پارت ۲۳

پارت ۲۳



+هیون...نرو...

_باید برم و قوی بشم...

+تو...تو...همینطوریشم قوی هستی...همینطوریشم همه...همه...زیر دستتن

_ من قدرت بیشتری میخوام یونا...من میخوام قوی تر بشم گل من...

+ نه...نشو...اگه بری دیگه هیچکس نیست...که...که..باهاش..دردودل کنم... دیگه هیچکس مراقبم نیست...نرو...

_از دور مراقبتم نمیزارم کسی حتی از گل نازک تر بهت بگه‌ از دور مراقبتم ،‌ میتونی هر روز بهم زنگ بزنی و باهام درد و دل کنی باهم در ارتباطیم...

+نه نرو هیون....اگه قدرتمند بشی... عوض میشی...باهام بد میشی...مطمئنم...

_مگه میشه باهات بد بشم کوچولو ؟ من هرچقدرم بد بشم باتو نمیشم ، تو تنها فرد زندگیمی که براش ارزش و محبت قائلم

+پس داری باهام... خداحافظی میکنی؟

_اره...اما... ازت یه چیزی میخوام

+چی؟

_میخوام اجازه بدی که... برای خداحافظی ببوسمت...

این تنها خواسته اش از من بود ، پس باید اجازه میدادم برای اولین و آخرین بار من رو ببوسه ؟ اره...باید خواسته اش رو قبول میکردم

+اجازه... میدم..

اینو که گفتم یه دستش رو روی گونه ام گذاشت و دست دیگه اش کمرمو گرفت و صورتش رو بهم نزدیک کرد

_ممنونم...ممنونم که اجازه لمس لبات رو بهم دادی

این رو گفت و بلاخره بعد از چندین سال صبر فاصله رو شکست و لبهای دختر را اسیر خود کرد ، با ولع میبوسید دوست نداشت این لحظه تمام بشود ، دستانش روی بدن دختر حرکت میکرد و در یک چشم بهم زدن دید که روی دختر خیمه زده و درحال دراوردن پیراهن دختر است

_.ببخشید...نمیخواستم اینطوری بشه خودمم نمیدونم چرا کنترلمو از دست دادم...

+ اشکالی نداره ، حالا میشه از روم بلند بشی ؟

قبل از اینکه بخواد بلند بشه گردن دختر را مکی عمیق زد و بلند شد و

_ ممنونم که گذاشتی اولینت با من باشه...

+میری بیرون؟

_ باشه...توهم لباستو بپوش و بیا...

بعد از رفتنش دختر روی تختش افتاد و لبش را لمس کرد باورش نمیشد ، او واقعاً ،هیونجین را بوسیده بود؟ او توسط این مرد لمس شده بود ؟ بعد از فکر کردن به او بلند شد و لباسی پوشیدم و رفتم پایین ....
دیدگاه ها (۲۵)

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

پارت ۲۲:

پارت 11 رمان 🎀عشق مدرسه ای🎀که لیسا گفت: لیسا: اه اقای هوانگ ...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دمPART 5پسری که دنبال او...

پارت ۱/بازی بدون بازگشتهوا ابری بود. تهیونگ با هودی سیاهش دا...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت ۲

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

𓆩 پارت ۸۱ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ دروغ می‌گی... بابای من این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط