A KISS MADE OF BLOOD
PART:19
°°°°°°°°°°
اتاق بزرگ بود دیوارهای خاکستری، زمین تیره، اسلحهها روی دیوار، و نور سردی که از بالا میتابید.جونگکوک گفت: «امروز دو چیز یاد میگیری یک: چطور زنده بمونی. دو: چطور بکشی.»
میکا لحظهای کوتاه سکوت کرد.جونگکوک اسلحه را برداشت و سمتش گرفت. برخلاف شب مهمانی اینبار لوله اسلحه روی پیشانیاش نبود روی کف دستش بود. میکا بدون مکث گرفت. جونگکوک نگاهش کرد. بعد با صدایی آرام گفت: «بذار یه چیز رو همین اول بدونی.»
میکا سرش را کمی بالا گرفت. جونگکوک ادامه داد: «تو این جنگ فقط به این خاطر قوی نیستی…که دختر لیای. تو قویای چون…انتخاب کردی با من بجنگی.»
میکا آرام گفت: «تو هم انتخاب کردی کنارم باشی.»
چیزی در چشمان جونگکوک تاریک شد. او آهسته قدمی جلو آمد. آنقدر نزدیک که باز هم بینشان فقط چند سانتیمتر فاصله ماند. «من انتخاب نکردم، میکا تو مجبورم کردی.»
میکا لبهایش را کمی از هم باز کرد. فقط یک نفس. فقط یک لرزش کوچک که جونگکوک دید. و دیدنش کافی بود. انگشتش را آرام به اسلحهای که در دست میکا بود زد. «حالا به من نشون بده. قویتر شدن رو.»
و میکا اسلحه را بالا آورد. و درست میان سینه جونگکوک نشانه گرفت. جونگکوک چشمهایش نیمهخُمار شد. «خوبه…خیلی خوب.»
چند قدم نزدیکتر شد، لوله اسلحه میان سینهاش فشار گرفت. «بذار ببینم…تا کجا میتونی فشار بدی.»
ــــــــــــــــ
اتاق تمرین ساکت بود، جونگکوک درست پشت سر میکا ایستاده بود. آنقدر نزدیک که میکا میتوانست حرارت بدن او را در پشت کمرش حس کند. دستان جونگکوک، بزرگ و خشن، روی دستهای ظریف میکا نشستند تا نحوه گرفتن اسلحه را اصلاح کنند. او سرد و مقتدر بود. لحنش تند، اما عجیب شبیه به یک معلمِ بیرحم؛ کسی که میخواهد شاگردش «بهترین» باشد، نه به این خاطر که به او اهمیت میدهد، بلکه به این خاطر که شاگردش «داراییِ» اوست. جونگکوک با صدای بم و خشداری که کنار گوش میکا زمزمه میشد، گفت: «نفسهات رو حبس نکن، میکا. اگه نفس نکشی، هدفت میلرزه. مثل خانوادهت نباش که از سایه خودشون هم میترسیدن. تو الان مال منی. پس مثل یک جئون نشونه بگیر.»
میکا دستش لرزید. نه از ترس، از فشاری که جونگکوک با انگشتانش به مچ دست او وارد میکرد. «من لی هستم، نه جئون.»
جونگکوک با دست آزادش، موهای میکا را کنار زد و انگشتانش را با خشونت روی گردن او کشید. لمسی که همزمان آرامبخش و هشداردهنده بود. «دیگه نیستی. از وقتی انتخاب کردی اینجا بمونی، هرچیزی که مربوط به اون عمارت لعنتیه، شسته شده و رفته. از الان به بعد، تو فقط چیزی هستی که من میسازم.»
او اسلحه را کمی بالاتر گرفت و پیشانیاش را به شقیقه میکا چسباند. «نشونه بگیر. اون هدف رو میبینی؟»
°°°°°°°°°°
اتاق بزرگ بود دیوارهای خاکستری، زمین تیره، اسلحهها روی دیوار، و نور سردی که از بالا میتابید.جونگکوک گفت: «امروز دو چیز یاد میگیری یک: چطور زنده بمونی. دو: چطور بکشی.»
میکا لحظهای کوتاه سکوت کرد.جونگکوک اسلحه را برداشت و سمتش گرفت. برخلاف شب مهمانی اینبار لوله اسلحه روی پیشانیاش نبود روی کف دستش بود. میکا بدون مکث گرفت. جونگکوک نگاهش کرد. بعد با صدایی آرام گفت: «بذار یه چیز رو همین اول بدونی.»
میکا سرش را کمی بالا گرفت. جونگکوک ادامه داد: «تو این جنگ فقط به این خاطر قوی نیستی…که دختر لیای. تو قویای چون…انتخاب کردی با من بجنگی.»
میکا آرام گفت: «تو هم انتخاب کردی کنارم باشی.»
چیزی در چشمان جونگکوک تاریک شد. او آهسته قدمی جلو آمد. آنقدر نزدیک که باز هم بینشان فقط چند سانتیمتر فاصله ماند. «من انتخاب نکردم، میکا تو مجبورم کردی.»
میکا لبهایش را کمی از هم باز کرد. فقط یک نفس. فقط یک لرزش کوچک که جونگکوک دید. و دیدنش کافی بود. انگشتش را آرام به اسلحهای که در دست میکا بود زد. «حالا به من نشون بده. قویتر شدن رو.»
و میکا اسلحه را بالا آورد. و درست میان سینه جونگکوک نشانه گرفت. جونگکوک چشمهایش نیمهخُمار شد. «خوبه…خیلی خوب.»
چند قدم نزدیکتر شد، لوله اسلحه میان سینهاش فشار گرفت. «بذار ببینم…تا کجا میتونی فشار بدی.»
ــــــــــــــــ
اتاق تمرین ساکت بود، جونگکوک درست پشت سر میکا ایستاده بود. آنقدر نزدیک که میکا میتوانست حرارت بدن او را در پشت کمرش حس کند. دستان جونگکوک، بزرگ و خشن، روی دستهای ظریف میکا نشستند تا نحوه گرفتن اسلحه را اصلاح کنند. او سرد و مقتدر بود. لحنش تند، اما عجیب شبیه به یک معلمِ بیرحم؛ کسی که میخواهد شاگردش «بهترین» باشد، نه به این خاطر که به او اهمیت میدهد، بلکه به این خاطر که شاگردش «داراییِ» اوست. جونگکوک با صدای بم و خشداری که کنار گوش میکا زمزمه میشد، گفت: «نفسهات رو حبس نکن، میکا. اگه نفس نکشی، هدفت میلرزه. مثل خانوادهت نباش که از سایه خودشون هم میترسیدن. تو الان مال منی. پس مثل یک جئون نشونه بگیر.»
میکا دستش لرزید. نه از ترس، از فشاری که جونگکوک با انگشتانش به مچ دست او وارد میکرد. «من لی هستم، نه جئون.»
جونگکوک با دست آزادش، موهای میکا را کنار زد و انگشتانش را با خشونت روی گردن او کشید. لمسی که همزمان آرامبخش و هشداردهنده بود. «دیگه نیستی. از وقتی انتخاب کردی اینجا بمونی، هرچیزی که مربوط به اون عمارت لعنتیه، شسته شده و رفته. از الان به بعد، تو فقط چیزی هستی که من میسازم.»
او اسلحه را کمی بالاتر گرفت و پیشانیاش را به شقیقه میکا چسباند. «نشونه بگیر. اون هدف رو میبینی؟»
- ۱۳.۳k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط