تولد آلفا p²⁴
تولد آلفا p²⁴
توی راه بودیم، داشتم به صدای قلب بچه ها گوش میکردم، تا اینکه تهیونگ دستش رو گذاشت روی رون پام!
تهیونگ: بریم سینما؟
کوک: اومممم؟ بریم! من که حوصلم واقعا سر رفته!
تهیونگ: پس پیش به سوی سینما!
رفتیم سینما بلیط گرفتیم، خوراکی هم گرفتیم!
کوک: تهیونگ نظرت چیه که فیلم ترسناک ببنیم؟
تهیونگ: اما دورت بگردم، اگر بترسی چی؟
کوک: ترس که یه چیزه طبیعیه برای هر فیلم ترسناکی!
تهیونگ: اما تو حامله ای عشقم!
کوک: هیچی نمیشه ددی!
تهیونگ: اگر شد چی بیب؟
کوک: امممم..دکتر نزدیک خونه هس دیگه نه؟
تهیونگ: از دست این مامانتون بچه ها!
کوک: ولی جالبه بدونی که این بچه ها از داشتن این مامانی خیلی راضین!
تهیونگ: عهههه از کجا میدونی اون وقت ؟
کوک: محض اطلاعات،بچه هاتون داخل شکم من هستنددددد!
تهیونگ: اوووو، بیب! از وقتی که حامله شدی خیلی حساس تر و خوشگل تر شدی!
بعد اومد بغلم کرد و لبم و بوسید!
به کلی یادم رفت که باید بریم توی اتاق سینما!
کوک: ته فیلم!
تهیونگ: اوووو بریم!
*بعد از فیلم*
تن و بدنم مثل سگ میلرزید. اصلا نمیتونستم از فکر اون دلقک بیام بیرون!
تهیونگ: کوککککک؟
کوک: یاااااا بچه افتاد! ترسوندیم...هووو
تهیونگ: بهت گفتم که این فیلم رو نبینیم! گوش نکردی!
کوک: من که نترسیدم!
تهیونگ: خیلی خوب باشه بریم خونه
*توی خونه، اتاق خواب*
داشتیم میخوابیدیم تهیونگ رو سفت بهل کرده بودم و زیر لاحاف بودم. تا اینکه یه صدایی شنیدم اومدم بیرون دیدم که باد بود.
کوک: ته بیداری؟
تهیونگ: داری لهم میکنی بعد میگی که بیدارم؟
کوک: عههه ببخشید، راستش من...
تهیونگ: ترسیدی، اره؟
کوک: اوهوم.
تهیونگ: ههههه از دست تو. بیا بغلم ببینم مامان کیوت!
رفتم بغل تهیونگ و اونجا خواب گرفت و خوابیدم
(خدا بگم چیکار نکنه خوابم گرفت ، اهههه)
توی راه بودیم، داشتم به صدای قلب بچه ها گوش میکردم، تا اینکه تهیونگ دستش رو گذاشت روی رون پام!
تهیونگ: بریم سینما؟
کوک: اومممم؟ بریم! من که حوصلم واقعا سر رفته!
تهیونگ: پس پیش به سوی سینما!
رفتیم سینما بلیط گرفتیم، خوراکی هم گرفتیم!
کوک: تهیونگ نظرت چیه که فیلم ترسناک ببنیم؟
تهیونگ: اما دورت بگردم، اگر بترسی چی؟
کوک: ترس که یه چیزه طبیعیه برای هر فیلم ترسناکی!
تهیونگ: اما تو حامله ای عشقم!
کوک: هیچی نمیشه ددی!
تهیونگ: اگر شد چی بیب؟
کوک: امممم..دکتر نزدیک خونه هس دیگه نه؟
تهیونگ: از دست این مامانتون بچه ها!
کوک: ولی جالبه بدونی که این بچه ها از داشتن این مامانی خیلی راضین!
تهیونگ: عهههه از کجا میدونی اون وقت ؟
کوک: محض اطلاعات،بچه هاتون داخل شکم من هستنددددد!
تهیونگ: اوووو، بیب! از وقتی که حامله شدی خیلی حساس تر و خوشگل تر شدی!
بعد اومد بغلم کرد و لبم و بوسید!
به کلی یادم رفت که باید بریم توی اتاق سینما!
کوک: ته فیلم!
تهیونگ: اوووو بریم!
*بعد از فیلم*
تن و بدنم مثل سگ میلرزید. اصلا نمیتونستم از فکر اون دلقک بیام بیرون!
تهیونگ: کوککککک؟
کوک: یاااااا بچه افتاد! ترسوندیم...هووو
تهیونگ: بهت گفتم که این فیلم رو نبینیم! گوش نکردی!
کوک: من که نترسیدم!
تهیونگ: خیلی خوب باشه بریم خونه
*توی خونه، اتاق خواب*
داشتیم میخوابیدیم تهیونگ رو سفت بهل کرده بودم و زیر لاحاف بودم. تا اینکه یه صدایی شنیدم اومدم بیرون دیدم که باد بود.
کوک: ته بیداری؟
تهیونگ: داری لهم میکنی بعد میگی که بیدارم؟
کوک: عههه ببخشید، راستش من...
تهیونگ: ترسیدی، اره؟
کوک: اوهوم.
تهیونگ: ههههه از دست تو. بیا بغلم ببینم مامان کیوت!
رفتم بغل تهیونگ و اونجا خواب گرفت و خوابیدم
(خدا بگم چیکار نکنه خوابم گرفت ، اهههه)
- ۱۲.۱k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط