دو پارتی پارت اضافهp5
تو کتابخونه در حال درس خوندن بودی که با کشیده شدن صندلی کنارت سرتو بالا آوردی و دریکو رو دیدی که خم شد و کنار گوشت پچ زد: مامان جواب داده پرنسس هنوز بسته رو باز نکردم بریم اتاقم؟
سری تکون دادی و کتابتو بستی و وسایلتو تو کیفت گذاشتی و بلند شدی که دستتو تو دستش قفل کرد و کیفتو برداشت و با هم از کتابخونه خارج شدین زود خودتونو به اتاق دریکو رسوندین قبل از خودش وارد اتاق شدی و به سمت بسته رفتی و برش داشتی و نشستی رو تخت که اومد و کنارت نشست بسته سیاه رو باز کردی و متوجه یکم خوراکی با ۲ تا بیبیچک و یه معجون شدی نامه رو به دریکو دادی و گفتی: میرم چک کنم
-بشین اول نامه رو بخونیم بعد عزیزم
ولی اون نامه رو مامانت برای تو نوشته شاید چیزی بنویسه که نخوای بدونم
-چیز پنهونی بین من و تو نیست بیبی
نامه رو باز کرد و شروع به خوندن کرد
-سلام پسرم دیگه به خراب کاریهات عادت کردم ولی با چه عقلی دختر بیچاره رو حامله کردی براتون وسایلی که میخوایین رو میفرستم ولی از این به بعد تا حد امکان کاریش نداشته باش نتونستی هم جلوی خودتو بگیری از معجون سبز رنگ بده قبل از رابطه بخوره و اگه الان حاملهس قرصی که فرستادمو دو بار در روز دو روز پشت سر هم بخوره و بعدش علائمی داره مثل درد، خون ریزی و بد اخلاقی حواست بهش باشه و از طرف من به خاطر پسر بیشعورم معذرت خواهی کن
نگاهشو بهت داد که با خجالت سرتو پایین انداخته بودی گونهتو بوسید و لب زد:معذرت میخوام عشقم حالا برو چک کن ببینیم حاملهای یا نه
بلند شدی و رفتی سرویس و کارای لازمی که روش نوشته بودی رو انجام دادی و منتظر موندی با دیدن اینکه مثبته و این یعنی حاملهای بغض کردی دلت نمیومد بکشیش ولی چاره چیه؟از سرویس بیرون اومدی که دیدی جلوی در وایساده بیبیچکو ازت گرفت و با دیدن این که مثبته نفس عمیق کلافهای کشید و رفت سمت عسلی و لیوان شیشهای رو برداشت و با آب پارچ پر گرد و با قرص اومد پیشت و قرصو تو دهنت گذاشت و آبو بهت داد
-بهتره یکم استراحت کنی عزیزم
من خوبم ولی تو خوب به نظر نمیای
-خوبم پرنسس پس میخوای چیکار کنیم؟
احساس میکنم خستهای بیا بخوابیم
لبخند بیجونی بهت زد و کنار هم دراز کشیدین و با نوازشهاش خوابت برد
-عزیزم؟بیدار شو کوچولو
چشماتو باز کردی و اولین چیزی که دیدی صورت دریکو بود سرت روی سینهش بود و اون موهاتو نوازش میکرد
_باید بریم شام بخوریم و بعد قرصو بخوری عزیزم درد که نداری؟
خوبم دریکو نگران نباش
نصفه شبی با بهم پیچیدن شکمت از خواب پریدی دردش در حدی زیاد بود که متوجه نمیشدی واقعا مشکل چیه با حس خیسی لای پاهات تازه یادت افتاد که همچین علائمی داشت بیحال بلند شدی و خودتو به سرویس رسوندی و لباساتو عوض کردی و جسم بیجونتو رو تخت انداختی ایزابلا خواب بود و قطعا نمیخواستی بیدارش کنی ولی این درد عذاب آور و غیر قابل تحمل بود از تخت بلند شدی و دستتو زیر شکمت گذاشتی سوویشرتتو پوشیدی و از اتاق خارج شدی آروم و با درد راه میرفتی و هر کی میدیدتت متوجه میشد چقدر درد داری به وسط راهرو رسیدی و ناخودآگاه نگاهت به سالن کشیده شد و دریکو رو دیدی که رو مبل نشسته بود و سرشو با دستاش گرفته بود آروم صداش زدی که سرشو بالا آورد و با دیدنت زود اومد سمتت و از پله ها بالا اومد
-خوبی عزیزم؟
نه خیلی درد دارم دریکو
دستاشو زیر زانوهات و کمرت گذاشت و براید بغلت کرد و به اتاقش رفت روی تخت درازت داد و اومد کنارت دراز کشید و از پشت تو بغلش کشیدتت و شکمتو ماساژ میداد
نیم ساعت گذشته بود ولی تو همچنان درد میکشیدی و از درد گریه میکردی و این دریکو بود که خودشو گم کرده بود و نمیدونست بالا چه غلطی بکنه بغلت کرده بود و سعی میکرد با حرفاش آرومت کنه و شدید از کارش پشیمون شده بود
یکم دیگه گذشت و دردت آروم آروم کم میشد
با صدای آلارم ساعتش متعجب نگاهش کردی که ساعتو خاموش کرد و تو رو تو آغوشش جا داد
-بیخیال کلاسهای امروز شو شبو بیدار بودی کلا
تو کمتر از من خوابیدی چرا ساعت ۳ صبح بیدار بودی؟
-من خیلی متاسفم ا.ت تو وضعیت وحشتناکی قرارت دادم
بغلش کردی و گونهشو بوسیدی
ناراحت نباش دریکو گفتم که هر دومون مقصر بودیم و امشب هر دومون درد کشیدیم من متوجه اشکات میشدم عزیزم
سری تکون دادی و کتابتو بستی و وسایلتو تو کیفت گذاشتی و بلند شدی که دستتو تو دستش قفل کرد و کیفتو برداشت و با هم از کتابخونه خارج شدین زود خودتونو به اتاق دریکو رسوندین قبل از خودش وارد اتاق شدی و به سمت بسته رفتی و برش داشتی و نشستی رو تخت که اومد و کنارت نشست بسته سیاه رو باز کردی و متوجه یکم خوراکی با ۲ تا بیبیچک و یه معجون شدی نامه رو به دریکو دادی و گفتی: میرم چک کنم
-بشین اول نامه رو بخونیم بعد عزیزم
ولی اون نامه رو مامانت برای تو نوشته شاید چیزی بنویسه که نخوای بدونم
-چیز پنهونی بین من و تو نیست بیبی
نامه رو باز کرد و شروع به خوندن کرد
-سلام پسرم دیگه به خراب کاریهات عادت کردم ولی با چه عقلی دختر بیچاره رو حامله کردی براتون وسایلی که میخوایین رو میفرستم ولی از این به بعد تا حد امکان کاریش نداشته باش نتونستی هم جلوی خودتو بگیری از معجون سبز رنگ بده قبل از رابطه بخوره و اگه الان حاملهس قرصی که فرستادمو دو بار در روز دو روز پشت سر هم بخوره و بعدش علائمی داره مثل درد، خون ریزی و بد اخلاقی حواست بهش باشه و از طرف من به خاطر پسر بیشعورم معذرت خواهی کن
نگاهشو بهت داد که با خجالت سرتو پایین انداخته بودی گونهتو بوسید و لب زد:معذرت میخوام عشقم حالا برو چک کن ببینیم حاملهای یا نه
بلند شدی و رفتی سرویس و کارای لازمی که روش نوشته بودی رو انجام دادی و منتظر موندی با دیدن اینکه مثبته و این یعنی حاملهای بغض کردی دلت نمیومد بکشیش ولی چاره چیه؟از سرویس بیرون اومدی که دیدی جلوی در وایساده بیبیچکو ازت گرفت و با دیدن این که مثبته نفس عمیق کلافهای کشید و رفت سمت عسلی و لیوان شیشهای رو برداشت و با آب پارچ پر گرد و با قرص اومد پیشت و قرصو تو دهنت گذاشت و آبو بهت داد
-بهتره یکم استراحت کنی عزیزم
من خوبم ولی تو خوب به نظر نمیای
-خوبم پرنسس پس میخوای چیکار کنیم؟
احساس میکنم خستهای بیا بخوابیم
لبخند بیجونی بهت زد و کنار هم دراز کشیدین و با نوازشهاش خوابت برد
-عزیزم؟بیدار شو کوچولو
چشماتو باز کردی و اولین چیزی که دیدی صورت دریکو بود سرت روی سینهش بود و اون موهاتو نوازش میکرد
_باید بریم شام بخوریم و بعد قرصو بخوری عزیزم درد که نداری؟
خوبم دریکو نگران نباش
نصفه شبی با بهم پیچیدن شکمت از خواب پریدی دردش در حدی زیاد بود که متوجه نمیشدی واقعا مشکل چیه با حس خیسی لای پاهات تازه یادت افتاد که همچین علائمی داشت بیحال بلند شدی و خودتو به سرویس رسوندی و لباساتو عوض کردی و جسم بیجونتو رو تخت انداختی ایزابلا خواب بود و قطعا نمیخواستی بیدارش کنی ولی این درد عذاب آور و غیر قابل تحمل بود از تخت بلند شدی و دستتو زیر شکمت گذاشتی سوویشرتتو پوشیدی و از اتاق خارج شدی آروم و با درد راه میرفتی و هر کی میدیدتت متوجه میشد چقدر درد داری به وسط راهرو رسیدی و ناخودآگاه نگاهت به سالن کشیده شد و دریکو رو دیدی که رو مبل نشسته بود و سرشو با دستاش گرفته بود آروم صداش زدی که سرشو بالا آورد و با دیدنت زود اومد سمتت و از پله ها بالا اومد
-خوبی عزیزم؟
نه خیلی درد دارم دریکو
دستاشو زیر زانوهات و کمرت گذاشت و براید بغلت کرد و به اتاقش رفت روی تخت درازت داد و اومد کنارت دراز کشید و از پشت تو بغلش کشیدتت و شکمتو ماساژ میداد
نیم ساعت گذشته بود ولی تو همچنان درد میکشیدی و از درد گریه میکردی و این دریکو بود که خودشو گم کرده بود و نمیدونست بالا چه غلطی بکنه بغلت کرده بود و سعی میکرد با حرفاش آرومت کنه و شدید از کارش پشیمون شده بود
یکم دیگه گذشت و دردت آروم آروم کم میشد
با صدای آلارم ساعتش متعجب نگاهش کردی که ساعتو خاموش کرد و تو رو تو آغوشش جا داد
-بیخیال کلاسهای امروز شو شبو بیدار بودی کلا
تو کمتر از من خوابیدی چرا ساعت ۳ صبح بیدار بودی؟
-من خیلی متاسفم ا.ت تو وضعیت وحشتناکی قرارت دادم
بغلش کردی و گونهشو بوسیدی
ناراحت نباش دریکو گفتم که هر دومون مقصر بودیم و امشب هر دومون درد کشیدیم من متوجه اشکات میشدم عزیزم
- ۴۱.۸k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط