پارت 19
*مایکل منو برد سمت خانوادش و خوشبختانه عزی اونجا نبود ، وقتی به خودم اومدم درست رو به روی خانواده ی مورنینگ استار بودم ، حس میکردم الان قلبم از جاش در میاد *
مایکل : پسرا این امیلیه ... همون رفیقم که راجبش بهتون گفتم
*نگاهشون به سمت من چرخید و من لبخند دست و پا شکسته ای تحویلشون دادم ، تنها کسی که بینشون میشناختم لئو بود ، یکی شون با لبخند گفت *
؟: من لئوری هستم ... از آشنایی باهات خوشبختم .. شنیدم تو دستیار عزی هستی
امیلی: خ..خب بله
*مایکل به یکیشون اشاره کرد *
مایکل : برادرم جوئل ... به قیافه ی سردش توجه نکن خیلی مهربونه
*بعد به یکی که تک چشم بود اشاره کرد *
مایکل : اینم برادر بزرگ تر ما گالیم ... خیلی هم وظیفه شناسه ....
*به سمت یکی دیگه اشاره کرد *
مایکل : اینم گابریل ... خوشتیپ و مغرور و..... این از لئوناردو برادر دوقلوی عزی
لئو : ما قبلاً آشنا شدیم ... ولی در هر صورت از آشنایی باهات خوشبختم
*(بعد از چند دقیقه) همیشه فکر میکردم خانواده ی مورنینگ استار خیلی مغرور باشن اما اونا واقعا خونگرم و باحال بودن ، خیلی صمیمی برخورد میکردن و باهام شوخی میکردن ، واقعا تعجب میکنم چرا عزی اصلا شبیه اینا نیست البته لئو هم خلق و خو ی نسبتاً تندی داره ولی عزی ....اون .... ؛ نگاه سنگینی رو روی خودم حس کردم *
عزرائیل: خب خب من نبودم اینجا چه اتفاقی افتاد
*با دیدنش حس کردم خون توی بدنم یخ زد ، بهم خونسرد نگاه میکرد و این خونسردیش برام مثل آرامش قبل از طوفان بود *
لئوری : عزی چرا دستیارت رو به ما معرفی نکردی خیلی دختر خوبیه
عزرائیل: میخواستم به موقع بهتون معرفیش کنم
گابریل : این حرفت یعنی فعلا قصد معرفیش رو نداشتی
*همینطور که همه داشتن باهم حرف میزدن من فقط حس دلهره داشتم که یهو عزرائیل مچ دستم رو محکم گرفت ، طوری که حس کردم الانه که استخونام خرد بشه *
عزرائیل: متاسفانه امیلی باید برگرده خونه
لئوری : بیخیال داداش بزار یروز رو خوش بگذرونه
مایکل : عزی بزار بمونه تازه داشت با بقیه آشنا میشد
عزرائیل: امیلی باید برگرده خونه چون فردا خیلی سرش شلوغه ...
*مچ دستم رو بیشتر فشار داد *
عزرائیل: درسته امیلی ؟
امیلی : ا..ا...اره ... از آشنایی باهاتون خوشحال شدم اما... د.. دیگه باید برم
*عزرائیل راه افتاد و منو همراه خودش کشید ، یه گوشه ی خلوط قصر وایستادم و منو کوبید به دیوار *
عزرائیل: نمیدونستم انقدر خوب میتونی برقصی
*خم شد سمتم *
عزرائیل: اینکه بهت اجازه دادم بیای مهمونی پرروت کرده هوم ؟
*دستش رو نوازش بار روی گردنم کشید و همینطور بالا اومد و صورتم رو محکم توی دستش گرفت *
عزرائیل: فکر میکردم خودت میدونی نباید به بقیه پسرا نزدیک بشی
امیلی : م... مایکل فقط دوستمه
عزرائیل: گفتم هیچ پسری ... که شامل مایکل هم میشه
*اشک تو چشم هام جمع شد*
امیلی : داری زیاده روی میکنی ... قرار نیست باهام مثل یه ج*ده پولی رفتار کنی !
*با این حرفم لبخند ترسناکی زد و زمزمه کرد *
عزرائیل : مگه بالا تر از این هستی ه*رزه خانم
*اشک هام سرازیر شد ، صورتم رو ول کرد و یک قدم ازم فاصله گرفت و با رضایت بهم نگاه کرد ، درحالی که گریه میکردم دویدم و به حیاط پشتی قصر رفتم ، بارون نم نم میبارید ، انگار آسمون هم مثل من دلش گرفته بود ، سعی میکردم گریه نکنم ولی نمیتونستم ، بغض گلوم رو چنگ میزد *
*نیم ساعتی بود که گریه میکردم ، بارون به یکباره شدید شد اما یهو حس کردم بارون روم نمی ریزه ، با تعجب به بالای سرم نگاه کردم و متوجه بال بزرگ سیاهی شدم که از برخورد بارون بهم محافظت میکرد ، برگشتم و با عزرائیل روبه رو شدم که پشت به من وایستاده بود و بالش رو سپر بارون بالای سر من گرفته بود ، خشکم زد و بهش خیره شدم ، همونطور که پشت به من بود گفت *
عزرائیل: باید بریم داخل ... بارون داره بیشتر میشه سرما میخوری
مایکل : پسرا این امیلیه ... همون رفیقم که راجبش بهتون گفتم
*نگاهشون به سمت من چرخید و من لبخند دست و پا شکسته ای تحویلشون دادم ، تنها کسی که بینشون میشناختم لئو بود ، یکی شون با لبخند گفت *
؟: من لئوری هستم ... از آشنایی باهات خوشبختم .. شنیدم تو دستیار عزی هستی
امیلی: خ..خب بله
*مایکل به یکیشون اشاره کرد *
مایکل : برادرم جوئل ... به قیافه ی سردش توجه نکن خیلی مهربونه
*بعد به یکی که تک چشم بود اشاره کرد *
مایکل : اینم برادر بزرگ تر ما گالیم ... خیلی هم وظیفه شناسه ....
*به سمت یکی دیگه اشاره کرد *
مایکل : اینم گابریل ... خوشتیپ و مغرور و..... این از لئوناردو برادر دوقلوی عزی
لئو : ما قبلاً آشنا شدیم ... ولی در هر صورت از آشنایی باهات خوشبختم
*(بعد از چند دقیقه) همیشه فکر میکردم خانواده ی مورنینگ استار خیلی مغرور باشن اما اونا واقعا خونگرم و باحال بودن ، خیلی صمیمی برخورد میکردن و باهام شوخی میکردن ، واقعا تعجب میکنم چرا عزی اصلا شبیه اینا نیست البته لئو هم خلق و خو ی نسبتاً تندی داره ولی عزی ....اون .... ؛ نگاه سنگینی رو روی خودم حس کردم *
عزرائیل: خب خب من نبودم اینجا چه اتفاقی افتاد
*با دیدنش حس کردم خون توی بدنم یخ زد ، بهم خونسرد نگاه میکرد و این خونسردیش برام مثل آرامش قبل از طوفان بود *
لئوری : عزی چرا دستیارت رو به ما معرفی نکردی خیلی دختر خوبیه
عزرائیل: میخواستم به موقع بهتون معرفیش کنم
گابریل : این حرفت یعنی فعلا قصد معرفیش رو نداشتی
*همینطور که همه داشتن باهم حرف میزدن من فقط حس دلهره داشتم که یهو عزرائیل مچ دستم رو محکم گرفت ، طوری که حس کردم الانه که استخونام خرد بشه *
عزرائیل: متاسفانه امیلی باید برگرده خونه
لئوری : بیخیال داداش بزار یروز رو خوش بگذرونه
مایکل : عزی بزار بمونه تازه داشت با بقیه آشنا میشد
عزرائیل: امیلی باید برگرده خونه چون فردا خیلی سرش شلوغه ...
*مچ دستم رو بیشتر فشار داد *
عزرائیل: درسته امیلی ؟
امیلی : ا..ا...اره ... از آشنایی باهاتون خوشحال شدم اما... د.. دیگه باید برم
*عزرائیل راه افتاد و منو همراه خودش کشید ، یه گوشه ی خلوط قصر وایستادم و منو کوبید به دیوار *
عزرائیل: نمیدونستم انقدر خوب میتونی برقصی
*خم شد سمتم *
عزرائیل: اینکه بهت اجازه دادم بیای مهمونی پرروت کرده هوم ؟
*دستش رو نوازش بار روی گردنم کشید و همینطور بالا اومد و صورتم رو محکم توی دستش گرفت *
عزرائیل: فکر میکردم خودت میدونی نباید به بقیه پسرا نزدیک بشی
امیلی : م... مایکل فقط دوستمه
عزرائیل: گفتم هیچ پسری ... که شامل مایکل هم میشه
*اشک تو چشم هام جمع شد*
امیلی : داری زیاده روی میکنی ... قرار نیست باهام مثل یه ج*ده پولی رفتار کنی !
*با این حرفم لبخند ترسناکی زد و زمزمه کرد *
عزرائیل : مگه بالا تر از این هستی ه*رزه خانم
*اشک هام سرازیر شد ، صورتم رو ول کرد و یک قدم ازم فاصله گرفت و با رضایت بهم نگاه کرد ، درحالی که گریه میکردم دویدم و به حیاط پشتی قصر رفتم ، بارون نم نم میبارید ، انگار آسمون هم مثل من دلش گرفته بود ، سعی میکردم گریه نکنم ولی نمیتونستم ، بغض گلوم رو چنگ میزد *
*نیم ساعتی بود که گریه میکردم ، بارون به یکباره شدید شد اما یهو حس کردم بارون روم نمی ریزه ، با تعجب به بالای سرم نگاه کردم و متوجه بال بزرگ سیاهی شدم که از برخورد بارون بهم محافظت میکرد ، برگشتم و با عزرائیل روبه رو شدم که پشت به من وایستاده بود و بالش رو سپر بارون بالای سر من گرفته بود ، خشکم زد و بهش خیره شدم ، همونطور که پشت به من بود گفت *
عزرائیل: باید بریم داخل ... بارون داره بیشتر میشه سرما میخوری
- ۳۴.۲k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط