p22

خون اشام من
چند پله عقب رفتی.
تکه‌های مختلف کنار هم نشستند:

- آینه‌ها، تمِ ثابت صحنه‌های قبلی که شوگا گفته بود
- کسی که به پرونده‌ی قرب//انی‌ها در گذشته دسترسی داشته
- کسی که برنامه‌ی شیفت‌ها رو تنظیم می‌کنه
- کارت ۰۳ روی دوربین
- و ایده‌ی «حقیقت از طریق رنج»

زیر لب گفتی:
«سونگ مین… تو خیلی دوست داشتی اینجا "جای پاک‌سازی" باشه، نه فقط درمان… مگه نه؟»

صدایی از پشت سرت آمد.
آرام.
همان‌طور که انتظار داشتی.

«بالاخره…»

همه برگشتند.

**پارک سونگ مین** کنار در سالن ایستاده بود.
نه لباس کثیف، نه آثار دویدن.
آرام، منظم، مثل همیشه.
اما یک چیز در نگاهش عوض شده بود؛
برقی سرد، خالی از همدلی.

«…یکی تون فهمید.»

جونگ‌کوک ناخودآگاه یه قدم جلو اومد.
«تو نباید اینجا می‌بودی. ماشینت رو دوربین دید که رفت بیرون.»

سونگ مین لبخند زد.
«دوربین‌ها… مثل آینه‌ها. هرچی بهشون نشون بدی، همونو بازتاب می‌دن.
قبلاً یه ضبط قدیمی داشتم. یه بار ماشین رو بردم بیرون، مسیر کامل رو فیلم گرفتم. بعد، اون فیلم رو روی سیستم دوربین‌ها، در همون ساعت پخش کردم.»

شوگا زیرلب:
«فیک لایو…»

سونگ مین ادامه داد:
«کسی عمیق‌تر از سطح نگاه نمی‌کنه. کسی شک نمی‌کنه.
همه دوست دارن باور کنن این‌جا امنه.»

نامجون با صدایی خشمگین:
«تو قرار بود کمک کنی آدم‌ها به زندگی برگردن، نه این‌که تبدیلشون کنی به سوژه‌ی نمایش‌های مریضت!»

سونگ مین شانه بالا انداخت.
«شما کمکشون می‌کنین احساس بهتری داشته باشن.
من کمکشون می‌کنم با حقیقت روبه‌رو بشن.
کیم یون جو سال‌هاست به خودش دروغ می‌گه.
یه جایی، یه نفر باید این نقابو از صورتش برداره.»

تو قدم جلو گذاشتی.
«حقیقت از طریق قت//ل؟ این اسمشه؟»

سونگ مین لبخندش کمرنگ شد.
برای اولین بار، چیزی شبیه عصبانیت واقعی در چهره‌اش پیدا شد.

«تو… با قدرتت، تصمیم می‌گرفتی کدوم انرژی زنده بمونه و کدوم نه.
به من نگو درک نمی‌کنی.
فقط فرق‌مون اینه که من جادو ندارم.
من مجبورم از چیزهایی استفاده کنم که دارم:
صحنه، آینه، ترس، خو//ن.»

تو حس کردی زمین زیر پات می‌لرزه.
نه از خودش.
از چیزی که درونت داشت واکنش نشون می‌داد—قدرت وارث، وقتی بوی تهدید رو حس می‌کرد.

نفس عمیق کشیدی و درونت زمزمه کردی:
«آروم. ما این‌جا برای نابود کردنش نیستیم. برای متوقف کردنشیم.»

نور در چشمانت لرزید، اما بیرون نزدی.

بلند گفتی:
«فرق من و تو اینه که من هر بار از خودم پرسیدم "حق دارم؟"
تو حتی یک لحظه هم این سؤال رو از خودت نکردی.
تو خودتو قاضی و جلاد می‌دونی.
ولی الان این‌جایی، بدون ماسک، بدون آینه. فقط خودتی.»

سونگ مین لحظه‌ای ساکت شد.
بعد لبخندی زد… خطرناک‌تر از قبل.

«نترس.
من امروز کسی رو نمی‌ک///شم.»

تهیونگ: «چون لو رفتی.»

سونگ مین سرش را کج کرد.
«چون کار امروز، یه چیز دیگه‌ست.»

در آن لحظه، حسش کردی.
تکان خفیف انرژی در دیوارها.
نه ماورایی…
سیستمی.

شوگا همزمان فریاد زد:
«سیستم برق…!»

چراغ‌ها خاموش شدند.
سالن در تاریکی فرو رفت.

صدای قدم‌ها، صدای کشیده شدن چیزی روی زمین، صدای شکستن شیشه.

تو اجازه ندادی وحشت مسلط شود.
نور در کف دستت جمع شد، مثل یک هاله‌ی سفید و ملایم، که نه بسوزاند، فقط روشن کند.

سالن روشن شد—نه با برق، بلکه با نور تو.

سونگ مین کنار یکی از پنجره‌ها بود؛ شیشه شکسته، پرده کنار زده، طنابی با قلاب فلزی در دستش.

قصد فرار از دیوار خارجی.

جونگ‌کوک دوید سمتش، اما سونگ مین قلاب را پرتاب کرد، خودش را از پنجره آویزان کرد و خندید:
«قا///تل‌ها همیشه قبل از اینکه کاملاً لو برن، یه خروج اضطراری دارن.
امشب، شما یه قر///بانی رو نجات دادین…
ولی من هنوز آزادم.
و تا وقتی آدم‌ها به خودشون دروغ می‌گن، من کار دارم.»

می‌خواست به تاریکی بیرون فرار کند.

تو یک ثانیه فرصت داشتی تصمیم بگیری.

می‌توانستی با یک موج انرژی، طنابش را بسوزانی، بگذاری سقوط کند، شاید بمیرد.
همه‌چیز همان‌جا تمام شود.
یک ضربه، یک «عدالت خودجوش».

یا می‌توانستی…

دستت را بلند نکردی.

فقط نور را روی مسیرش انداختی.
او برای لحظه‌ای کور شد، تعادلش را از دست داد، طناب از دستش لغزید.

اما قبل از اینکه به زمین سخت بخورد، جونگ‌کوک از پنجره خودش را پرت کرد، مچش را در هوا گرفت و هر دو به‌زور، روی زمین خیس زیر پنجره افتادند.

فریاد.
درد.
اما زنده.

چند دقیقه بعد، دستبند پلیس دور مچ‌های پارک سونگ مین بود.
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

پارت ۴۱

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت پنجم ا.ت پوشه‌ی خاک‌گرفته رو از ر...

بهار بدون تو

قاب احساس. پارت ۱

Why Did I Fall in Love with Her? | P²⁰ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت شانزدهم: چیزی که نباید می‌دیدجونگ‌کو...

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط