قاب احساس. پارت ۱
برخورد فلز وزنه و اهرمهای دستگاه بدنسازی کل سالن رو گرفته بود. جونگکوک ست آخرش رو هم بدون اینکه حتی چهرهاش درهم بره تموم کرد و حوله رو از روی دوشش برداشت. قطرههای عرق از روی پیشونیش میچکیدن، اما صورتش مثل همیشه بیروح و بیحالت بود. برای اون، باشگاه فقط جایی بود برای فرار از شلوغیِ مغزش، نه جایی برای گپ زدن و خندیدن.
همونطور که داشت بند کفشاش رو سفت میکرد، مینجون با یه لبخند پهن اومد سمتش و محکم زد روی شونهاش:
— «چطوری قهرمان؟ میگم جونگکوک، فردا افتتاجیه گالری جدید بابامه. کلی آدم خفن میام. تو هم باید بیای، باشه نگم؟»
جونگکوک حتی سرش رو بالا نیاورد. با لحن یکنواخت و سردش گفت:
— «میدونی که از شلوغی و نقاشیهای بیپدرومادر خوشم نمیاد مینجون. بگرد دنبال یکی دیگه.»
مینجون کلافه دستاش رو کرد تو جیبش:
— «نقاشی نیست بابا! عکاسیه! کارای یه پسرهست به اسم تهیونگ. اصلاً عکساش یه جوریه... یه حسی توش هست که تا حالا ندیدی. حتماً بیا، دخترخالهت سو-یون هم میاد.»
جونگکوک آهی کشید و هیچی نگفت. همین سکوتش یعنی "باشه میام فقط دست از سرم بردار."
عصر روز بعد، سالن گالری پر از نورهای ملایم و صدای اهنگ لایت پیانو بود. سو-یون با یه لباس شیک طراحیش کرده بود، کنار جونگکوک راه میرفت و مدام با هیجان دربارهی لباسها و کاراش صحبت میکرد. جونگکوک فقط هرازگاهی با یه "اوهوم" مختصر جوابشو میداد و حواسش پرت دور و برش بود. سو-یون زیرچشمی نگاهش میکرد و دلش میخواست حداقل یه بار جونگکوک با اون چشمای مشکیش لبخند بزنه و دقیقاً به خودش نگاه کنه، اما دیوار سنگی دور جونگکوک محکمتر از این حرفا بود.
جونگکوک کمی از سو-یون فاصله گرفت و رفت سمت انتهای سالن؛ جایی که خلوتتر بود. ناگهان چشمش افتاد به یک قاب عکس بزرگ روی دیوار.
عکس، یه غروب بارونی رو تو یه کوچهی خلوت نشان میداد. زوم عکس روی قطرههای بارون روی شیشه بود و انتهای کوچه یه سایهی مبهم دیده میشد. عکس چنان حس تنهایی پاک و آرامی داشت که جونگکوک بیاختیار چند لحظه قفلش شد. برای اولین بار تو زندگیش، حس کرد یه نفر تونسته اون سکوتِ سنگینِ درونش رو روی کاغذ بپاشه.
— «زیباست، نه؟ حس میکنی زمان توش ایستاده...»
صدایی بم و خیلی ملایم از کنارش اومد. جونگکوک سرش رو چرخوند.
یه پسر قد بلند با لنز دوربینی که از گردنش آویزون بود، کنارش ایستاده بودنت. موهای فرفری مشکیش روی پیشونیش ریخته بود و یه لبخند مستطیلی و شیرین روی لباش بود. تهیونگ بود.
جونگکوک نگاهی خشك بهش انداخت، دوباره رو کرد سمت عکس و با همون لحن سرد و یخی همیشگیش گفت:
— «فقط یه عکس سادهست از چندتا قطره بارون. زیادی بزرگش میکنی.»
تهیونگ کمی جابهجا شد، چشماشو باریک کرد و با نگاهی تحلیلی به چهرهی جدی و بیتفاوت جونگکوک زل زد. بعد آروم دوربینش رو آورد بالا، گرفت سمت جونگکوک و... تیک!
صدای شاتر دوربین تو اون کنج خلوت پیچید.
جونگکوک اخمای سنگینش رو درهم کشید و با عصبانیت و صدای کنترلشدهای گفت:
— «داری چه غلطی میکنی؟ کی بهت اجازه داد از من عکس بگیری؟»
تهیونگ دوربین رو پایین آورد، به صفحهی نمایشگرش نگاه کرد و با همون آرامش رویاگونهاش لبخند زد:
— «صورتت خیلی سرده... مثل یه مجسمهی یخ. ولی چشات... چشات پر از داستانیه که عکس من جلوش هیچی نیست. من تهیونگم، عکاس این قابها. و فکر کنم تازه سوژهی اصلیم رو پیدا کردم!»
جونگکوک قدمی بهش نزدیک شد، قدش رو راست کرد تا هیکل ورزشکاریش رو به رخ بکشه و با نگاهی که میتونست هر کسی رو سر جاش خشک کنه گفت:
— «عکس رو پاک میکنی، همین الان. حوصلهی بازیچهی آدمای خیالبافی مثل تو رو ندارم.»
در همون لحظه، سو-یون از دور اونا رو دید. با دیدن نگاهِ خیرهی تهیونگ به جونگکوک و حالتی که بینشون بود، حس حسادت عجیبی ته دلش پیچید. با قدمهای تند خودش رو رسوند اونجا و دست جونگکوک رو گرفت...
ولی با خودش میگفت. وا خوب اینا دوتا پسرن چرا اینجوری میکنم. ولی خوب حسودی کرده بود.......
شرطا:
لایک: ♡۱۸ تا♡
کامنت: ☆۲۰ تا☆
اینم بگم. این داستان واقعی نیست و من به احساسات آیدلام صدمه نمیزنم.
کیوتای من امروز بهتون حال دادم.
#بی_تی_اس #نامجون #جین #یونگی #مین_یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #آهنگ #سی_ان #ساکورا_اسکول #پارک_جیمین #جیمین #کیم_تهیونگ #تهیونگ #جئون_جونگکوک #جئون_جونگ_کوک #بلک_پینک #جیسو #جنی #رزی #لیسا #نیما_تکیدو #کیوت #هات #اکسپلور #کیپاپ #کیدراما #رمان #وانشات #اسمات #هانیل #آریکا #بنگتن #۲۶
راستی ۱۲۷ تاییمون مبارککککک🎊🎉😍🎀💗 (. ❛ ᴗ ❛.)
همونطور که داشت بند کفشاش رو سفت میکرد، مینجون با یه لبخند پهن اومد سمتش و محکم زد روی شونهاش:
— «چطوری قهرمان؟ میگم جونگکوک، فردا افتتاجیه گالری جدید بابامه. کلی آدم خفن میام. تو هم باید بیای، باشه نگم؟»
جونگکوک حتی سرش رو بالا نیاورد. با لحن یکنواخت و سردش گفت:
— «میدونی که از شلوغی و نقاشیهای بیپدرومادر خوشم نمیاد مینجون. بگرد دنبال یکی دیگه.»
مینجون کلافه دستاش رو کرد تو جیبش:
— «نقاشی نیست بابا! عکاسیه! کارای یه پسرهست به اسم تهیونگ. اصلاً عکساش یه جوریه... یه حسی توش هست که تا حالا ندیدی. حتماً بیا، دخترخالهت سو-یون هم میاد.»
جونگکوک آهی کشید و هیچی نگفت. همین سکوتش یعنی "باشه میام فقط دست از سرم بردار."
عصر روز بعد، سالن گالری پر از نورهای ملایم و صدای اهنگ لایت پیانو بود. سو-یون با یه لباس شیک طراحیش کرده بود، کنار جونگکوک راه میرفت و مدام با هیجان دربارهی لباسها و کاراش صحبت میکرد. جونگکوک فقط هرازگاهی با یه "اوهوم" مختصر جوابشو میداد و حواسش پرت دور و برش بود. سو-یون زیرچشمی نگاهش میکرد و دلش میخواست حداقل یه بار جونگکوک با اون چشمای مشکیش لبخند بزنه و دقیقاً به خودش نگاه کنه، اما دیوار سنگی دور جونگکوک محکمتر از این حرفا بود.
جونگکوک کمی از سو-یون فاصله گرفت و رفت سمت انتهای سالن؛ جایی که خلوتتر بود. ناگهان چشمش افتاد به یک قاب عکس بزرگ روی دیوار.
عکس، یه غروب بارونی رو تو یه کوچهی خلوت نشان میداد. زوم عکس روی قطرههای بارون روی شیشه بود و انتهای کوچه یه سایهی مبهم دیده میشد. عکس چنان حس تنهایی پاک و آرامی داشت که جونگکوک بیاختیار چند لحظه قفلش شد. برای اولین بار تو زندگیش، حس کرد یه نفر تونسته اون سکوتِ سنگینِ درونش رو روی کاغذ بپاشه.
— «زیباست، نه؟ حس میکنی زمان توش ایستاده...»
صدایی بم و خیلی ملایم از کنارش اومد. جونگکوک سرش رو چرخوند.
یه پسر قد بلند با لنز دوربینی که از گردنش آویزون بود، کنارش ایستاده بودنت. موهای فرفری مشکیش روی پیشونیش ریخته بود و یه لبخند مستطیلی و شیرین روی لباش بود. تهیونگ بود.
جونگکوک نگاهی خشك بهش انداخت، دوباره رو کرد سمت عکس و با همون لحن سرد و یخی همیشگیش گفت:
— «فقط یه عکس سادهست از چندتا قطره بارون. زیادی بزرگش میکنی.»
تهیونگ کمی جابهجا شد، چشماشو باریک کرد و با نگاهی تحلیلی به چهرهی جدی و بیتفاوت جونگکوک زل زد. بعد آروم دوربینش رو آورد بالا، گرفت سمت جونگکوک و... تیک!
صدای شاتر دوربین تو اون کنج خلوت پیچید.
جونگکوک اخمای سنگینش رو درهم کشید و با عصبانیت و صدای کنترلشدهای گفت:
— «داری چه غلطی میکنی؟ کی بهت اجازه داد از من عکس بگیری؟»
تهیونگ دوربین رو پایین آورد، به صفحهی نمایشگرش نگاه کرد و با همون آرامش رویاگونهاش لبخند زد:
— «صورتت خیلی سرده... مثل یه مجسمهی یخ. ولی چشات... چشات پر از داستانیه که عکس من جلوش هیچی نیست. من تهیونگم، عکاس این قابها. و فکر کنم تازه سوژهی اصلیم رو پیدا کردم!»
جونگکوک قدمی بهش نزدیک شد، قدش رو راست کرد تا هیکل ورزشکاریش رو به رخ بکشه و با نگاهی که میتونست هر کسی رو سر جاش خشک کنه گفت:
— «عکس رو پاک میکنی، همین الان. حوصلهی بازیچهی آدمای خیالبافی مثل تو رو ندارم.»
در همون لحظه، سو-یون از دور اونا رو دید. با دیدن نگاهِ خیرهی تهیونگ به جونگکوک و حالتی که بینشون بود، حس حسادت عجیبی ته دلش پیچید. با قدمهای تند خودش رو رسوند اونجا و دست جونگکوک رو گرفت...
ولی با خودش میگفت. وا خوب اینا دوتا پسرن چرا اینجوری میکنم. ولی خوب حسودی کرده بود.......
شرطا:
لایک: ♡۱۸ تا♡
کامنت: ☆۲۰ تا☆
اینم بگم. این داستان واقعی نیست و من به احساسات آیدلام صدمه نمیزنم.
کیوتای من امروز بهتون حال دادم.
#بی_تی_اس #نامجون #جین #یونگی #مین_یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #آهنگ #سی_ان #ساکورا_اسکول #پارک_جیمین #جیمین #کیم_تهیونگ #تهیونگ #جئون_جونگکوک #جئون_جونگ_کوک #بلک_پینک #جیسو #جنی #رزی #لیسا #نیما_تکیدو #کیوت #هات #اکسپلور #کیپاپ #کیدراما #رمان #وانشات #اسمات #هانیل #آریکا #بنگتن #۲۶
راستی ۱۲۷ تاییمون مبارککککک🎊🎉😍🎀💗 (. ❛ ᴗ ❛.)
- ۱.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط