پارت۹

پارت۹

پارت۹
که اون سوهیه پیکمی اومد پیشش

سوهی: ببین دختره ی هرزه دفعه دیگه به جیمین نزدیک شی من میدونم و تو

ات: برو بابا حوصلتو ندارم

ات خواست رد بشه که سوهی دستشو محکم گرفت

سوهی: یادت رفته اینجا هرچی من میگم میشه

ات: دستمو ول کن

سوهی: هه اینکارو نمیکنم

ات دستشو محکم از دسته سوهی کشید بیرون که دسته سوهی زخمی شد

سوهی: دختره ی هرزه عوضی الان چه غلطیی کردییی؟؟؟

ات: بسه بسه... دیگه واقعا نمیتونم تحملت کنم یا از اینجا گمشو برو یا خونت پای خودته( عربده ترسناک)

جیمین با شنیدن عربده عصبانی شد و رفت بیرون که دید ات و سوهی باهم درگیر شدن و به کسی اجازه نداد نزدیکشون بشه درواقع..جیمین میخاست ببینه ات چقدر قویه

سوهی: ت..تو فکر کردی کی هستییی؟؟؟ هاا؟؟؟ تو فقط یه زیر خوابی..هه تو حتا پدرت بهت رحم نکرد..اومم کی میدونه شاید مادرت هم یه زیر خواب بوده

ات از عصبانیت بدنش میلرزید و یه جوری به سوهی نگاه میکرد که سوهی از حرفی که زده بود پشیمون شد ولی دیگه دیر شده بود...ات به سمته سوهی رفت و توی چند ثانیه تمامه صورتشو کبود و خونی کرد و از توی جیبش یه چاقو آورد و ۲۰ بار به شکمش ضربه زد و با همون چاقو چشماشو درآورد و کمرشو شکست...ات خون پر صورتش شده بود و با صدای خیلی خیلی بلند میخندید...جیمین و خدمتکارا از تعجب نمیدونستن چیکار کنن.. جیمین باورش نمیشد که ات انقدر میتونه خطرناک باشه...ات انقدر وحشتناک میخندید که همرو ترسونده بود و هیچکس نمیتونست آرومش کنه...جیمین به جونگکوک زنگ زد

جیمین: الو کوک چطوری؟

جونگکوک: خوبم مرسی کاری داشتی زنگ زدی؟

جیمین: عاا فکر کنم به کمکتون نیاز دارم

جونگکوک: اومم ۵ دقیقه دیگه اونجام

۵ دقیقه بعد___
جونگکوک و یوری اومدن عمارت جیمین و دیدن که ات غرق خون داره قهقهه میزنه...یوری تا اتو دید خشکش زد

یوری: از کی اینجوری شده؟...اون دیگه کیه ؟

جیمین: ۲۰ دقیقه ای میشه که اینجوری شده داشت اون خدمتکارو تیکه تیکه میکرد

یوری: ای وای

یوری بدو بدو به سمته ات رفت و به صورتش نگاه کرد

یوری: قشنگم..عزیزم...منو نگا کن باشه؟ چشماتو نبندیااا

ات:خ..خواهر..تو بلخره اومدی

یوری در حالی که گریش گرفته بود لب زد

یوری : اوهوم اومدم قشنگم

یوری یه سیلیه محکم به ات زد که باعث شد ات به خودش بیاد و یه نگاهی به جنازه سوهی کرد که یهو....

خماریییییییی 😝
دیدگاه ها (۶)

ببینید کی میخاد بعد قرن ها دوباره فیک بنویسه 😃🤣_____________...

#درخواستیپارت۲که صدای در اومد.. اعضا همه از اتاقشون اومدن بی...

وقتی آیدل بودین و از هم جدا شده بودین...#درخواستیپارت آخرویو...

پارت ۲ × چشم ...خیلی ممنون‌..........( و جیمین با استرس اینک...

Last leaves/رمان جیمین

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

پارت ۱۰..خب مصلا جشن تموم شد و همه رفتن....اینجا قراره اتفاق...

رمان دختر خاصبعد از چند ساعت فیلم دیدن و خوردن و خندیدن، هوا...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

پارت چهار سونیا: میدونستی نامجون مافیا هست( پوز خند)یوری: چ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط