{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نرمی صندلی رو کشید و دفترش رو برداشت دفتر تقریبا به ان

به نرمی صندلی رو کشید و دفترش رو برداشت دفتر تقریبا به انتهاش رسیده بود
با طمانینه خودکار رو برداشت و نفس عمیقی کشید هنوز هم با تصور عزیزترینش لبش به خنده شیرینی تزئین میشد و قلبش تصور گرمای نفسش رو به آغوش میکشید
گویی زمان در همان اتاق که نور خورشید مهمان آن خانه بود متوقف شده بود
و دنیا در دفتر و خودکار او خلاصه میشد
خودکار را در دستش فشورد و به نرمی روی دفتر شروع به نوشتن کرد
"جانم و جانانم
حال که اینگونه نشان از تو میجویم
در کدام نقطه از این دنیایی
اکنون که قلبم مالامال از عشق توست
در کجا از عشق چه کسی سر به کوی میبری
حال که بدنم دستان گرمت را طلب میکند
چه کسی را خالصانه در آغوش میکشی
عزیزترین و بهترین من
هنوز هم یادآوری صورت سنگی‌ات
قلبم را به تپش و زندگی‌ام را زینت میدهد
تصور چشمان سیاهت هم هنوز مرا
در عمق تاریکی خود غرق میکند
مردگان‌ پس‌ از‌ مرگ‌ از قبر‌ خود‌ برمیخیزند‌ و‌ به‌ سمت‌ خدایشان‌ میروند‌ میبینی‌ زیبای‌‌ من؟‌که‌ چگونه‌‌ بعد از مرگم به سمت تو بازگشتم حتی اگر من را هزاران بار کافر بخوانند و هزار کفر بر من گویند باز هم تو را همچون بت پرستان می‌پرستیدم و میپرستم حتی اگر به جرم کافری عذابم بدهند این عذاب بر هزاران شادی برای من گوارا تراست
خدای من؛
چه‌ زیباست که خدای من تو باشیو من بنده‌ای که خالصانه میپرستمت
طلوعی که تو باشی روزش را عبادت و ماه‌ای که تو باشی شبش را پرستش میکنم
زیبای من
عشقی که در قلب عاشقم مالامال شده و سرازیر است را میبینی؟
نهایت عشق را از عمق چشمانم میخوانی؟
صدای خواستنم را بین تپش های بیقرار ماهیچه‌ای که با قدرت در سینه‌ام از هیجان تو میتپد را میشنوی؟
هر شب به فکر تو پرده چشمانم سیاه و هر روز به شوق تو از خواب برمیخیزم و نفس میکشم
در شبی که تو به آسمان سیاه من نور بخشیدی با ستارگان سخن گفتی و من قلبم را دیدم که چگونه به سینه‌ام‌ مشت میزند و طلب رهایی میکرد هنگامی که تو با ستارگان خندیدی و من محو خنده تو شدم آن شب تو مرا ندیدی که چگونه از عشقه تو جان میدادم شب بعد تورا در آغوش گرفتم و از ستارگان دور کردم ماهه‌ من از ستارگان دور بمان چرا که
تو را از من دور میکنند
فاصله‌ها چه معنایی دارند هنگامی که گرمای عشقت در نزدیکیه من است
تو در اوج خودخواهی‌ات مرا در قلبت
در حصاره عشقت حبس کرده‌ای
و روحم را به اسارت گرفتی
"چه ساده بودم"
چون زندانی شده‌ام
که به زندانبانش دلبسته است"
با حسه نفس های گرمی که به گردنش میخورد دست از نوشتن برداشت و آب دهنش رو قورت داد
"بازم توهم های لعنتی"
دیدگاه ها (۰)

ددی؟

ساموئل جانسون یه فکت حق فور اور میگه:"تقریبا همه مردم بخشی.....

"توی زندگی که برای رویاهات ریسک نکردی تلاش نکردیشکست نخوردی ...

سوگند به شب‌های بی‌ستارهو به زمزمه‌ی باددر رقصِ برگ‌های خسته...

#pain#P¹⁰⁹#Season²برای تهیونگ سوال شد که چرا صورتش رو نکشیده...

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۰" در آغوش رویای آبی ات "...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۵" در آغوش رویای آبی ات "...

بـرای تویـی که تنهایی هایمــ پر از یاد توستــ …بـرای تویـی ک...

وقتی برای اولین بار از دوست پسرت درباره آینده می‌پرسی💜پارت ۲...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط