Anya x Damian پارت۲۶
(یک هفته بعد)
آنیا و دامیان به لطف یوری و لوید تونستن تا ۵ روز قبل همه ی برگه هارو تموم کنن👍🗿✨دیگه حالا وقت جشنواره رسیده بود و همه برای امشب دل تو دلشون نبود
(ساعت ۶ و نیم بعد از ظهر ورودی اصلی آکادمی ادن )
ورودی اصلی خیلی شلوغ بود و جای سوزن انداختن نبود! به غیر از دانش آموزا افراد دیگه ای هم اومده بودن و حتی از شهر های دیگه هم ملت پاشده بودن اومده بودن🗿
دامیان یه نگاه به ساعت مچیش انداخت و با خودش گفت:پس کجاست؟........
دامیان لحظه به لحظه نگران تر میشد و با اضطراب به جمعیت نگاه میکرد تا آنیا رو پیدا کنه ولی یهو بین اون جمعت انبوه یه چهره ی آشنا دید......درسته اون اون آنیا بود
دامیان اون جمعیت رو کنار زد و به سمت آنیا حرکت کرد و وقتی بهش رسید دست آنیا رو گرفت آنیا هم آروم روشو برگردونند به سمت دامیان و یهو قلب دامیان بی قرار شد!
دامیان:وای نه! اون چرا آخه انقد خوشگله؟! نمیتونم این حجم از خوشگلیشو تحمل کنم!
آنیا:دامیان ساما! خوب شد پیدام کردی! اهه نمیدونی چقد دنبالت گشتم!
دامیان لبخندی زد و گفت:پس دستمو ول نکنی تا گم نشی خوشگل خانوم
آنیا خندید و گفت:باشه
آنیا و دامیان دست تو دست هم به سمت جشنواره حرکت کردن
آنیا:وای دامیان! اونجا رو ببین!
دامیان:محلی میرقصن؟
آنیا:بیا ماهم بریمممم🥺
دامیان:خوب من یاد ندارم محلی برقصم😅
آنیا:خوب منم یاد ندارم بیا! 😆
آنیا و دامیان به بقیه نگاه کردن و کم و بیش یاد گرفتن و شروع به رقصیدن کردن و بعد کم کم قِلِقِش دستشون اومد و شروع کردن به تند تر رقصیدن که یهو بعد ۲ دقیقه تعادلشونو از دست دادن و با کله خوردن زمین:/ و بعد شروع به خندیدن کردن:/
دامیان از روی زمین بلند شد و دستشو به نشونه ی کمک سمت آنیا دراز کرد و آنیا هم دست دامیان رو گرفت و بلند شد و چشم آنیا خورد به اتاق فرار و با ذوق گفت:دامیان! دامیان! بریم اتاق فرار؟🤩
دامیان تو ذهنش:نگاش کن وقتی ذوق میکنه چه ناز میشه! 😖✨
آنیا و دامیان رفتن توی اتاق فرار و موقعی که برگشتن........جفتشون عین بید میلرزیدن👍🗿
دامیان:بیا دیگه امتحانش نکنیم😵💫
آنیا:م_موافقم (ثوثولا🗿)
دامیان:گشنت نیست؟
آنیا:خیلییییی
دامیان خنده ای کرد و گفت:بیا بریم همبرگر بخوریم
آنیا:آخ جوننننن
(ساعت نه شب بالکن ساختمان اجتماعات آکادمی ادن)
آنیا:وای خدایا! چه جمعیتی! فکر میکردم شلوغ باشه ولی نه در این حد!
دامیان آنیا رو از پشت بغل کرد و گفت:باورم نمیشه چهار ساعت به این زودی گذشت.....
آنیا یکم سرخ شد و گفت :اوهوم.....
آنیا:دامیان؟
دامیان:جانم؟
آنیا:چطوری عاشقم شدی؟
دامیان:چشمای معصومت منو عاشق کرد و همینطور دلمو بی قرار کرد...من....این عشق رو چندین سال بود که تو خودم مخفیش کردم اما حالا....دلم میخواد همه ی مردم دنیا بفهمن که چقد زیاد عاشقتم
آنیا همونطوری که دامیان از پشت بغلش کرده بود، به سمت دامیان برگشت و یکم قد بلندی کرد و صورت دامیانو بوسید
دامیان:دامیان دوباره سوپرایزم کردی
یهو آتیش بازی شروع شد و آنیا که حسابی سرخ شده بود با صدای نسبتا بلندی گفت:این....همون نشونه بود
آنیا و دامیان به لطف یوری و لوید تونستن تا ۵ روز قبل همه ی برگه هارو تموم کنن👍🗿✨دیگه حالا وقت جشنواره رسیده بود و همه برای امشب دل تو دلشون نبود
(ساعت ۶ و نیم بعد از ظهر ورودی اصلی آکادمی ادن )
ورودی اصلی خیلی شلوغ بود و جای سوزن انداختن نبود! به غیر از دانش آموزا افراد دیگه ای هم اومده بودن و حتی از شهر های دیگه هم ملت پاشده بودن اومده بودن🗿
دامیان یه نگاه به ساعت مچیش انداخت و با خودش گفت:پس کجاست؟........
دامیان لحظه به لحظه نگران تر میشد و با اضطراب به جمعیت نگاه میکرد تا آنیا رو پیدا کنه ولی یهو بین اون جمعت انبوه یه چهره ی آشنا دید......درسته اون اون آنیا بود
دامیان اون جمعیت رو کنار زد و به سمت آنیا حرکت کرد و وقتی بهش رسید دست آنیا رو گرفت آنیا هم آروم روشو برگردونند به سمت دامیان و یهو قلب دامیان بی قرار شد!
دامیان:وای نه! اون چرا آخه انقد خوشگله؟! نمیتونم این حجم از خوشگلیشو تحمل کنم!
آنیا:دامیان ساما! خوب شد پیدام کردی! اهه نمیدونی چقد دنبالت گشتم!
دامیان لبخندی زد و گفت:پس دستمو ول نکنی تا گم نشی خوشگل خانوم
آنیا خندید و گفت:باشه
آنیا و دامیان دست تو دست هم به سمت جشنواره حرکت کردن
آنیا:وای دامیان! اونجا رو ببین!
دامیان:محلی میرقصن؟
آنیا:بیا ماهم بریمممم🥺
دامیان:خوب من یاد ندارم محلی برقصم😅
آنیا:خوب منم یاد ندارم بیا! 😆
آنیا و دامیان به بقیه نگاه کردن و کم و بیش یاد گرفتن و شروع به رقصیدن کردن و بعد کم کم قِلِقِش دستشون اومد و شروع کردن به تند تر رقصیدن که یهو بعد ۲ دقیقه تعادلشونو از دست دادن و با کله خوردن زمین:/ و بعد شروع به خندیدن کردن:/
دامیان از روی زمین بلند شد و دستشو به نشونه ی کمک سمت آنیا دراز کرد و آنیا هم دست دامیان رو گرفت و بلند شد و چشم آنیا خورد به اتاق فرار و با ذوق گفت:دامیان! دامیان! بریم اتاق فرار؟🤩
دامیان تو ذهنش:نگاش کن وقتی ذوق میکنه چه ناز میشه! 😖✨
آنیا و دامیان رفتن توی اتاق فرار و موقعی که برگشتن........جفتشون عین بید میلرزیدن👍🗿
دامیان:بیا دیگه امتحانش نکنیم😵💫
آنیا:م_موافقم (ثوثولا🗿)
دامیان:گشنت نیست؟
آنیا:خیلییییی
دامیان خنده ای کرد و گفت:بیا بریم همبرگر بخوریم
آنیا:آخ جوننننن
(ساعت نه شب بالکن ساختمان اجتماعات آکادمی ادن)
آنیا:وای خدایا! چه جمعیتی! فکر میکردم شلوغ باشه ولی نه در این حد!
دامیان آنیا رو از پشت بغل کرد و گفت:باورم نمیشه چهار ساعت به این زودی گذشت.....
آنیا یکم سرخ شد و گفت :اوهوم.....
آنیا:دامیان؟
دامیان:جانم؟
آنیا:چطوری عاشقم شدی؟
دامیان:چشمای معصومت منو عاشق کرد و همینطور دلمو بی قرار کرد...من....این عشق رو چندین سال بود که تو خودم مخفیش کردم اما حالا....دلم میخواد همه ی مردم دنیا بفهمن که چقد زیاد عاشقتم
آنیا همونطوری که دامیان از پشت بغلش کرده بود، به سمت دامیان برگشت و یکم قد بلندی کرد و صورت دامیانو بوسید
دامیان:دامیان دوباره سوپرایزم کردی
یهو آتیش بازی شروع شد و آنیا که حسابی سرخ شده بود با صدای نسبتا بلندی گفت:این....همون نشونه بود
- ۶.۷k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط