رمان جونکوک
ویو کوک:
ات رو سریع گذاشتم داخل ماشین با تمام سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم رسیدم بیمارستان ات رو بغل کردم و بردمش داخل و شروع کردم داد زدن
_ یکی اینجا نیست
پرستار : آقا چرا دارید داد میزنید
_ خانمم خانومم نجاتش بدید
پرستار : بزاریشون رو برانکارد
_ ات رو برانکارد گذاشتم و ات رو بردن اتاق عمل نشسته بودم و داشتم گریه میکردم که میا و تهیونگ اومدن و شروع کردن سوال کردن ولی اصلا حوصلشون نداشتم جوابشون بدم فقدر داشتم گریه میکرد من عاشقش شدم چرا با تمام زندگیم چنین کردم ات منو ببخش عشق زندگیم منو ببخش دیگه نمی تونستم فضای بیمارستان رو تحمل کنم بدون توجه به تهیونگ و میا از بیمارستان اومدم بیرون و شروع کردم بیشتر گریه کردن انگار قلبم رو ازم گرفته بودن یاد پدر و مادرم افتادم که چطوری جلو چشمم رفتن رو صندلی بیمارستان نشسته بود و گریه میکردم
ویو ۲ ساعت بعد
_ هنوزم داشتم به گذشتم فکر میکردم که تهیونگ بدو بدو اومد سمتم
_ چی شده
! ات بهوش اومده
_ چیییی بریم بریم
_ به سمت اتاق عمل رفتم ولی ات نبود نفسم برید یک لحظه گفتم دیگه نمی تونم نفس بکشم که پرستار گفت بردنش بخش مراقبت سریع به سمت اتاق مراقبت رفتم ات بیحال رو تخت بود و داشت به پنجره نگاه میکرد نگاهم به بدنش خورد که همش کبود بود من چیکار کردم رفتم نشستم رو صندلی
× چشمام رو باز کردم تو بیمارستان بودم چراااا من نمردم خدا خسته شدم هیچ وقت کوک رو نمیبخشم که صدای در اومد متوجه شدم کوک اومده داخل اما توجه ای بهش نکردم اومد کنارم نشست و شروع کرد به حرف زدن
_ اتم حالت خوبه جایتت درد نمیکنه ات میدونم داری صدام رو میشنوی ات من پشیمونم غلط کردم ات من عاشقتم میفهمی عاشقتم من نمیخواستم اینطوری شه من حسادت کار دستم داد ات من عاشقتم حاظرم تا آخر عمرم کنارت باشم عاشقتم بفهم ات بفهم اگه اتفاقی برای تو میفتاد زندگی من تمام میشد من جلو چشمام پدر و مادرم رو از دست دادم نمی خوام تو رو هم از دست بدم ات با من حرف بزن ات ببین منو ببین چطوری شدم برای تو من یک مافیا وحشناک بیشتر نبودم کسی که به بچه ها هم رحم نمیکرد الان به عشق تو گریه میکنم ات عاشقتمممم( همش رو با داد و گریه گفت)
× نمی تونستم جلو بغضم رو بگیرم اون عاشقم بود من چی منی که از اون عاشق تر بودم ولی چیکارم کرد نمی دونستم میخوام چیکار کنم ببخشمش ( داره تو ذهنش فکر میکنه)
_ نمیخواد الان جواب بدی یک هفته ات وقت داری اون موقع بهم بگو عاشقمی یا نه من این همه منتظر موندم این یک هفته هم روش ولی اگه جواب منفی بدی بازم سمت کسی نمیرم مگه عشق آدم چند تایه ( پیشونی ات رو میبوسه و میره بیرون )
× دیگه نتونستم بغضم رو نگه دارم زدم زیر گریه نیم ساعت داشتم گریه میکردم که میا وارد اتاق شد
= آجی حالت چطوره ( گریه) ات قلبت خوبه گریه کردی
× من حالم خوبه میا حال کوک چطوره
= فقدر داره گریه میکنه و اسم تورو میگه اعصابش خیلی خرابه همش میگه اگه ات قبول نکنه چی
× نمی دونم میا میخوام چیکار کنم ولی یک مدت باید باهاش حرف نزنم
= هر جور خودت میدونی ات ( گریه)
× دیگه گریه نکن نفسم من خوبم
= باش
× میا رفت بیرون همش فکر و خیال میکردم که آیا کوک رو ببخشم یا نه نمی دونستم میخوام چیکارکنم ناراحت بودم از همه چی بلخره دکتر اومد تو اتاق و گفت مرخصم میخواستم برم خونه خودمم که یادم اومد خونه ای ندارم که جونکوک وارد اتاق شد
_ بلند شو بریم خونه
× ( فقدر سر به نشانه مثبت تکون میده )
ویو یک هفته بعد :
ادامه دارد🌠🥺
حمایت یادتون نره خیلی ممنونم باببت حمایتت هاتون ۲۵۰ تایی شدنمون مبارککک خیلی ازتون ممنونم شرط هارو برسونید بریم پارت بعد 🎀
شرط ها: 💗
۲۴ لایک ❤
۲۴ کامنت 💜
۳ فالو 💙
ات رو سریع گذاشتم داخل ماشین با تمام سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم رسیدم بیمارستان ات رو بغل کردم و بردمش داخل و شروع کردم داد زدن
_ یکی اینجا نیست
پرستار : آقا چرا دارید داد میزنید
_ خانمم خانومم نجاتش بدید
پرستار : بزاریشون رو برانکارد
_ ات رو برانکارد گذاشتم و ات رو بردن اتاق عمل نشسته بودم و داشتم گریه میکردم که میا و تهیونگ اومدن و شروع کردن سوال کردن ولی اصلا حوصلشون نداشتم جوابشون بدم فقدر داشتم گریه میکرد من عاشقش شدم چرا با تمام زندگیم چنین کردم ات منو ببخش عشق زندگیم منو ببخش دیگه نمی تونستم فضای بیمارستان رو تحمل کنم بدون توجه به تهیونگ و میا از بیمارستان اومدم بیرون و شروع کردم بیشتر گریه کردن انگار قلبم رو ازم گرفته بودن یاد پدر و مادرم افتادم که چطوری جلو چشمم رفتن رو صندلی بیمارستان نشسته بود و گریه میکردم
ویو ۲ ساعت بعد
_ هنوزم داشتم به گذشتم فکر میکردم که تهیونگ بدو بدو اومد سمتم
_ چی شده
! ات بهوش اومده
_ چیییی بریم بریم
_ به سمت اتاق عمل رفتم ولی ات نبود نفسم برید یک لحظه گفتم دیگه نمی تونم نفس بکشم که پرستار گفت بردنش بخش مراقبت سریع به سمت اتاق مراقبت رفتم ات بیحال رو تخت بود و داشت به پنجره نگاه میکرد نگاهم به بدنش خورد که همش کبود بود من چیکار کردم رفتم نشستم رو صندلی
× چشمام رو باز کردم تو بیمارستان بودم چراااا من نمردم خدا خسته شدم هیچ وقت کوک رو نمیبخشم که صدای در اومد متوجه شدم کوک اومده داخل اما توجه ای بهش نکردم اومد کنارم نشست و شروع کرد به حرف زدن
_ اتم حالت خوبه جایتت درد نمیکنه ات میدونم داری صدام رو میشنوی ات من پشیمونم غلط کردم ات من عاشقتم میفهمی عاشقتم من نمیخواستم اینطوری شه من حسادت کار دستم داد ات من عاشقتم حاظرم تا آخر عمرم کنارت باشم عاشقتم بفهم ات بفهم اگه اتفاقی برای تو میفتاد زندگی من تمام میشد من جلو چشمام پدر و مادرم رو از دست دادم نمی خوام تو رو هم از دست بدم ات با من حرف بزن ات ببین منو ببین چطوری شدم برای تو من یک مافیا وحشناک بیشتر نبودم کسی که به بچه ها هم رحم نمیکرد الان به عشق تو گریه میکنم ات عاشقتمممم( همش رو با داد و گریه گفت)
× نمی تونستم جلو بغضم رو بگیرم اون عاشقم بود من چی منی که از اون عاشق تر بودم ولی چیکارم کرد نمی دونستم میخوام چیکار کنم ببخشمش ( داره تو ذهنش فکر میکنه)
_ نمیخواد الان جواب بدی یک هفته ات وقت داری اون موقع بهم بگو عاشقمی یا نه من این همه منتظر موندم این یک هفته هم روش ولی اگه جواب منفی بدی بازم سمت کسی نمیرم مگه عشق آدم چند تایه ( پیشونی ات رو میبوسه و میره بیرون )
× دیگه نتونستم بغضم رو نگه دارم زدم زیر گریه نیم ساعت داشتم گریه میکردم که میا وارد اتاق شد
= آجی حالت چطوره ( گریه) ات قلبت خوبه گریه کردی
× من حالم خوبه میا حال کوک چطوره
= فقدر داره گریه میکنه و اسم تورو میگه اعصابش خیلی خرابه همش میگه اگه ات قبول نکنه چی
× نمی دونم میا میخوام چیکار کنم ولی یک مدت باید باهاش حرف نزنم
= هر جور خودت میدونی ات ( گریه)
× دیگه گریه نکن نفسم من خوبم
= باش
× میا رفت بیرون همش فکر و خیال میکردم که آیا کوک رو ببخشم یا نه نمی دونستم میخوام چیکارکنم ناراحت بودم از همه چی بلخره دکتر اومد تو اتاق و گفت مرخصم میخواستم برم خونه خودمم که یادم اومد خونه ای ندارم که جونکوک وارد اتاق شد
_ بلند شو بریم خونه
× ( فقدر سر به نشانه مثبت تکون میده )
ویو یک هفته بعد :
ادامه دارد🌠🥺
حمایت یادتون نره خیلی ممنونم باببت حمایتت هاتون ۲۵۰ تایی شدنمون مبارککک خیلی ازتون ممنونم شرط هارو برسونید بریم پارت بعد 🎀
شرط ها: 💗
۲۴ لایک ❤
۲۴ کامنت 💜
۳ فالو 💙
- ۵۴.۱k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط