༺چشمانش༻
༺چشمانش༻
part. 2
خندید و منم مشغول شست و شو شدم
بیست دقیقه بعد کامل مطمئن شدم که تمیز شده که حوله صورتی رنگشو دور تنش پیچیدم و بردمش داخل اتاقش
یه ست لباس گرم و نرمی داشت که بنفش و یاسی بود
انتخابش کردم و با احتیاط تنش کردم و بردمش تو سالن
شیرشو اماده کردم و گذاشتمش داخل گهواره هوشمند و ساعتشو به دستم بستم که وقتی بیدار شد ساعت بهم هشدار بده
میز رو تمیز کردم و رفتم داخل اشپز خونه و کتی خانوم رو دیدم که داشت با تلفن صحبت میکرد
داشتم ظرفا رو میشستم که اریا صدام زد
ــ مهشید؟
فوری برگشتم و گفتم
ــ بله اقا اریا
ــ صبحانمو حاضر کن بیار اتاقم
چشمی گفتم که رفت
من مهشید کیانی هستم و هفده سالمه و متولد تهران هستم
به گفته خانواده مادریم لحظه به دنیا اومدنم پدر و مادر عزیزم و از دست دادم و مادر بزرگ مادریم منو به سرپرستی قبول کرده
با هزار بدبختی و دردسر منو تا این سن بزرگ کرده و زحمت منو به دوش کشیده
از سیزده سالگیم دنبال کار بودم که خانم سهرابی رو داخل بانک دیدم و گفت که واسه خونش خدمتکار یا خدمه میخواد منم که واسه کار تو خونه به دنیا اومده بودم و به راحتی میتونستم زحمت یه خونه رو بکشم
قبول کردم و حدود چهار ساله که دارم داخل این خونه کارمیکنم
اقا و خانوم سهرابی رو اندازه پدر و مادر خودم میخوامشون و پارمیس کوچولو و اقا اریا واقا پویا که به گفته خودشون پاریس زندگی میکنه و خواهر برادر خودم میدونمشون
صبحانه اریا رو حاضر کردم و رفتم سمت اتاقش
اروم در زدم و گفت که بیام داخل
درو باز کردم و سینی رو روی میزش گذاشتم
خواستم برگردم که گفت
ــ مهشید
برگشتم و..
part. 2
خندید و منم مشغول شست و شو شدم
بیست دقیقه بعد کامل مطمئن شدم که تمیز شده که حوله صورتی رنگشو دور تنش پیچیدم و بردمش داخل اتاقش
یه ست لباس گرم و نرمی داشت که بنفش و یاسی بود
انتخابش کردم و با احتیاط تنش کردم و بردمش تو سالن
شیرشو اماده کردم و گذاشتمش داخل گهواره هوشمند و ساعتشو به دستم بستم که وقتی بیدار شد ساعت بهم هشدار بده
میز رو تمیز کردم و رفتم داخل اشپز خونه و کتی خانوم رو دیدم که داشت با تلفن صحبت میکرد
داشتم ظرفا رو میشستم که اریا صدام زد
ــ مهشید؟
فوری برگشتم و گفتم
ــ بله اقا اریا
ــ صبحانمو حاضر کن بیار اتاقم
چشمی گفتم که رفت
من مهشید کیانی هستم و هفده سالمه و متولد تهران هستم
به گفته خانواده مادریم لحظه به دنیا اومدنم پدر و مادر عزیزم و از دست دادم و مادر بزرگ مادریم منو به سرپرستی قبول کرده
با هزار بدبختی و دردسر منو تا این سن بزرگ کرده و زحمت منو به دوش کشیده
از سیزده سالگیم دنبال کار بودم که خانم سهرابی رو داخل بانک دیدم و گفت که واسه خونش خدمتکار یا خدمه میخواد منم که واسه کار تو خونه به دنیا اومده بودم و به راحتی میتونستم زحمت یه خونه رو بکشم
قبول کردم و حدود چهار ساله که دارم داخل این خونه کارمیکنم
اقا و خانوم سهرابی رو اندازه پدر و مادر خودم میخوامشون و پارمیس کوچولو و اقا اریا واقا پویا که به گفته خودشون پاریس زندگی میکنه و خواهر برادر خودم میدونمشون
صبحانه اریا رو حاضر کردم و رفتم سمت اتاقش
اروم در زدم و گفت که بیام داخل
درو باز کردم و سینی رو روی میزش گذاشتم
خواستم برگردم که گفت
ــ مهشید
برگشتم و..
- ۳.۳k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط