فیک عشق دو مافیا پارت ۱۱

(چند روز بعد)
( پدر لنا و لیا پدر لنا و لیا هر کاری می‌کرد نمی‌تونست اون‌ها رو به دست بیاره حال لنا هم تو این چند روز واقعاً بد شده بود و هر کاری می‌کرد و هر دارویی می‌خورد باز هم خوب نمی‌شد لیا هم تو این چند روز قلبش واقعاً به شدت درد گرفته بود و هر دوشون اجازه نداشتن دانشگاه برن)
جونگکوک: لنا باید مراقب خودت باشی و حسابی استراحت کنی اینجوری دیگه دانشگاه نمی‌تونی بری هیچ کاری هم نمی‌تونی بکنی اگه حالت بد بشه واقعاً ممکنه اتفاقای بدی واست بیفته حساب پدرتم خودم می‌رسم
لنا: اوهومویو لیا
توی اتاقم درحال کتاب خوندن بودم که یهو قلبم درد گرفت
لیا:ایی قر...قرصام کجان
(یهو یونگی وارد اتاق میشه و با نگرانی میاد سمت لیا)
یونگی:خوبی چرا قرصات رو سروقت نمیخوری
(چند دقیقه بعد)
یونگی کنار لیا نشسته بود
یونگی :از این به بعد خودم قرصات رو واست میارم الانم استراحت کن۰ شب قراره بریم یه جاییلیا: کجا
یونگی: به تو ربطی نداره
(شب در مهمونی)
(لیا لنا با دو تا لباس خیلی خوشگل به همراه یونگی و جونگ کوک به مهمونی پسر عمه جونگ کوک رفته بودند یهو پسر عموی جونگ کوک اومد اونجا
اسمش سوهو بود)
سوهو:چه دخترای خوشگلی انتظارشو نداشتم دو تا خدمتکار به این زیبایی بیان
جونگ کوک: این‌ها خدمتکار نیستند این دختر همسر منه
یونگی: این خانمم همسر منهپسر عمو: اوه فکر نمی کردم این تا خوشگل خانوم با شما دیوونه ها بگردن
(و بعد از اونجا رفت)
ویو لنا
میخواستم یکم نوشیدنی بخورم که جونگکوک جلوم رو گرفت
جونگکوک:داری چیکار میکنی مگه بهت نگفتم حق نداری مشروب بخوری
لنا:خب دلم خواست اه
جونگکوک:ساکت باشیونگی: چرا اینقدر بهش سخت می‌گیری بی‌خیال شو بزار بخوره
جونگکوک: آره حتماً بزارم بخوره که یهو مست بشو بره با پسرای دیگه برقصه؟
یونگی: اوکی ولی به نظرم خیلی داری سخت می‌گیری
( بعد از چند دقیقه لنو لیا مشغول صحبت شدن راجع به مکانی که توش مهمونی برگزار شده بود خیلی جای زیبایی بود یهو دوباره پسر عموی جونگکوک اومد سمت اونا)
ویو جونگکوک
بازم اون پسر عموی احمقم اومد سمتش الان باید چیکارش کنم دلم می‌خواد انقدر با مشت بزنمش که خون بالا بیاره
رفتم سمتش
جونگکوک: سوهو بهتره بری اونور
سوهو :چی من که تازه اومدم پیشش
یهو یونگی هم اومد
یونگی: سوهو برو گورتو گم کن تا نزدم لهت نکردمسوهو :و اگه نرم
که یهو جونگکوک و یونگی یه مشت زدن تو صورت سوهو(ددی های خشن😂)
اون دوتا اینقدر سوهو رو زدن که اون بیهوش شد
لنا:وای بسه دیگه بیاین بریم
لیا :اره تروخدا بیاین برین
جونگکوک:باشه
خمارییی...،با کمک سارا جونم:#saraprof 🎀🎀
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

پارت ۲۳

پارت ۴۹

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

" بعد صبحانه "" ویو لیا : صبحونه رو خوردیم و به کوک‌گفتم سفر...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

{عشق بی پایان}پارت:۴تو خدمت کار شخصیه اربابی+چیییییی؟؟؟آیشش ...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط