{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part ۷ 杂交种

رنتو مثل همیشه از برادرش دفاع کرد : دومینیک کوچک‌تر ماست خودت که می‌دونی اون بعد از توعه
جیمین نیم نگاهی بهش انداخت و گفت : که چی؟
رنتو پوزخندی زد و پا رو آن یکی پا گذاشت : خوب من از تو بزرگترم هرکاری بکنی می‌گذرم توهم از اون بزرگتری باید بگذری راهی نیست که
جیمین‌ با صدایی بم، خش‌دار و بسیار جدی لب زد : بین منو تو یه فرقی هست جناب رنتو من رییس خانواده هستم و تو مدیر عامل دبیر..
رنتو دیگر نتوانست حرفی بزند چرا که به خوبی دهنش گل شد و باید جایگاه و حد خودش را بفهمد‌ جیمین کلافه شد با اشاره دست به طراح‌ها و بقیه افراد اتاق فهماند که بیرون بروند: میتونید برید بیرون
همه بعد از تعظیم با همان احترام اتاق را ترک کردند جیمین دکمه طرح دار آستینش را می‌بست رنتو بازم به حرف زدن ادامه داد : هنوزم برای منصرف شدن دیر نیست اون دختر مادرش کره ایه چرا میخواهی با اون ازدواج کنی منصرف شو
جیمین عمیق پلک زد در آینه به موهای طلایی رنگش نگاه کرد و گفت : خودتو خسته نکن منصرف نمیشم درضمن اون دختر یک خاندان سنتی، مذهبی و خیلی محترم در ژاپنه
رنتو از روی مبل برخواست با همان کت شلوار مخمل آبی تیره مانند آسمان و موهای مشکی ژل زده جلوی پسر عمویش ایستاد نیشخندی زد و گفت : پس برای رسیدن به صندلی قدرت و نزدیک شدن به رئیس‌جمهور، به اصالت و اعتبار خاندان این دختر نیاز داری برای همین باهاش ازدواج می‌کنی خیلی باهوشی
جیمین عمیق و سرد نگاهش کرد خیلی کوتاه جواب داد : درسته همینطوریه که میگی
رنتو تک خنده ای کرد و درحین دست کشیدن روی موهای خوش رنگش خطاب به پسر عمویش گفت : خوب الان که بخاطر این باهاش ازدواج می‌کنی نیازی نیست به چشم همسرت بهش نگاه کنی یا بهتر باهاش رفتار کنی فقط نیازت رو باهاش تعمین کن لذتشو ببر به هر که کسی طرف یه دو رگه کره ای و ژاپنی رو نمی‌گیره
نیشخند شیطانی زد اما جیمین مرز ها دور از این افکار بود
اما طوری وانمود کرد که حرف اش را باور کرده اما شرف و آبرویش‌ نمی‌گذاشت چنین چیزی را بشوند اما هیچی نگوید با نگاه خشنی خطاب به رنتو گفت : دیگه نمی‌خوام درمورد این چرا صحبت کنم
رنتو دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد : ریس جوان منو عفو کنید..
جیمین چشم چرخاند و درحینی که بیرون می‌رفت ادامه داد : بهتر بریم کارای زیادی داریم برای انجام دادن
رنتو ابرو بالا برد به پوزخند زمزمه کرد : درسته امشب مراسم ازدواجته!...
دیدگاه ها (۶)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟒یک هفته از رفتن مانیا گذشته بود.جیمین ت...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p82سینی از دستش رها شد.نینا بدون فکر خود...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

پارت۲جونگ‌کوک هر روز با خونسردی ازم درباره‌ی جیمین سؤال می‌ک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

𓆩 پارت ۶۲ 𓆪 🖤ات با دیدن برگه، رنگش پرید.— جیمین، بذار توضیح ...

the lost leaves/رمان جیمین

ازدواج به اجبارپارت ۱۰ویو چند روز بعد:افسردگی ا.ت بهتر شده ب...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۱۰ | دیگه فقط همسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط