𝖕𝖆𝖗𝖙23
𝖕𝖆𝖗𝖙23
مارال به سوهو نگاه کرد. به زخم بازویش. به خونی که از لای انگشتانش میچکید. بعد به جیمین. به دست درازش. به چشمانش که التماس میکردند.
جیمین فریاد زد: «مارال! الان!»
مارال قدمی به سمت جیمین برداشت. بعد ایستاد. برگشت. به سوهو نگاه کرد.
«تو زخمی شدی.»
سوهو لبخند تلخی زد. «مهم نیست. برو.»
مارال به سمتش رفت. جیمین پشت سرش فریاد زد: «مارال! چی کار میکنی؟!»
مارال کنار سوهو زانو زد. بازویش را گرفت. خون بین انگشتانش جاری شد. سوهو به او نگاه کرد. گیج. «چرا؟»
مارال سرش را بالا آورد. «چون اگه بمیری، جیمین هیچوقت نمیتونه ثابت کنه که تو پدرش رو کشتی. و شورشیها میگن جیمین فرار کرد. تو تنها شاهی که میتونه سلستیا رو از این آشوب نجات بده.» مکث کرد. «و...» صدایش لرزید. «...و تو تنها کسی هستی که بهم گفت برو. جیمین التماس کرد. تو دستور دادی. برای نجاتم.»
سوهو چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید. «احمق.» زیر لب گفت. «تو باید میرفتی.»
جیمین از پشت سر نزدیک شد. شمشیرش را پایین آورد. به مارال نگاه کرد. صورتش سرخ بود. «مارال... تو داری اشتباه میکنی.»
مارال برگشت. «جیمین، برو. شورشیها رو متوقف کن. اگه سوهو بمیره، تو پادشاه میشی. ولی اگه زنده بمونه، میتونه بهت کمک کنه. با هم.»
جیمین مکث کرد. «با هم؟»
«تو از بیرون. من از داخل. همون نقشهای که داشتیم.» مارال گفت. «برو، جیمین. من سوهو رو میبرم.»
جیمین به چشمانش نگاه کرد. طولانی. بعد، سرش را تکان داد. «اگه یه مو از سرت کم بشه...»
«میدونم.»
جیمین عقب رفت. در تاریکی محو شد. مارال بازوی سوهو را دور گردنش انداخت. سوهو نالهی خفیفی کرد. «میتونی راه بری؟»
«باید.» سوهو گفت. «اگه تو بگی، باید.»
مارال لبخند تلخی زد. به سمت در پشتی راه افتادند. آرام. آهسته. سوهو به او تکیه داده بود. مارال حس میکرد سنگینیاش روی شانههایش است. اما تحمل کرد.
از در پشتی بیرون رفتند. به سمت اتاق داروها. پدرش آنجا بود. زنده. مارال نفسش را بیرون داد.
آرتور سوهو را روی تخت خواباند. زخم را تمیز کرد. «عمیقه. ولی خطرناک نیست.»
مارال کنار تخت ایستاد. سوهو به او نگاه کرد. «چرا موندی؟»
مارال جواب نداد. سوهو دستش را بالا آورد. آرام. انگشتانش را به انگشتان مارال نزدیک کرد. لمس نکرد. مارال خودش دستش را جلو برد. انگشتانشان به هم رسیدند.
سوهو نفسش را حبس کرد. «این... این یعنی چی؟»
مارال به چشمانش نگاه کرد. «یعنی... هنوز نمیدونم.»
و دستش را نکشید.
💛👑
مارال به سوهو نگاه کرد. به زخم بازویش. به خونی که از لای انگشتانش میچکید. بعد به جیمین. به دست درازش. به چشمانش که التماس میکردند.
جیمین فریاد زد: «مارال! الان!»
مارال قدمی به سمت جیمین برداشت. بعد ایستاد. برگشت. به سوهو نگاه کرد.
«تو زخمی شدی.»
سوهو لبخند تلخی زد. «مهم نیست. برو.»
مارال به سمتش رفت. جیمین پشت سرش فریاد زد: «مارال! چی کار میکنی؟!»
مارال کنار سوهو زانو زد. بازویش را گرفت. خون بین انگشتانش جاری شد. سوهو به او نگاه کرد. گیج. «چرا؟»
مارال سرش را بالا آورد. «چون اگه بمیری، جیمین هیچوقت نمیتونه ثابت کنه که تو پدرش رو کشتی. و شورشیها میگن جیمین فرار کرد. تو تنها شاهی که میتونه سلستیا رو از این آشوب نجات بده.» مکث کرد. «و...» صدایش لرزید. «...و تو تنها کسی هستی که بهم گفت برو. جیمین التماس کرد. تو دستور دادی. برای نجاتم.»
سوهو چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید. «احمق.» زیر لب گفت. «تو باید میرفتی.»
جیمین از پشت سر نزدیک شد. شمشیرش را پایین آورد. به مارال نگاه کرد. صورتش سرخ بود. «مارال... تو داری اشتباه میکنی.»
مارال برگشت. «جیمین، برو. شورشیها رو متوقف کن. اگه سوهو بمیره، تو پادشاه میشی. ولی اگه زنده بمونه، میتونه بهت کمک کنه. با هم.»
جیمین مکث کرد. «با هم؟»
«تو از بیرون. من از داخل. همون نقشهای که داشتیم.» مارال گفت. «برو، جیمین. من سوهو رو میبرم.»
جیمین به چشمانش نگاه کرد. طولانی. بعد، سرش را تکان داد. «اگه یه مو از سرت کم بشه...»
«میدونم.»
جیمین عقب رفت. در تاریکی محو شد. مارال بازوی سوهو را دور گردنش انداخت. سوهو نالهی خفیفی کرد. «میتونی راه بری؟»
«باید.» سوهو گفت. «اگه تو بگی، باید.»
مارال لبخند تلخی زد. به سمت در پشتی راه افتادند. آرام. آهسته. سوهو به او تکیه داده بود. مارال حس میکرد سنگینیاش روی شانههایش است. اما تحمل کرد.
از در پشتی بیرون رفتند. به سمت اتاق داروها. پدرش آنجا بود. زنده. مارال نفسش را بیرون داد.
آرتور سوهو را روی تخت خواباند. زخم را تمیز کرد. «عمیقه. ولی خطرناک نیست.»
مارال کنار تخت ایستاد. سوهو به او نگاه کرد. «چرا موندی؟»
مارال جواب نداد. سوهو دستش را بالا آورد. آرام. انگشتانش را به انگشتان مارال نزدیک کرد. لمس نکرد. مارال خودش دستش را جلو برد. انگشتانشان به هم رسیدند.
سوهو نفسش را حبس کرد. «این... این یعنی چی؟»
مارال به چشمانش نگاه کرد. «یعنی... هنوز نمیدونم.»
و دستش را نکشید.
💛👑
- ۱۶۱
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط