چرخُ فلک p34
منه احمق چرا دقت نکرده بودم لباسش نه جیب داره و نه لباس گرمیه
اسمشو صدا زدم که سرشو طرف برگردوند
جلوش وایسادم و پالتوم رو درآوردم...متعجب از حرکتم بود و عکس العملی نشون نمیداد
منم از فرصت استفاده کردم
جلو رفتم و پالتوم رو روی شونه هاش انداختم...قدش تا پاین تر از گردنم میرسید و برای همین سرشو کمی بالا میگرفت تا نگاهم کنه
تو چشماش خیره شدم.....حس کردم چیزی ته دلم زیر و رو شد
چقدر چهرش آرامش داشت....اونقدر که آدم میخواست ساعت ها بهش زل بزنه
گونه هاش از سرما قرمز شده بود و مردمک های قهوه ایش در حصار مژه های بلندش شفاش تر از همیشه دیده میشد
مگه میشه از این صحنه دل کند؟
اون لحظه تنها فرمان احمقانه و در عین حال عاقلانه ی قلبم رو شنیدم که بی پروا به سینه می کوبید و میگفت: باید مال تو باشه!
کلارا زودتر از من به خودش اومد و قدمی رفت عقب...اتصال چشم هامون رو با انداختن سرش به پایین قطع کرد:
_خودتون سردتون میشه
گلومو صاف کردم:
_من مشکلی ندارم..پلیوری که پوشیدم گرمه
برای عوض کردم جو سنگينی که بود گفتم:
_یه لحظه همینجا وایسید برمیگردم
چند دیقه بعد که برگشتم دیدم رو نیمکت نشسته ...با دیدن دو ظرف لبویی که تو دستم بود لبخندش کش اومد:
_فکر خوبیه
ظرفشو دادم دستش:
_این هوا فقط لبو کم داشت
کاش میشد این شب هیچ وقت تموم نشه اما خب دنیا طبق خواسته من پیش نمیره....نزدیک ساعت ۱۱ بود که رسوندمش دم خونه:
_شب خیلی خوبی بود...ممنونم ازتون..شبتون بخیر
لبخند گرمی زدم:
_شب بخیر .
(کلارا)
با تکون خوردن دستی جلوی صورتم از فکر اومدم بیرون
_هی دختر حواست کجاس؟...دو ساعته دارم برای کی حرف میزنم؟
_ببخشید کتی ...حواسم نبود...بقیه حرفتو بزن
چشم غره ای رفت و ادامه داد:
_داشتم میگفتم که با این چیزایی که تو برام تعریف کردی به نظرم مرد خوبی میاد
گفتم:
_زحمت نکشی نابغه ...اینو که خودمم میدونستم...خیر سرم اومدم پیش تو بهم مشاوره بدی..تو تجربت زیاده تو این چیزا
اسمشو صدا زدم که سرشو طرف برگردوند
جلوش وایسادم و پالتوم رو درآوردم...متعجب از حرکتم بود و عکس العملی نشون نمیداد
منم از فرصت استفاده کردم
جلو رفتم و پالتوم رو روی شونه هاش انداختم...قدش تا پاین تر از گردنم میرسید و برای همین سرشو کمی بالا میگرفت تا نگاهم کنه
تو چشماش خیره شدم.....حس کردم چیزی ته دلم زیر و رو شد
چقدر چهرش آرامش داشت....اونقدر که آدم میخواست ساعت ها بهش زل بزنه
گونه هاش از سرما قرمز شده بود و مردمک های قهوه ایش در حصار مژه های بلندش شفاش تر از همیشه دیده میشد
مگه میشه از این صحنه دل کند؟
اون لحظه تنها فرمان احمقانه و در عین حال عاقلانه ی قلبم رو شنیدم که بی پروا به سینه می کوبید و میگفت: باید مال تو باشه!
کلارا زودتر از من به خودش اومد و قدمی رفت عقب...اتصال چشم هامون رو با انداختن سرش به پایین قطع کرد:
_خودتون سردتون میشه
گلومو صاف کردم:
_من مشکلی ندارم..پلیوری که پوشیدم گرمه
برای عوض کردم جو سنگينی که بود گفتم:
_یه لحظه همینجا وایسید برمیگردم
چند دیقه بعد که برگشتم دیدم رو نیمکت نشسته ...با دیدن دو ظرف لبویی که تو دستم بود لبخندش کش اومد:
_فکر خوبیه
ظرفشو دادم دستش:
_این هوا فقط لبو کم داشت
کاش میشد این شب هیچ وقت تموم نشه اما خب دنیا طبق خواسته من پیش نمیره....نزدیک ساعت ۱۱ بود که رسوندمش دم خونه:
_شب خیلی خوبی بود...ممنونم ازتون..شبتون بخیر
لبخند گرمی زدم:
_شب بخیر .
(کلارا)
با تکون خوردن دستی جلوی صورتم از فکر اومدم بیرون
_هی دختر حواست کجاس؟...دو ساعته دارم برای کی حرف میزنم؟
_ببخشید کتی ...حواسم نبود...بقیه حرفتو بزن
چشم غره ای رفت و ادامه داد:
_داشتم میگفتم که با این چیزایی که تو برام تعریف کردی به نظرم مرد خوبی میاد
گفتم:
_زحمت نکشی نابغه ...اینو که خودمم میدونستم...خیر سرم اومدم پیش تو بهم مشاوره بدی..تو تجربت زیاده تو این چیزا
- ۲۹.۴k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط