My Vampire P40

P40
صبح با نور کمی شروع شد…نه آفتاب،نه گرما.
نوری که فقط هست،بدون اینکه چیزی رو بهتر کنه.
جیا روی صندلی آشپزخونه نشسته بود.
لباس دیشب هنوز تنش بود؛موهاش شل جمع شده، چند تار ریخته روی صورتش.
فنجون قهوه جلوش بود،دستش دورش حلقه شده..با قاشق داشت شکر توی قهوه رو مخلوط می‌کرد‌
تلویزیون روشن بود.صدای اخبار می‌اومد،
ولی هیچ‌کدوم از حرفاش وارد ذهنش نمی‌شد.
یونگی روبه‌روش ایستاده بود…کت مشکی، آستین‌ها تا مچ.بی‌حرکت، انگار جزئی از فضاست.
هوسوک کنار پیشخوان بود.نه تکیه داده،نه نشسته.
فقط ایستاده….نگاهش پایین، اما حواسش به همه‌چیز بود…
چند ثانیه گذشت.بعد یونگی با صدایی که نه سرد بود، نه گرم گفت:
— دیشب…اون پسر کی بود..؟
سؤال ساده بود.بیش از حد ساده.
قاشق توی دست جیا لرزید.صدای فلزش به فنجون خورد.صدای کمی بود ولی توی اون سکوت بلند بود.
— من…
مکث کرد…نفسش رو جمع کرد.
— فقط…با یه پسره غریبه…اتفاقی گیر افتادم.
یونگی سر تکون داد.نه تأیید،نه رد.
هوسوک سرش رو بالا آورد.نگاهش مستقیم، دقیق.
— کی گفت بری اونجا؟
جیا لحظه‌ای مردد موند.اسم توی گلویش گیر کرد.
—آم..سه‌ا…و..ولی خودش گفت حالم بهتر می‌شه.
همین…فقط یه اسم…بقیه ی حرف مهم نبود!
هوا عوض شد.نه با صدا.نه با حرکت.با چیزی شبیه خلأ…
یونگی فنجون قهوهٔ خودش رو برداشت.
یه جرعه خورد…انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
— فهمیدم.
همین.
هوسوک فقط سرش رو کمی کج کرد.نه واکنش.
نه سؤال بعدی.
— صبحونه‌تو بخور.دیرت نشه برای دانشگاه.
جیا پلک زد.منتظر چیز دیگه‌ای بود.
حداقل یه اخم.یه تذکر.یه تهدید.
— شما…
صداش پایین بود.
— ناراحت نیستید؟
یونگی لبخند محوی زد.
اون لبخندی که آدم رو آروم نمی‌کنه.درواقع تنش رو
به لرزش درمیاره
— چرا باید ناراحت باشیم؟
جیا دیگه چیزی نگفت.سرش رو پایین انداخت.
یه جرعه از قهوه خورد.با اون همه شکری که حل کرد بازم تلخ بود.
اما نفس راحت کشید…چند دقیقه بعد، کیفش رو برداشت.رفت سمت در عمارت.
قبل از باز کردن در مکث کرد.برگشت.

— من…مزاحم نبودم… نه؟
هوسوک خیلی مؤدب جواب داد:
— نه.
یونگی فقط گفت:
— مراقب خودت باش.
در بسته شد.و وقتی قدم‌های جیا از عمارت دور شد سکوتی که باقی موند دیگه شبیه قبل نبود.
⸻
✦ زیرزمین ✦

در عمارت بسته شد.صدای قدم‌های جیا کاملاً محو شد.
چند ثانیه بعد—نه بلافاصله.نه با عجله.
هوسوک دستکش‌هاشو پوشید
نه برای کتک برای اینکه رد انگشتش جایی نمونه!
یونگی جلو افتاد و درِ فلزی انتهای راهرو رو باز کرد.
پله‌ها باریک بودن.نور هرچه پایین‌تر می‌رفتن، کمتر می‌شد.زیرزمین سرد نبود.بدتر از سرد…
{بی‌حس} بود.
سه‌ا روی صندلی فلزی نشسته بود.دست‌هاش بسته.بشدت محکم—طوری که اگر تکون می‌خورد، درد میگیرفت...ولی اگه آروم می‌موند…فقط منتظر می‌موند.
چشم‌هاش قرمز بود نه از گریهٔ تازه.از گریه‌ای که تموم شده بود..
یونگی جلوش ایستاد.نه تهدید.نه فریاد.فقط نگاهی که خودش از هزاران شکنجه بدتر بود!
— چرا؟
همین‌یه کلمه…سه‌ا اول چیزی نگفت.فقط نفسش لرزید.
— من…
صداش گرفت.
— فکر کردم اگه ازتون دور بشه…اگه بترسه…
نفس عمیقی کشید=
—نجات پیدا می‌کنه…
هوسوک یک قدم جلو اومد و فاصله رو کم کرد.
اما دست به سه‌ا نزد.نیشخندی زد و گفت..
—میخواستی از چی نجاتش بدی؟
سه‌ا سرش رو بالا آورد با بغضی که تهش خشم بود ادامه داد:
— از شما
یونگی مکث کرد بعد خیلی آروم نشست درست روی صندلیه روبه‌روی سه‌ا.
— تو از ما نمی‌ترسیدی تو از این می‌ترسیدی که دیگه تنها کسی نباشی که جیا بهش اعتماد داره!
سه‌ا نفسش برید خواست انکار کنه…اما نتونست.
— من فقط…نمی‌خواستم مال شما بشه…
این جمله..هوا رو سنگین کرد.
یونگی صداش رو بالا نبرد.حتی پایین‌تر آورد.
— تو تصمیم گرفتی به جای ما، آینده‌شو بسازی؟
هوسوک اضافه کرد:
— بدون اینکه بفهمی…تو اولین کسی بودی که بهش آسیب زدی.
سه‌ا لرزید نه از ترس…از فهمیدن.
— جیا…الان کجاست؟
یونگی بلند شد.نگاهش رو ازش گرفت.
— رفت…قهوه خورد و رفت!فکر می‌کنه یه صبح عادیه.
سه‌ا زیر لب:
— شما مریضید…
هوسوک لبخند نزد.اما گفت:
— شاید…ولی مریضیِ ما…هیچ‌وقت به دید جیا نرسیده.
چراغ بالای سر سه‌ا کم‌نورتر شد…نه خاموش.
نه تاریک.
یونگی به سمت شلاق ها رفت..
_انگار امروز..روزه رستاخیز توعه!
⸻
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

عشق بی پایان

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶سالن خلوت شده بود.صدای...

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p58نینا شونه بالا انداخت.«خب... تا قبل از...

dark life = ۳۷

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

Last leaves/رمان جیمین

«رایحه پنهان»جونگکوک از اینکه پسر بدون هیچ اعتراضی همون‌جا ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط