🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت شانزدهم: چیزی که نباید میدید
جونگکوک حلقهی نقرهای رو توی مشت فشرد.
سه سال گذشته بود، اما هنوز سنگینی لحظهای رو به یاد داشت که این حلقه رو از دست مردی بیرون کشیده بود که خودش کشته بود.
صدای قدمهای محافظها از راهرو بلند شد.
— قربان، هیچکس از ورودی خارج نشده!
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره، گفت:
— چون هنوز توی ساختمونه.
اسلحهاش رو برداشت و به سمت اتاق کنترل رفت. درست قبل از ورود، صدای الارا از پشت سرش پیچید.
— اگه میخواستی ازم دور بمونی، حداقل میتونستی در رو محکمتر ببندی.
برگشت. الارا با پیراهن مشکی و موهای آشفته کنار دیوار ایستاده بود؛ رنگش پریده بود، اما نگاهش هنوز مغرور بود.
جونگکوک چند قدم بهش نزدیک شد.
— کجا بودی؟
— وقتی صدای شکستن شیشه رو شنیدم، توی راهپله بودم. یکی از محافظهات هم تقریباً بهم شلیک کرد.
نگاهش روی دست خونآلود جونگکوک افتاد.
— دستت چی شده؟
— مهم نیست.
الارا مچش رو گرفت.
— برای من تصمیم نگیر چی مهمه.
چند ثانیه سکوت بینشون کش اومد. نگاه جونگکوک روی انگشتهای الارا موند؛ انگار همین تماس کوچیک داشت آخرین ذرهی خویشتنداریش رو امتحان میکرد.
آهسته گفت:
— تو نمیفهمی چقدر سخته ازت فاصله بگیرم، وقتی هر کسی که بهت نزدیک میشه ممکنه بخواد ازت برای نابود کردن من استفاده کنه.
الارا دستش رو رها نکرد.
— شاید مشکل اینه که تو هنوز فکر میکنی من چیزی هستم که باید ازش محافظت کنی.
— نه، الارا. مشکل اینه که دارم کمکم فراموش میکنم چرا باید ازت دور بمونم.
برای اولین بار، الارا جوابی نداشت.
اما لحظهی بعد، صدای محافظ از بلندگوی راهرو بلند شد:
— قربان! اتاق کنترل… باید اینو ببینید!
جونگکوک دستش رو از دست الارا بیرون کشید و وارد اتاق شد.
روی نمایشگر، تصویر زندهی پارکینگ دیده میشد.
مردی با کت خاکستری کنار ماشین ایستاده بود. صورتش واضح نبود؛ اما وقتی سرش رو بالا آورد، الارا خشکش زد.
مرد زنده بود.
پدرش.
صدای الارا بهسختی بیرون اومد:
— این غیرممکنه…
روی نمایشگر، مرد مستقیم به دوربین نگاه کرد و لبخند زد.
بعد، تصویر عوض شد و جملهای روی صفحه ظاهر شد:
«الارا، اگه میخوای بدونی چرا جونگکوک سه سال پیش منو نکشت، از خودش بپرس.»
الارا آهسته به سمت جونگکوک برگشت.
این بار، توی نگاهش نه ترس بود، نه تردید.
فقط خشم.
— چه چیزی رو ازم پنهون کردی، جئون؟
پارت شانزدهم: چیزی که نباید میدید
جونگکوک حلقهی نقرهای رو توی مشت فشرد.
سه سال گذشته بود، اما هنوز سنگینی لحظهای رو به یاد داشت که این حلقه رو از دست مردی بیرون کشیده بود که خودش کشته بود.
صدای قدمهای محافظها از راهرو بلند شد.
— قربان، هیچکس از ورودی خارج نشده!
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از پنجره برداره، گفت:
— چون هنوز توی ساختمونه.
اسلحهاش رو برداشت و به سمت اتاق کنترل رفت. درست قبل از ورود، صدای الارا از پشت سرش پیچید.
— اگه میخواستی ازم دور بمونی، حداقل میتونستی در رو محکمتر ببندی.
برگشت. الارا با پیراهن مشکی و موهای آشفته کنار دیوار ایستاده بود؛ رنگش پریده بود، اما نگاهش هنوز مغرور بود.
جونگکوک چند قدم بهش نزدیک شد.
— کجا بودی؟
— وقتی صدای شکستن شیشه رو شنیدم، توی راهپله بودم. یکی از محافظهات هم تقریباً بهم شلیک کرد.
نگاهش روی دست خونآلود جونگکوک افتاد.
— دستت چی شده؟
— مهم نیست.
الارا مچش رو گرفت.
— برای من تصمیم نگیر چی مهمه.
چند ثانیه سکوت بینشون کش اومد. نگاه جونگکوک روی انگشتهای الارا موند؛ انگار همین تماس کوچیک داشت آخرین ذرهی خویشتنداریش رو امتحان میکرد.
آهسته گفت:
— تو نمیفهمی چقدر سخته ازت فاصله بگیرم، وقتی هر کسی که بهت نزدیک میشه ممکنه بخواد ازت برای نابود کردن من استفاده کنه.
الارا دستش رو رها نکرد.
— شاید مشکل اینه که تو هنوز فکر میکنی من چیزی هستم که باید ازش محافظت کنی.
— نه، الارا. مشکل اینه که دارم کمکم فراموش میکنم چرا باید ازت دور بمونم.
برای اولین بار، الارا جوابی نداشت.
اما لحظهی بعد، صدای محافظ از بلندگوی راهرو بلند شد:
— قربان! اتاق کنترل… باید اینو ببینید!
جونگکوک دستش رو از دست الارا بیرون کشید و وارد اتاق شد.
روی نمایشگر، تصویر زندهی پارکینگ دیده میشد.
مردی با کت خاکستری کنار ماشین ایستاده بود. صورتش واضح نبود؛ اما وقتی سرش رو بالا آورد، الارا خشکش زد.
مرد زنده بود.
پدرش.
صدای الارا بهسختی بیرون اومد:
— این غیرممکنه…
روی نمایشگر، مرد مستقیم به دوربین نگاه کرد و لبخند زد.
بعد، تصویر عوض شد و جملهای روی صفحه ظاهر شد:
«الارا، اگه میخوای بدونی چرا جونگکوک سه سال پیش منو نکشت، از خودش بپرس.»
الارا آهسته به سمت جونگکوک برگشت.
این بار، توی نگاهش نه ترس بود، نه تردید.
فقط خشم.
— چه چیزی رو ازم پنهون کردی، جئون؟
- ۲۲۹
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط