سناریو تهیونگ

عطرِ گندم و نگاهی که جا موند..
--------------------------------------------------
تهیونگ متوجه شد که گرمایِ ظهر آفتاب‌سوختگی رو به پوستِ سفیدم آورده. بدون اینکه منتظرِ جوابم بمونه، با دستایِ قویش یه کلاهِ حصیریِ پهن از رویِ لبه‌ی تراکتور برداشت و با یه حرکتِ سریع، روی سرم گذاشت. وقتی داشت بندِ کلاه رو زیرِ چونه‌ام گره می‌زد، انگشتاش خیلی اتفاقی با پوستِ گردنم برخورد کرد؛ حسِ برق‌گرفتگیِ خفیفی توی تنم پیچید.

با صدایِ آرومی گفت: «اینجا خورشیدش با شهر فرق داره. رحم نمی‌کنه. بیا بریم اون‌طرف، زیرِ درختِ گردو سایه است. اونجا بهتر می‌شه حرف زد.»

دنبالش راه افتادم. اون با قدمایِ بلند و مطمئن روی خاکِ نرمِ مزرعه می‌رفت و من سعی می‌کردم تعادلم رو حفظ کنم. چند بار که پام توی گل فرو رفت، قبل از اینکه بیفتم، دستِ قوی‌اش رو دورِ کمرم حس کردم که مثلِ یه تکیه‌گاهِ سنگی من رو نگه می‌داشت.

وقتی زیرِ سایه‌ی خنکِ درختِ گردو رسیدیم، تهیونگ یه صندلی چوبی روی زمین گذاشت و با سر اشاره کرد که بشینم. خودش هم روبه‌روم نشست؛ فاصله‌مون اون‌قدر کم بود که می‌تونستم رگ‌هایِ روی ساعدش که موقعِ کار بیرون زده بود رو ببینم.

یه سیبِ قرمز از توی سبد درآورد، با چاقویِ کوچیکِ جیبی‌اش خیلی تمیز و ماهرانه پوستش رو کند و یه تیکه‌اش رو سمتِ دهنم گرفت.
خندیدم و گفتم: «خودم دست دارم تهیونگ!»

تهیونگ لبخندِ شیطنت‌آمیزی زد و گفت: «می‌دونم داری. ولی اینجا توی مزرعه‌ی من، قانون اینه که مهمون باید استراحت کنه. تو که از کارایِ مزرعه چیزی سر در نمیاری، مگه نه؟»

حس کردم داره دستم می‌ندازه. با شیطنت گفتم: «شاید ظاهرِ من این‌طور نشون بده، ولی من خیلی زود یاد می‌گیرم.»

تهیونگ یهو جدی شد. چشمایِ کشیده‌اش رو ریز کرد و نگاهش رو دوخت به چشمام: «مطمئنی؟ چون کارِ اینجا فقط کاشتنِ بذر نیست... باید پایِ چیزی که می‌کاری صبر کنی تا رشد کنه. گاهی این انتظار... خیلی طولانی و نفس‌گیر می‌شه.»

منظورش رو متوجه شدم. اون داشت از چیزی فراتر از کشاورزی حرف می‌زد. فضایی که بینمون بود، پر از سنگینیِ ناخواسته‌ای شد که از سکوتِ دشت هم بلندتر بود. انگار اون لحظه، من و تهیونگ تنها آدم‌هایِ روی زمین بودیم...
.
.
.
.
دیدگاه ها (۷)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

پارت ۶۲

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.نگاه‌های کنجکاوِ مهمون‌ها کلاف...

پارت ۵۵خورشیدِ صبحگاهی به آرومی از پرده‌هایِ سنگینِ اتاقِ طب...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

شاهکاری به نام دروغ

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط