رز ابی من ♡:)
رز ابی من ♡:)
part. 6.
اول عکسا بعد متن ♡~~
مرد نگاهی به رستوران کوچیک و قدیمی کرد و گفت: _باید اینجا غذا بخوریم؟
جونگ کوک کاسکتش رو روی فرمون گذاشت و گفت:
_آره،شرط میبندم تاحالا از نزدیک همچین جاهایی هم رد نشدی.
تهیونگ نرم خندید و گفت:
_نوجوون که بودم با یکی از دوستام چندباری اومدم.
پسر سری تکون داد و گفت:
_آجوما لی بهترین غذاهارو مپیپزه،مطمئنم عاشقش میشی.
بعد دستش رو به سمت ورودی گرفت و ادامه داد:
_بریم داخل.
وقتی داخل فضای گرم و کوچیک رستوران شدن خانمی که با اسم بزرگ لی معرفی شده بود یا حداقل تهیونگ تصور میکرد که اون شخص باشه از اشپزخونه بیرون اومد و با دیدن جونگ کوک لبخند بزرگی روی لب هاش شکل گرفت.
_آیگووووو ببین کی اینجاستتتتت.
_سلام آجوما لی
بعد از سلام جونگ کوک خانم سال خورده جلو اومد و کوک رو توی بغلش گرفت و گفت:
_چقدر دلم برات تنگ شده بود پسرم، چه عجب این ورا سر زدی.
جونگکوک تک خندی زد و با ماساژ دادن پشت گردنش گفت:
_معذرت میخوام، خبلی درگیر دانشگاه و کار بودم.
خانم لی سری تکون داد و بالاخره نگاهش رو به سمت تهیونگ که معذب به اون دو نگاه میکرد انداخت.
نیشخندی زد و با ضربه ای به بازوی پسر کوچیکتر گفت:
_معرفی نمیکنی؟
جونگکوک نرم خندید و گفت:
_تهیونگ هستن، دوستم.
خانم لی سری به معنای خوشبختم تکون داد و گفت:
_بشینید میگم هه جو بیاد سفارشتون رو بگیره.
مرد، جلوتر به سمت گوشه ترین میز رستوران رفت و پشتش نشست.
_____دوباره عکسا______
ادامه دارد.....
part. 6.
اول عکسا بعد متن ♡~~
مرد نگاهی به رستوران کوچیک و قدیمی کرد و گفت: _باید اینجا غذا بخوریم؟
جونگ کوک کاسکتش رو روی فرمون گذاشت و گفت:
_آره،شرط میبندم تاحالا از نزدیک همچین جاهایی هم رد نشدی.
تهیونگ نرم خندید و گفت:
_نوجوون که بودم با یکی از دوستام چندباری اومدم.
پسر سری تکون داد و گفت:
_آجوما لی بهترین غذاهارو مپیپزه،مطمئنم عاشقش میشی.
بعد دستش رو به سمت ورودی گرفت و ادامه داد:
_بریم داخل.
وقتی داخل فضای گرم و کوچیک رستوران شدن خانمی که با اسم بزرگ لی معرفی شده بود یا حداقل تهیونگ تصور میکرد که اون شخص باشه از اشپزخونه بیرون اومد و با دیدن جونگ کوک لبخند بزرگی روی لب هاش شکل گرفت.
_آیگووووو ببین کی اینجاستتتتت.
_سلام آجوما لی
بعد از سلام جونگ کوک خانم سال خورده جلو اومد و کوک رو توی بغلش گرفت و گفت:
_چقدر دلم برات تنگ شده بود پسرم، چه عجب این ورا سر زدی.
جونگکوک تک خندی زد و با ماساژ دادن پشت گردنش گفت:
_معذرت میخوام، خبلی درگیر دانشگاه و کار بودم.
خانم لی سری تکون داد و بالاخره نگاهش رو به سمت تهیونگ که معذب به اون دو نگاه میکرد انداخت.
نیشخندی زد و با ضربه ای به بازوی پسر کوچیکتر گفت:
_معرفی نمیکنی؟
جونگکوک نرم خندید و گفت:
_تهیونگ هستن، دوستم.
خانم لی سری به معنای خوشبختم تکون داد و گفت:
_بشینید میگم هه جو بیاد سفارشتون رو بگیره.
مرد، جلوتر به سمت گوشه ترین میز رستوران رفت و پشتش نشست.
_____دوباره عکسا______
ادامه دارد.....
- ۱۲۰
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط