم وقتی مطمئن شدم کسی نیست دويدم تو سالن و رفتم طبقه ی پایین پول اتاقو حساب کردم و رفتم سوار دوچرخم شدم ایرپادمو در آوردم آهنگ BTS Ibol رو پخش کردم و تند پا زدم ....
* ۱ ساعت بعد *
ریون : رسیدم به جنگل ک دیدم اون ته یه پیرزن وایساده رفتم سمتش...
پیرزن : سلام دخترم .
ریون : سلام خاله .
پیرزن : تو ریونی ؟
ریون: بله .
پیرزن : خب بیا .
ریون : رفتم دنبال پیرزن بهم یه عکس داد نگاه کردم دیدم یه مرد و یه زن جوون کره ای بودن اون زن بهم گفت
پیرزن : اینا پدرو مادر واقعیت هستن تو وقتی بچه بودی پدر بزرگت تورو دزدید و اومد ایران تو باید بری کره پدرو مادرت اونجان .
ریون :
یهو دستمو گرفت و چشاشو بست و وردی خوندی ک یهو بیهوش شدم ....
* فرودگاه سئول / ساعت ۹:۴۵ صبح *
مهماندار : خانوم ..خانوم بیدار شید !
ریون : بله ؟ ها ؟ کجاییم ؟
مهماندار : رسیدیم به کره .
ریون : کره ؟
فهمیدم چه خبره زود خرابکاریمو جمع کردم کولم رو برداشتم برم ک دیدم لویا اون جلو دیدم سریع ماسک زدم و از هواپیما خارج شدم رفتم تو فرودگاه یاد عکسی ک اون زن بهم داد افتادم نگاهی بهش کردم یعنی من یه دختر کره ای هستم آخ جووووووون آزاد شدم باید فقط مامان بابامو پیدا کنم .
رفتم خونه ی کوچیکی خریدم و وسایلمو چیندم بعدم یکم خوابیدم ....
ادامه دارد ....
اسلاید ۲ لباس ریون وقتی میخواد فرار کنه
- ۵.۹k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط