{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتماد

P²


ساعتی بعد :

باهم به سمت موتور تهیونگ میریم و می‌زارم اول خودش سوار شه.. کلاه کاسکت مشکی رنگ دیگه ای بهم میده.. نگاهی بهش میکنم که متوجه میشم با لبخند بهم خیره شده.
جیا: بهم نگو که بخواطر من یه کلاه کاسکت خریدی!
تهیونگ: مشکلش چیه؟ دختر دست گل مردم روش یه خراش بی‌افته چیکار کنم؟؟
لبخندی میزنم و کلاه رو روی سرم می‌زارم. بندش رو برام می‌بنده و کمک می‌کنه سوار شم..
تهیونگ: امروز دارم میرم سالن، میای باهم بریم؟
جیا: هوممم. اگه زحمتی نیست.
..
به سمت اتوبان حرکت میکنیم ولی وسطای مسیر با بایکر مزاحمی مواجه میشیم که پشتمون بوق میزد و اذیت میکرد.
تهیونگ: می‌خوام مسابقه بدم.. مشکلی نداری که؟
با استرس داد میزنم تا صدام بهش برسه..
جیا: میترسمااا..
با یکی از دستاش دوتا دستم رو دور خودش حلقه می‌کنه و میگه: میتونی محکم نگهمداری هوم؟
لبخندی میزنم و با تمام وجودم محکم بغلش میکنم. مسابقه حدود بیست دقیقه ای طول می‌کشه و تهبونگ می‌بره.. تا در آپارتمان میریم اما اون بایکر مسابقه همچنان دنبالمون میاد . پیاده میشم و سمتش میرم. یکی میزنم توی کلاهش و شیشه‌اش رو بالا میزنم. با چشمای سرد، نافذ و مشکیش بهم نگاه می‌کنه و ابرویی بالا میندازه.. از موتور پیاده میشه و سمتم میاد .. بدون اینکه عقب برم همچنان از پشت شیشه ی دودیِ کلاه نگاهش میکنم . تا میاد دستش رو به کلاهم بزنه و شیشه‌اش رو بالا بده، تهیونگ نزدیک میشه..

تهیونگ: هعی مرد بس کن! .. مرسی که همراهیم کردی شاید بهتر باشه که بری عزیزم...
به سمت در آپارتمان میرم و بدون اینکه چهره‌ام رو نشون اون مرد بدم، کلاه رو به تهیونگ پس میدم و میرم.‌
...
وسایل هام رو جمع میکنم و به سمت آپارتمان تهیونگ میرم.. زنگ میزنم و چند دقیقه ای پشت در منتظر می‌مونم.
جیا : حتما فراموش کرده.
با گرفتن اسنپ به سمت سالن حرکت میکنم و تو راه با تماس تهیونگ مواجه میشم.. با کلی وسواس جواب میدم..
تهیونگ : جیا .. کجایی.. رفتی سالن؟
جیا: تهیونگ شی.. اومدم زنگ خونت رو زدم ولی نیومدی.. منم گفتم شاید رفته باشی.‌. خودم اسنپ گرفتم...
تهیونگ: معذرت می‌خوام.. رفته بودم دوش بگیرم..
جیا: مهم نیست تهیونگ شی.. میبینمت..
تهیونگ: هوم.. همچنین.

تهیونگ ویو::

تهیونگ: فاک بهت مرد.. من حموم بودم. تو که این بیرون لش کرده بودی! چرا در و باز نکردی؟
کوک: چرا انقدر وجود همسایه برات مهمه؟ بعدشم خودت می‌دونی که من با معاشرت حال نمیکنم. حوصله نداشتم در و باز کنم.
تهیونگ: تو بی‌حوصله نیستی.. تو ک*صخلی! ک*صخل!!!
کوک: گمشو برو وسایل‌هات رو جمع کن. دیرمون شد.
آره.. از اونجایی که جونکوک کل هفته درحال دعوا گرفتن با خانواده‌ی عزیزش بود، یک هفته ای مهمون من میمونه.
میرم توی اتاقم، وسایلم رو جمع میکنم و با پوشیدن یه هودی مشکی و شلوار کارگو، استایلم رو تموم میکنم.
تهیونگ: بریم؟
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۷ | «یک روز معمولی؟ محاله...

اسمات ...............[منحرف ها کامنت ها]ویو تهیونگ :داشتم جی...

#silence_after_you#Part4جیمین: پیرهن سفید و شلوار مشکی و کت ...

رمان : رفتار سرد

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ماشین جلوی ساختمون بزرگی ت...

پارت : ۱۶ناشناس : تو ۲ سال میری خارج و هیچ ارتباطی با تهیونگ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هفدهمیونا گردنبندش رو محکم توی د...

╭─────────────── 🥀 ───────────────╮✦ پارت ۵۹| چیزی که آت انت...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۳: صد...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟎شیشه رو برداشت و با چشم های گریون به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط