╭─────────────── 🥀 ───────────────╮
╭─────────────── 🥀 ───────────────╮
✦ پارت ۵۹| چیزی که آت انتظارش رو نداشت ✦
╰─────────────── 🥀 ───────────────╯
🌅 ویو آت
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.
چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم.
بعد یاد اتفاقات دیروز افتادم...
دعوا...
اتاق والیبال...
پرونده...
و حرفهای ته. 🥀
آروم از جام بلند شدم و آماده شدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، چشمم به کشوی میز افتاد.
همون جایی که پروندهم رو گذاشته بودم.
چند لحظه مکث کردم.
آت:
امروز فقط میرم مدرسه...
آروم کشو رو باز کردم و پرونده رو برداشتم.
آت:
بعد تصمیم میگیرم.
پرونده رو داخل کیفم گذاشتم و از خونه بیرون رفتم.
༺♡༻
🏫 ویو آت
همین که وارد مدرسه شدم، حس عجیبی داشتم.
چند نفر از بچهها نگام کردن.
جیا از دور منو دید و سریع به طرفم اومد.
جیا:
آت! 😭
آت:
جیا...
جیا محکم دستمو گرفت.
جیا:
فکر کردم امروز نمیای!
آت:
خودمم فکر میکردم نیام...
جیا:
پس چرا اومدی؟
لبخند کوچیکی زدم.
آت:
هنوز تصمیمم قطعی نیست.
جیا نگاهش رفت سمت کیفم.
جیا:
پرونده هنوز پیشته؟
آروم سر تکون دادم.
آت:
آره.
جیا چیزی نگفت.
فقط دستم رو فشار داد.
جیا:
هر تصمیمی بگیری، من کنارت هستم. 💜
همون لحظه صدای جین از پشت سرمون اومد.
جین:
بالاخره اومدی.
برگشتم سمتش.
جین لبخند آرومی زد.
جین:
خوشحالم دیدمت.
آت:
ممنون...
چشمم ناخودآگاه بین جمعیت چرخید.
اما ته رو ندیدم.
یه حس عجیب توی دلم نشست.
آت:
ته نیومده؟
جیا و جین برای چند ثانیه به هم نگاه کردن.
جین:
چرا... اومده.
قلبم یه لحظه تندتر زد.
آت:
کجاست؟
قبل از اینکه جین جواب بده، صدای مدیر از بلندگو پخش شد.
مدیر:
همه دانشآموزها لطفاً به سالن اجتماعات بیان. یه اطلاعیه مهم داریم.
جیا:
اطلاعیه مهم؟ 🤨
جین:
بریم ببینیم چیه.
با بقیه به سمت سالن رفتیم.
وقتی وارد شدیم، نگاهم ناخودآگاه روی ردیف آخر افتاد.
ته اونجا ایستاده بود.
همین که چشمامون به هم افتاد...
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتیم.
ته فقط یه نگاه کوتاه بهم کرد و سرشو پایین انداخت.
انگار نمیخواست مجبورم کنه باهاش حرف بزنم.
یه حس کوچیک توی دلم نشست. 🥺
مدیر رفت پشت تریبون.
مدیر:
بچهها، قبل از شروع کلاسها یه خبر مهم دارم.
همه ساکت شدن.
مدیر:
از امروز، برنامه جدیدی برای فعالیتهای ورزشی مدرسه داریم.
چند نفر شروع کردن به پچپچ.
مدیر:
و برای مدیریت تیم والیبال مدرسه، مربی جدیدی انتخاب شده.
در سالن باز شد.
من ناخودآگاه به سمت در نگاه کردم.
و همون لحظه...
خشکم زد.
کانگ وارد سالن شد.
چشمام گرد شد.
آت:
کانگ؟! 😳
جیا با تعجب نگام کرد.
جیا:
صبر کن... این همون...
قبل از اینکه جملهش رو تموم کنه، کانگ جلوی سالن ایستاد.
کانگ:
سلام.
یه سکوت عجیب توی سالن افتاد.
نگاهم ناخودآگاه سمت ته رفت.
ته هم با دیدن کانگ اخم کرده بود.
ولی این بار...
نه دعوایی در کار بود، نه عصبانیتی.
فقط یه نگاه سنگین بینشون رد و بدل شد.
مدیر:
از امروز کانگ مربی تیم والیبال مدرسهست.
قلبم فرو ریخت.
آت:
یعنی دوباره...
جیا آروم کنار گوشم گفت:
جیا:
آت، اگه اینجا بمونی، قراره خیلی چیزا عوض بشه.
به کیفم نگاه کردم.
پرونده هنوز داخلش بود.
دستم رو روی کیف گذاشتم.
برای اولین بار...
دلم نمیخواست بازش کنم.
سرمو بلند کردم و به سالن نگاه کردم.
بعد چشمم افتاد به ته.
ته هنوز ساکت بود.
ولی نگاهش...
برای اولین بار انگار یه سؤال داشت.
«میمونی؟» 🥀
آروم نفس کشیدم.
آت:
شاید...
شاید این بار، فرار کردن جوابش نباشه. 🦋✨
اما درست همون لحظه کانگ چیزی گفت که باعث شد همهچیز دوباره تغییر کنه...
کانگ:
و اولین کاری که باید انجام بدیم...
انتخاب اعضای تیم جدیده.
#پشت_نگاه_سردت #عاشقانه #رمان_عاشقانه #پارت_جدید #تهیونگ #Taehyung #BTS
✦ پارت ۵۹| چیزی که آت انتظارش رو نداشت ✦
╰─────────────── 🥀 ───────────────╯
🌅 ویو آت
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.
چند ثانیه فقط به سقف خیره موندم.
بعد یاد اتفاقات دیروز افتادم...
دعوا...
اتاق والیبال...
پرونده...
و حرفهای ته. 🥀
آروم از جام بلند شدم و آماده شدم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، چشمم به کشوی میز افتاد.
همون جایی که پروندهم رو گذاشته بودم.
چند لحظه مکث کردم.
آت:
امروز فقط میرم مدرسه...
آروم کشو رو باز کردم و پرونده رو برداشتم.
آت:
بعد تصمیم میگیرم.
پرونده رو داخل کیفم گذاشتم و از خونه بیرون رفتم.
༺♡༻
🏫 ویو آت
همین که وارد مدرسه شدم، حس عجیبی داشتم.
چند نفر از بچهها نگام کردن.
جیا از دور منو دید و سریع به طرفم اومد.
جیا:
آت! 😭
آت:
جیا...
جیا محکم دستمو گرفت.
جیا:
فکر کردم امروز نمیای!
آت:
خودمم فکر میکردم نیام...
جیا:
پس چرا اومدی؟
لبخند کوچیکی زدم.
آت:
هنوز تصمیمم قطعی نیست.
جیا نگاهش رفت سمت کیفم.
جیا:
پرونده هنوز پیشته؟
آروم سر تکون دادم.
آت:
آره.
جیا چیزی نگفت.
فقط دستم رو فشار داد.
جیا:
هر تصمیمی بگیری، من کنارت هستم. 💜
همون لحظه صدای جین از پشت سرمون اومد.
جین:
بالاخره اومدی.
برگشتم سمتش.
جین لبخند آرومی زد.
جین:
خوشحالم دیدمت.
آت:
ممنون...
چشمم ناخودآگاه بین جمعیت چرخید.
اما ته رو ندیدم.
یه حس عجیب توی دلم نشست.
آت:
ته نیومده؟
جیا و جین برای چند ثانیه به هم نگاه کردن.
جین:
چرا... اومده.
قلبم یه لحظه تندتر زد.
آت:
کجاست؟
قبل از اینکه جین جواب بده، صدای مدیر از بلندگو پخش شد.
مدیر:
همه دانشآموزها لطفاً به سالن اجتماعات بیان. یه اطلاعیه مهم داریم.
جیا:
اطلاعیه مهم؟ 🤨
جین:
بریم ببینیم چیه.
با بقیه به سمت سالن رفتیم.
وقتی وارد شدیم، نگاهم ناخودآگاه روی ردیف آخر افتاد.
ته اونجا ایستاده بود.
همین که چشمامون به هم افتاد...
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتیم.
ته فقط یه نگاه کوتاه بهم کرد و سرشو پایین انداخت.
انگار نمیخواست مجبورم کنه باهاش حرف بزنم.
یه حس کوچیک توی دلم نشست. 🥺
مدیر رفت پشت تریبون.
مدیر:
بچهها، قبل از شروع کلاسها یه خبر مهم دارم.
همه ساکت شدن.
مدیر:
از امروز، برنامه جدیدی برای فعالیتهای ورزشی مدرسه داریم.
چند نفر شروع کردن به پچپچ.
مدیر:
و برای مدیریت تیم والیبال مدرسه، مربی جدیدی انتخاب شده.
در سالن باز شد.
من ناخودآگاه به سمت در نگاه کردم.
و همون لحظه...
خشکم زد.
کانگ وارد سالن شد.
چشمام گرد شد.
آت:
کانگ؟! 😳
جیا با تعجب نگام کرد.
جیا:
صبر کن... این همون...
قبل از اینکه جملهش رو تموم کنه، کانگ جلوی سالن ایستاد.
کانگ:
سلام.
یه سکوت عجیب توی سالن افتاد.
نگاهم ناخودآگاه سمت ته رفت.
ته هم با دیدن کانگ اخم کرده بود.
ولی این بار...
نه دعوایی در کار بود، نه عصبانیتی.
فقط یه نگاه سنگین بینشون رد و بدل شد.
مدیر:
از امروز کانگ مربی تیم والیبال مدرسهست.
قلبم فرو ریخت.
آت:
یعنی دوباره...
جیا آروم کنار گوشم گفت:
جیا:
آت، اگه اینجا بمونی، قراره خیلی چیزا عوض بشه.
به کیفم نگاه کردم.
پرونده هنوز داخلش بود.
دستم رو روی کیف گذاشتم.
برای اولین بار...
دلم نمیخواست بازش کنم.
سرمو بلند کردم و به سالن نگاه کردم.
بعد چشمم افتاد به ته.
ته هنوز ساکت بود.
ولی نگاهش...
برای اولین بار انگار یه سؤال داشت.
«میمونی؟» 🥀
آروم نفس کشیدم.
آت:
شاید...
شاید این بار، فرار کردن جوابش نباشه. 🦋✨
اما درست همون لحظه کانگ چیزی گفت که باعث شد همهچیز دوباره تغییر کنه...
کانگ:
و اولین کاری که باید انجام بدیم...
انتخاب اعضای تیم جدیده.
#پشت_نگاه_سردت #عاشقانه #رمان_عاشقانه #پارت_جدید #تهیونگ #Taehyung #BTS
- ۲۶۷
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط