پارت9
پارت9
ساعتم رو نگاه کردم ساعت 10 شب بود! خب به من چه ترافیک بود. در خونه رو اروم باز کردم و رفتم داخل، هرچی سوره بلد بودم خوندم!
مامان نشسته بود رو صندلی پادشاهیش!( مامانم یه صندلی داره که از منم بیشتر دوستش داره! براهمین بهش میگم صندلی پادشاهی مامان!). مامان خونسرد به نظر میرسید.
ایول بالاخره سوره ها جواب داد.
دستام رو توهم قفل کردم و خودم رو لوس کردم وگفتم:
- مامان جونم به جون خودم قسم ترافیک بود.
مامان از رو صندلیش بلند شد. یا حضرت وحشت! مامان یه قدم جلو میام من یه قدم عقب میرفتم. این روند ادامه داشت تا خوردم به دیوار!
دیگه تمام شد. دیگه مرگم تضمین شده است. چشمهام رو بستم و داشتم اشهدم رو میخوندم که تو بغل مامان فرو رفتم. ای جان! خدا به من دوست پسر نداد به جاش یه مامان داد که به 100 تا دوست پسر میارزه!
مامان محکم من رو به خودش فشرد و گفت:
- عزیزکم چرا میترسی؟ باشه میدونم ترافیک بوده! دلم برات تنگ شده بود عزیزک مامان.
من غش! مامان رو محکم گرفتم و گفتم:
- دل منم برات تنگ شده بود عزیزم. حالا میذاری برم بخوابم؟
مامان من رو از بغلش جدا کرد، سرم رو بوسید. دستای مامان رو بوسیدم وشب بخیر گفتم.
***
داشتم صبحانه میخوردم که هانی زنگ زد. تماس رو وصل کردم.
- سلام بر خواهر جانباز 40 درصد.
- سانی خفه شو فقط خفه شو.
5 دقیقه ای سکوت کردم که هانی گفت:
- سانی چرا لال مونی گرفتی ؟
- خب خره خودت گفتی خفه شو.
-اها. حالا اینا رو بیخیال هامان به خونت تشنست!
- این همه نوشیدنی به خونه من تنها تشنست؟
- بابا سانی چرا همه چی رو به شوخی میگیری؟
- چون زندگی خودش یه شوخی مسخرست!
- باشه نمیخواد تکستا اینستا رو برای من بگی.
- باشه. کارت رو بگو؟
- اهان میخواستم بگم امروز تعطیله پا نشی بری دانشگاه.
- واقعا تعطیله؟
- اره.
- باشه ممنون از اطلاع رسانیت بای.
گوشی رو قطع کردم که... .
ساعتم رو نگاه کردم ساعت 10 شب بود! خب به من چه ترافیک بود. در خونه رو اروم باز کردم و رفتم داخل، هرچی سوره بلد بودم خوندم!
مامان نشسته بود رو صندلی پادشاهیش!( مامانم یه صندلی داره که از منم بیشتر دوستش داره! براهمین بهش میگم صندلی پادشاهی مامان!). مامان خونسرد به نظر میرسید.
ایول بالاخره سوره ها جواب داد.
دستام رو توهم قفل کردم و خودم رو لوس کردم وگفتم:
- مامان جونم به جون خودم قسم ترافیک بود.
مامان از رو صندلیش بلند شد. یا حضرت وحشت! مامان یه قدم جلو میام من یه قدم عقب میرفتم. این روند ادامه داشت تا خوردم به دیوار!
دیگه تمام شد. دیگه مرگم تضمین شده است. چشمهام رو بستم و داشتم اشهدم رو میخوندم که تو بغل مامان فرو رفتم. ای جان! خدا به من دوست پسر نداد به جاش یه مامان داد که به 100 تا دوست پسر میارزه!
مامان محکم من رو به خودش فشرد و گفت:
- عزیزکم چرا میترسی؟ باشه میدونم ترافیک بوده! دلم برات تنگ شده بود عزیزک مامان.
من غش! مامان رو محکم گرفتم و گفتم:
- دل منم برات تنگ شده بود عزیزم. حالا میذاری برم بخوابم؟
مامان من رو از بغلش جدا کرد، سرم رو بوسید. دستای مامان رو بوسیدم وشب بخیر گفتم.
***
داشتم صبحانه میخوردم که هانی زنگ زد. تماس رو وصل کردم.
- سلام بر خواهر جانباز 40 درصد.
- سانی خفه شو فقط خفه شو.
5 دقیقه ای سکوت کردم که هانی گفت:
- سانی چرا لال مونی گرفتی ؟
- خب خره خودت گفتی خفه شو.
-اها. حالا اینا رو بیخیال هامان به خونت تشنست!
- این همه نوشیدنی به خونه من تنها تشنست؟
- بابا سانی چرا همه چی رو به شوخی میگیری؟
- چون زندگی خودش یه شوخی مسخرست!
- باشه نمیخواد تکستا اینستا رو برای من بگی.
- باشه. کارت رو بگو؟
- اهان میخواستم بگم امروز تعطیله پا نشی بری دانشگاه.
- واقعا تعطیله؟
- اره.
- باشه ممنون از اطلاع رسانیت بای.
گوشی رو قطع کردم که... .
- ۱۷.۲k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط