Two
📸دکمه ی شاتر
پارت دو :
این خبر خوب فقط یک چیز را می طلبید ؛ ملاقات با ثمین را .
ـــ الو ؟
صدای جیغ ثمین از پشت گوشی بلند شد .
ـــ هوروش ندو !!
سپس نفسی کشید و گفت : سلام پینکی . چی شده الان زنگ زدی ؟
آرنج هایم را بر روی میز گذاشتم .
ـــ اپل جک انقدر بهش گیر نده . جوجه ام ناراحت میشه ها !
ـــ بیفته زخم بشه گریه اش مال کیه ؟.... مامانش !
به او که مانند هوروش در حال گریه مامان گفت ، ریز خندیدم .
ـــ خب حالا واسه چی زنگ زدی ؟
در خودکار را باز و بسته کردم .
ـــ کجایی ؟
ـــ خونه آقا شجاع . کجا میتونم باشم .... مثل تو آتلیه ام دیگه .
ـــ فقط فرقش اینکه آتلیه تو ، برا خودته . مال من ، مال یکی دیگه !... بیخیالش ، من بعد از کارم میام پیشت . ببین جوجه چیزی نمیخواد !
خندید و گفت : چرا اتفاقا . سر راهت یه بسته دونه بگیر بیا !
دستی بر روی پیشانیم کشیدم .
ـــ مسخره .
و تلفن را قطع کردم .
بعد از اینکه کارم را تمام کردم مانند یک فرد که تحت تعقیب است ، سریع از یاسمین خداحافظی کردم و به سمت ماشینم حرکت کردم . هوا کم کم داشت رو به سردی میرفت نشانه این بود که تا چند روز دیگه پاییز شروع میشه . دکمه ی سوییچ را زدم . خدا زامیاد آقا را خیر بدهد ؛ اگر او با پسر داییش صحبت نمیکرد الان با وضعیت مالی من ،حتی دوچرخه هم به من نمیدادن، چه برسد به ماشین .
ماشین را جلوی در آتلیه نگه داشتم . هوروش سوار شد .
ـــ سلام داله دلی
به لبخند شیرین هوروش که باعث شده بود لپ هایش گرد شود نگاه کردم . دستم را بر روی صندلی گذاشتم . به سمت هوروش برگشتم و لبخند و چشمک زدم .
ـــ سلام جوجه
ثمین مانتویش را بالا گرفت و سوار شد .
ـــ سلام پینکی پای
چشمکی نیز برای او زدم .
ـــ علیک سلام
میدانستم مقصد کجاست و هرچه سریع تر نیاز دارم که خبر را به ثمین بگویم ؛ پس سریع ، ماشین را به سمت کافه همیشگیمان حرکت دادم .
پشت میزی نشستیم که کنارش یک تابلوی بزرگ نقاشی بود . ثمین یک شیک موز سفارش داد و من هم بستنی میوه ای که با هوروش بخوریم . کف دست هایم را بر روی شیشه میز گذاشتم که بخاطر سردیشان، کمی بدنم مور مور شد .
ـــ ببین جکی جونم به من یه خونه ارث رسیده .
چشمان ثمین که تا چند ثانیه پیش عادی به من خیره بود ، از پشت عینک به آنی گرد شد .
ـــ ارث ؟
سرم را تکان دادم .
ـــ از کی ؟
لبم را تر کرد و شروع کردم .
ـــ مامانی یه برادر داشته که بعد از مرگ مادرشون ، ارثیه مامانی رو بالا میکشه . این ارثیه یه خونه است . این خونه ...توی وصیت نامه مادر مامانی باید به مامانی برسه اما داداشش بالا می کشتش. دایی هم بخاطر اینکه عذاب وجدان داشته ، تموم این سال ها نفروختتش ...
موهایم را پشت گوشم دادم و به هوروش که سرش در تبلت بود نگاهی کردم .
ـــ حالا که دایی مرده . توی وصیت نامه اش این اعتراف رو کرده و گفته که این خونه باید به تنها نوه خواهرش برسه .
ثمین انگشتتش را به سمت من گرفت و گفت : تو .
سرم را در تایید حرفش تکان دادم .
ـــ حالا ثمین اینو بگم که خونه توی یه شهر جنگلیه .
لب های ثمین از هم فاصله گرفت و لبخندی دندان نما ساخت .
ـــ برای نمایشگاه میخوای بری اونجا .
سرم را دوباره تکان دادم و به سفارش هایمان که در حال رسیدن بود نگاه کردم .
ـــ هم اون و هم اینکه برم اونجا ساکن شم تا از خونه کسری بیام بیرون .
او بیشتر از هرکس دیگری درباره کسری میدانست . پدر او همکار و دوست صمیمی بابا بود و از بچگی ما با هم بودیم . چهره متفکر گرفت . سفارشات را از مرد گرفتم و سفارش ثمین را جلویش گذاشتم و بعد به هوروش چشمک زدم و بستنی را جلوی او گذاشتم . هوروش سرش را کج کرد .
ـــ آخجون بستنی !!
و قاشق را در بستنی نارنجی رنگی که رو بود فرو کرد .
ـــ کارت سخته دلوین ...
نگاهم را از هوروش گرفتم و به او که متفکر به نقطه ای از میز خیره شده بود نگاه کردم .
ـــ این خودش یه مهاجرته. باید بیشتر فکر کنی .
سپس نگاهی به پسرش انداخت و گفت : بزار من با زامیاد هم مشورت کنم . اون بهتر از ماها میدونه .
سرم را تکان دادم . بله باید بیشتر فکر کنم ، چون باید از کارم استعفا دهم و مهمترین مشکل همین است . زامیاد نیز همیشه بهترین پیشنهاد را میدهد .
ـــ همشو نخور بزار برای خاله دلی هم بمونه .
با چشمان شاکی به ثمین نگاه کردم .
ـــ چی کار داری بچه رو !... بخور جوجم ! بخور قربونت بره داله دلی !
هوروش به من لبخند و به طرف ثمین برگشت و ابروهایش را چند بار بالا داد . ثمین از حرکت پسرش لبخند زد .
ـــ بچه پر رو !
*****
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت دو :
این خبر خوب فقط یک چیز را می طلبید ؛ ملاقات با ثمین را .
ـــ الو ؟
صدای جیغ ثمین از پشت گوشی بلند شد .
ـــ هوروش ندو !!
سپس نفسی کشید و گفت : سلام پینکی . چی شده الان زنگ زدی ؟
آرنج هایم را بر روی میز گذاشتم .
ـــ اپل جک انقدر بهش گیر نده . جوجه ام ناراحت میشه ها !
ـــ بیفته زخم بشه گریه اش مال کیه ؟.... مامانش !
به او که مانند هوروش در حال گریه مامان گفت ، ریز خندیدم .
ـــ خب حالا واسه چی زنگ زدی ؟
در خودکار را باز و بسته کردم .
ـــ کجایی ؟
ـــ خونه آقا شجاع . کجا میتونم باشم .... مثل تو آتلیه ام دیگه .
ـــ فقط فرقش اینکه آتلیه تو ، برا خودته . مال من ، مال یکی دیگه !... بیخیالش ، من بعد از کارم میام پیشت . ببین جوجه چیزی نمیخواد !
خندید و گفت : چرا اتفاقا . سر راهت یه بسته دونه بگیر بیا !
دستی بر روی پیشانیم کشیدم .
ـــ مسخره .
و تلفن را قطع کردم .
بعد از اینکه کارم را تمام کردم مانند یک فرد که تحت تعقیب است ، سریع از یاسمین خداحافظی کردم و به سمت ماشینم حرکت کردم . هوا کم کم داشت رو به سردی میرفت نشانه این بود که تا چند روز دیگه پاییز شروع میشه . دکمه ی سوییچ را زدم . خدا زامیاد آقا را خیر بدهد ؛ اگر او با پسر داییش صحبت نمیکرد الان با وضعیت مالی من ،حتی دوچرخه هم به من نمیدادن، چه برسد به ماشین .
ماشین را جلوی در آتلیه نگه داشتم . هوروش سوار شد .
ـــ سلام داله دلی
به لبخند شیرین هوروش که باعث شده بود لپ هایش گرد شود نگاه کردم . دستم را بر روی صندلی گذاشتم . به سمت هوروش برگشتم و لبخند و چشمک زدم .
ـــ سلام جوجه
ثمین مانتویش را بالا گرفت و سوار شد .
ـــ سلام پینکی پای
چشمکی نیز برای او زدم .
ـــ علیک سلام
میدانستم مقصد کجاست و هرچه سریع تر نیاز دارم که خبر را به ثمین بگویم ؛ پس سریع ، ماشین را به سمت کافه همیشگیمان حرکت دادم .
پشت میزی نشستیم که کنارش یک تابلوی بزرگ نقاشی بود . ثمین یک شیک موز سفارش داد و من هم بستنی میوه ای که با هوروش بخوریم . کف دست هایم را بر روی شیشه میز گذاشتم که بخاطر سردیشان، کمی بدنم مور مور شد .
ـــ ببین جکی جونم به من یه خونه ارث رسیده .
چشمان ثمین که تا چند ثانیه پیش عادی به من خیره بود ، از پشت عینک به آنی گرد شد .
ـــ ارث ؟
سرم را تکان دادم .
ـــ از کی ؟
لبم را تر کرد و شروع کردم .
ـــ مامانی یه برادر داشته که بعد از مرگ مادرشون ، ارثیه مامانی رو بالا میکشه . این ارثیه یه خونه است . این خونه ...توی وصیت نامه مادر مامانی باید به مامانی برسه اما داداشش بالا می کشتش. دایی هم بخاطر اینکه عذاب وجدان داشته ، تموم این سال ها نفروختتش ...
موهایم را پشت گوشم دادم و به هوروش که سرش در تبلت بود نگاهی کردم .
ـــ حالا که دایی مرده . توی وصیت نامه اش این اعتراف رو کرده و گفته که این خونه باید به تنها نوه خواهرش برسه .
ثمین انگشتتش را به سمت من گرفت و گفت : تو .
سرم را در تایید حرفش تکان دادم .
ـــ حالا ثمین اینو بگم که خونه توی یه شهر جنگلیه .
لب های ثمین از هم فاصله گرفت و لبخندی دندان نما ساخت .
ـــ برای نمایشگاه میخوای بری اونجا .
سرم را دوباره تکان دادم و به سفارش هایمان که در حال رسیدن بود نگاه کردم .
ـــ هم اون و هم اینکه برم اونجا ساکن شم تا از خونه کسری بیام بیرون .
او بیشتر از هرکس دیگری درباره کسری میدانست . پدر او همکار و دوست صمیمی بابا بود و از بچگی ما با هم بودیم . چهره متفکر گرفت . سفارشات را از مرد گرفتم و سفارش ثمین را جلویش گذاشتم و بعد به هوروش چشمک زدم و بستنی را جلوی او گذاشتم . هوروش سرش را کج کرد .
ـــ آخجون بستنی !!
و قاشق را در بستنی نارنجی رنگی که رو بود فرو کرد .
ـــ کارت سخته دلوین ...
نگاهم را از هوروش گرفتم و به او که متفکر به نقطه ای از میز خیره شده بود نگاه کردم .
ـــ این خودش یه مهاجرته. باید بیشتر فکر کنی .
سپس نگاهی به پسرش انداخت و گفت : بزار من با زامیاد هم مشورت کنم . اون بهتر از ماها میدونه .
سرم را تکان دادم . بله باید بیشتر فکر کنم ، چون باید از کارم استعفا دهم و مهمترین مشکل همین است . زامیاد نیز همیشه بهترین پیشنهاد را میدهد .
ـــ همشو نخور بزار برای خاله دلی هم بمونه .
با چشمان شاکی به ثمین نگاه کردم .
ـــ چی کار داری بچه رو !... بخور جوجم ! بخور قربونت بره داله دلی !
هوروش به من لبخند و به طرف ثمین برگشت و ابروهایش را چند بار بالا داد . ثمین از حرکت پسرش لبخند زد .
ـــ بچه پر رو !
*****
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۳۹۷
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط