My bloody love پارت ۲۸

کای. خیلی سخته ک دخترش آدمو نشناسه

یه لحظه قلبم وایساد و همه دنیا دور سرم چرخید حرفاش هعی تو سرم میپیچید
دست و پام سر شدن
صداها محو شدن. آخرین چیزی ک دیدم این بود که جیمین و کوک وارد اتاق شدند و با دیدن من با وحشت دویدن سمتم و صدای کای و بعد همچی سیاه شدد

*کوک*
سربازا مارو بردن سمت یه اتاقی وارد اتاق ک شدیم دیدیم میا بیحاله و رنگش پریده دویدیم سمتش ک بیهوش شد افتاد تو بغلم
کوک داد زد. چیکارش کردییی
کای وحشت زده گفت . من... من فقط واقعیت بهش گفتم برو کنار
کای رفت و میا بغل کرد
کای. چشاتو باز کن دخترم بیدار شو دیگه من اینجام پیدات کردم سربازاااا دکتر خبر کنید
جیمین.چی داری میگی کای
کای. توضیح میدم همچیو
جیمین رفت میا براید استایل بغل کرد و برد سمت اتاقی ک دکتر توش بود و گذاشت رو تخت
دکتر معاینه اش کرد فشارش افتاده بود و سرم زد رفت
کوک. همچیو تعریف میکنی همین الانن

کای.. از زمانی ک فهمیدم بچه دار شدیم و قراره چ سرنوشتی داشته باشه نگرانی همه وجودم گرفته بود بدون خبر ب کسی شروع کردم ب ادمایی ک بی کس و جایی ندارن کمک کردن و آموزش بهشون دادن
ارتش خودمو ساختم برای محافظت از میا روز ب روز قدرتم بیشتر میشد و کنترلش از راه دور برام خیلی سخت بود ممکن بود کارام باعث اسیب ب میا بشه مجبور شدم دور بشم ازش و از دور مراقبش باشم
نقشه کشیدم طوری که انگار یسری سرباز و راهزن دنبالم افتادن تا منو بکشن فقط تنها چیزی ک ب میا گفتم این بود ک ته جنگلم تا روزی ک وقتش رسید بیاد اینجا بتونه دنبالم بگرده
تا مدتی ک تو جنگل بود همیشه مراقبش بودم اما با ازدواج همسرم و رفتنشون ب شهر هیچ دسترسی بهش نداشتم و بی خبر بودم ازش و گمش کردم
همه جارو دنبالش گشتم اما نشونه ای ازش نبود فکر میکردم اتفاقی براش افتاده تا روزی که خبرش رسید یه دختر شبیهش تو جنگل دیدن ... رفتم جایی ک بود و پیداش کردم کنار شما بود اونجا فهمیدم ک باهاتون ازدواج کرده
میدونستم ک میخواد بیاد دنبال اون گل معروف بخاطر همین اونو بهونه کردم تا بتونم بیارمش پیش خودم تا کمکش کنم و بهش همچیو بگم

میا
همچی رو شنیدم اروم بلند شدم نشستم اشک از چشام پایین ریخت
کوک. میاا خوبیی
جیمین. زیاد تکون نخور

میا. پس...پس چرا اسمت عوض کردی
کای. من کل زندگیم با اسمم همش عوض شد

گریه ام شدت گرفت و پریدم بغلش
میا . دلم برات تنگ شده بود ...بابا
کای. دخترم
🫂🫂🫂🫂

میا. کاش زودتر پیدات میکردم .. حداقل مامان نمیرفت با یکی دیگه دوباره مثل قبل میشدیم
کای. میا... من و مامانت از قبل بخاطر رسم با هم ازدواج کردیم نه عشق ...اون ب عشقش رسید .. منم ب عشقم ک دخترمه رسیدم .

کوک. چجوری میخوای کمک کنی. اون معجون پیدا کنیم . تا دیرتر از این نشده

کای. تو باغ پشت این عمارت جنگل گل شب بو هستش .. چند باری هم آهو سفید توش دیده شده
همشو خیلی زود حل میکنیم نگران نباشید
میا. ممنون... بابا
کای لبخندی زد .. قربونت دختر ...استراحت بکنید بچه ها کارای زیادی داریم

میا. تو یه کاری ازم خواسته بودی اون چیه

کای نگاهم کرد و گفت. همیشه پیشم بمونی
و از اتاق رفت بیرون


جیمین. چ لحظه رمانتیکیی
میا. هعی مسخره نکن
جیمین. جوجه زشت مسخره نمیکنم 😂
میا. خیلی بی ادبی 😐

کوک. اهم.. پرنسس اجازه هست من رعیت ناراحتی بینمون رو رفع بکنم ... این اجازه رو بهم میدید
بلند شدم رفتم سمتش
میا. خندیدم. خیلی پرویی کوک

کوک کمرم گرفت و کشید سمت خودش و لباشو با زبون تر کرد
کوک. من فقط برای زنم پروعم
منو کشید جلو و لبامو عمیق بوسید

جیمین. هعیی هعییی بدون منن
کوک عقب کشید و گفت . بیا حسود دو دقیقه نمیزاری حال بکنیم
جیمین خندید اومد سمتم و لبامو نرم بوسید

کوک. دارم ب این فکر میکنم بعد این عملیات یه بچه بکاریم برات 😏
میا. هعییی نخیرم من هنوز سن خودم کمه
جیمین. ۲۰ سالته دیگه مامان من ۱۷ سالگی مارو حامله بود
میا. من نمیخوامم
کوک. مگه دست توعه توله
میا. بله دست منه چون اگر من....
کوک انگشتشو گذاشت رو لبم و خمار گفت
کوک‌. هیششش... میخوای بهت نشون بدیم دست توعه یا ما

دستش کنار کشیدم و گفتم
خیلی بیشعوری
هر دوتاشون خندیدن
و محکم بغلم کردن


اینم از پارت بعد
خدا وکیلی میگم لایکا بالا باشه هیچکس توجه نمیکنه اما دلم نمیاد تو خماری بمونید 😕
حداقل خودتون حمایت کنید مثل پیج قبلیم دوباره برم بالا
دیدگاه ها (۸)

پارت ۳۰

رمان عشق ممنوع

پارت ۳۳

مافیای من

سلام عزیزای دلم امیدوارم چطورتون عالی باشه!🎀بچه ها من از ی م...

اجبار به بدبختی پارت ۱۲

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹³ویو روزالین__________ا...

چند پارتی

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

وقتی تولدت بودو..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط