ددی خشن من
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻3۹.
¥ از اون موقع هر اتفاقی میافتاد من زودتر از هرکسی پشتت رو میگرفتم ....روز ها گذشت تا به روزی میرسه که تو از مدرسه اومدی بیرون و دزدیدنت راستش نمیدونم تا الان درباره مرگ پدر مادرت بهت چی گفتن ولی این چیزی که من میگم واقعیت داره اون زمان وقتی هه جون بهم خبر داد عین یه هیزم آتیش گرفتم .سریع نیرو هام رو برای پیدا کردنت فرستادم اما واقعا توی این یک مورد شکست خوردم .جنا خواهر کوچکتر سوهی تنها کسی که از خانواده مادرت از ازدواجش با هه جون و بچه دار شدنش با خبر بود اون بود .اون به طرز باورنکردنی توی کار با سیستم و هکر دوربین های جاده مهارت داشت .
جنا رد اون ماشین رو زد و سوهی زودتر از هرکسی خودشو بهت رسوند وقتی جلوی در انبار رسید آدمای اون کسی که دزدیده بودنت جلوش رو گرفتن اون گفته بود به جای تو اونو بگیرن و تورو آزاد کنن.بعد از اون میبرنش پیش رئیسشون و با اون قول و مدارایی میزارن که تورور آزاد کنند
+ ( با صدا گرفته) چه قولی؟
¥ خب در قبال آزاد شدن تو سوهی باید اعضای بدنش رو در اختیار اون مرد میزاشت
+ چ.چی...
¥ اون مرد نارسایی کبد داشت و میخواست که کبد تو دربیاره و از اینجور چیزا که مامانت جلوش رو گرفت
+ تو .تو نمیتونستی کاری کنی😞
¥ خواستم اما خیلی دیر شده بود
+ چرا دیر 🥺
¥ وقتی تورو بردن خونه بعد از سه روز مادرت باید برمیگشت پیش مرده تا به قولش عمل کنه من از این قضیه خبری نداشتم زمانی خبر دار شدم که فهمیدم هه جون جلوی عمل رو گرفته بوده و اون مرده میمیره مادرت هم بخاطر خون ریزی بیش از حد جونش رو از دست داد و پدرت هم یکی از آدمای مرده به به قلبش با تفنگ شلیک میکنه و میمیره ..
+😭😭😭😭
¥ خواستم بهت اون زمان بگم راجبش و بیارمت پیش خودم اما فکر کردم شاید خودت رو مقصر این ماجرا بدونی بخاطر همین همه رو صحنه سازی کردم که تو هم باور کنی .ا٫ت من واقعا ازت معذرت میخوام ...من واقعا متاسفم
+ هق .هق 😭
¥ گریه کن... میدونم از من شاید الان متنفر باشی ولی کاری از دست من بر نیومد . الان که به یه سنی رسیدی که همه چی رو درک میکنی اوردمت پیش خودم وگرنه قرار نبود تا وقتی بزرگ بشی بیارمت اینجا
+ دیگه نمیزارم .هق. چنین بی عدالتی هق... توی جامعه بوجود بیاد😞
¥ بیا بگیر ( دستمال کاغذی)
¥ من میرم بیرون دست و صورتت رو بشور بیا پایین برای
ناهار .اه راستی داشت یادم میرفت کادوت رو باز کن ببین خوشت میاد اگه دوس نداشتی میتونی بندازیش دور..
در جعبه رو باز کردم که یه گردنبند نقره ای رنگ قشنگی داخلش بود
+ مرسی هارابوجی چون اولین کادویی که از شما میگیرم نگهش میدارم
¥ بزار برات ببندمش
پشتم رو کردم و موها رو با دستم نگه داشتم و هارابوجی گردنبند رو برام بست
¥ روی گردنت زیباتر از اون چیزیع که فکرش رو میکردم
+ ممنونم ازت
یه نینی بوس رو گونش کردم و بعد بغلش کردم
¥ عووو دختر قشنگم . دیگه نمیزارم چیزی ناراحتت کنه .
¥ باید بریم قبلش به اوضاع صورتت رسیدگی کن و اگه خواستی دوش بگیری یا لباست رو عوض کنی برو به اتاق خودت وسایل مورد نیازت رو برات فراهم کردم.یه خدمتکار همراهت میفرستم تا راه رو نشونت بده
+ ممنونم
.......
(اسلاید بعدی گردنبند ا٫ت)
¥ از اون موقع هر اتفاقی میافتاد من زودتر از هرکسی پشتت رو میگرفتم ....روز ها گذشت تا به روزی میرسه که تو از مدرسه اومدی بیرون و دزدیدنت راستش نمیدونم تا الان درباره مرگ پدر مادرت بهت چی گفتن ولی این چیزی که من میگم واقعیت داره اون زمان وقتی هه جون بهم خبر داد عین یه هیزم آتیش گرفتم .سریع نیرو هام رو برای پیدا کردنت فرستادم اما واقعا توی این یک مورد شکست خوردم .جنا خواهر کوچکتر سوهی تنها کسی که از خانواده مادرت از ازدواجش با هه جون و بچه دار شدنش با خبر بود اون بود .اون به طرز باورنکردنی توی کار با سیستم و هکر دوربین های جاده مهارت داشت .
جنا رد اون ماشین رو زد و سوهی زودتر از هرکسی خودشو بهت رسوند وقتی جلوی در انبار رسید آدمای اون کسی که دزدیده بودنت جلوش رو گرفتن اون گفته بود به جای تو اونو بگیرن و تورو آزاد کنن.بعد از اون میبرنش پیش رئیسشون و با اون قول و مدارایی میزارن که تورور آزاد کنند
+ ( با صدا گرفته) چه قولی؟
¥ خب در قبال آزاد شدن تو سوهی باید اعضای بدنش رو در اختیار اون مرد میزاشت
+ چ.چی...
¥ اون مرد نارسایی کبد داشت و میخواست که کبد تو دربیاره و از اینجور چیزا که مامانت جلوش رو گرفت
+ تو .تو نمیتونستی کاری کنی😞
¥ خواستم اما خیلی دیر شده بود
+ چرا دیر 🥺
¥ وقتی تورو بردن خونه بعد از سه روز مادرت باید برمیگشت پیش مرده تا به قولش عمل کنه من از این قضیه خبری نداشتم زمانی خبر دار شدم که فهمیدم هه جون جلوی عمل رو گرفته بوده و اون مرده میمیره مادرت هم بخاطر خون ریزی بیش از حد جونش رو از دست داد و پدرت هم یکی از آدمای مرده به به قلبش با تفنگ شلیک میکنه و میمیره ..
+😭😭😭😭
¥ خواستم بهت اون زمان بگم راجبش و بیارمت پیش خودم اما فکر کردم شاید خودت رو مقصر این ماجرا بدونی بخاطر همین همه رو صحنه سازی کردم که تو هم باور کنی .ا٫ت من واقعا ازت معذرت میخوام ...من واقعا متاسفم
+ هق .هق 😭
¥ گریه کن... میدونم از من شاید الان متنفر باشی ولی کاری از دست من بر نیومد . الان که به یه سنی رسیدی که همه چی رو درک میکنی اوردمت پیش خودم وگرنه قرار نبود تا وقتی بزرگ بشی بیارمت اینجا
+ دیگه نمیزارم .هق. چنین بی عدالتی هق... توی جامعه بوجود بیاد😞
¥ بیا بگیر ( دستمال کاغذی)
¥ من میرم بیرون دست و صورتت رو بشور بیا پایین برای
ناهار .اه راستی داشت یادم میرفت کادوت رو باز کن ببین خوشت میاد اگه دوس نداشتی میتونی بندازیش دور..
در جعبه رو باز کردم که یه گردنبند نقره ای رنگ قشنگی داخلش بود
+ مرسی هارابوجی چون اولین کادویی که از شما میگیرم نگهش میدارم
¥ بزار برات ببندمش
پشتم رو کردم و موها رو با دستم نگه داشتم و هارابوجی گردنبند رو برام بست
¥ روی گردنت زیباتر از اون چیزیع که فکرش رو میکردم
+ ممنونم ازت
یه نینی بوس رو گونش کردم و بعد بغلش کردم
¥ عووو دختر قشنگم . دیگه نمیزارم چیزی ناراحتت کنه .
¥ باید بریم قبلش به اوضاع صورتت رسیدگی کن و اگه خواستی دوش بگیری یا لباست رو عوض کنی برو به اتاق خودت وسایل مورد نیازت رو برات فراهم کردم.یه خدمتکار همراهت میفرستم تا راه رو نشونت بده
+ ممنونم
.......
(اسلاید بعدی گردنبند ا٫ت)
- ۲.۴k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط