The sound of bells part5

همون لحظه پروفسور دیکاپریو به طرف ان ها رفت و هردوی انها را از کلاس بیرون کرد. البوس چشم هایش را لرزاند و هردوی انها با غرور بیرون رفتند. لیلی همچنان مشغول خرد کردن مواد بود. بعد چهل دقیقه زنگ کوچک جیبی پروفسور به صدا درامد. وقت مسابقه به پایان رسید، پروفسور به معجون ها نگاهی انداخت، با ریز کردن چشم هایش چیزی در دفترچه ی چرمی داخل جیبش چیزی می نوشت. وقتی از کنار دیگ اسکورپیوس و البوس رد میشد سرش را به نشانه تاسف تکان داد. وقتی برای لیلی و الیزا را دید چیز طولانی در دفترچه قدیمی اش نوشت و سرش را به نشانه تایید تکان داد و رفت. بعد کلاس همه داشتند درمورد دیوانگی پروفسور دیکاپریو صحبت میکردند لیلی و الیزا وسایلشان را جمع کردند. لیلی وقتی به بیرون رسید دید اسکورپیوس و البوس دارند میخندند. شوکه شد. موهای موج دار اش را کنار گوشش زد و به طرف ان ها رفت.
_شماها خوبید؟
البوس درحالی که داشت به شوخی اسکورپیوس درمورد لباس سبز لجنی مدیر میخندید اشک هایش را پاک کرد و گفت.
_معلومه، این پسر خیلی خوبه
لیلی سرش را به نشانه تاسف تکان داد و رفت. لیلی به طرف راهرو راه افتاد.
البوس با اسکورپیوس به طرف اتاق مشترک اسلیترین راه افتادند. کلاس بعدی کوییدیچ بود که فعلا یک ساعت وقت داشتند.وقتی البوس وارد شد سوتی زد و سرش را به نشانه ی زیبایی تکان داد.
_پس اسلیترین یک همچین چیزیه
اسکورپیوس پوزخندی زد و خودش را روی مبل انداخت.
_انتظارش رو نداشتی؟
البوس ابرویی بالا انداخت و پیش اسکورپیوس امد. انها در تمام این یک ساعت مشغول حرف زدن بودند. کلاس کوییدیچ اغاز شد پروفسور جلوی بچه ها ایستاد، همه سال اولی ها در حیاط پشتی مدرسه جمع بودند، لیلی، البوس، رز، الیزا، اسکورپیوس، لیا و... لیلی و رز، البوس و اسکورپیوس، لیا و الیزا هرکدام رو به روی هم بودند. پروفسور ابتدا صدا زدن چوب رو به بچه ها اموزش داد. در اولین فرصت چوب به دست لیلی، البوس و اسکورپیوس امد. رز که از صدا زدن کلافه شد خودش خم شد و جاروی جادویی اش را برداشت. پروفسور سوت زد و گفت.
_ده امتیاز منفی برای هافلپاف، چرا به حرفم گوش نکردی؟
رز مظلومانه به پروفسور نگاه کرد. او عقیده مادرش را داشت«مرگ بهتر از اخراج شدن است» پس دوباره شروع به تلاش کرد. لیلی دستش رو گذاشت رو شونه رز و دلداریش داد. البته بیشتر بچه ها از وقتی اون اسلیترینی شده است کمی ازش دور شده اند، حتی رز.
پرفسور موهای کوتاه قهوه ایش را با تل به پشت حالت داد و جلوی بچه ها امد.
_خب میخوام سوار جاروهاتون بشید تا ببینم چی تو چنته دارید
لیلی سریع سوار شد، البوس بدون معطلی بالا رفت و لیلی هم همزمان. اسکورپیوس پوزخندی زد. رز توی هوا چرخی زد و بالا اومد، بقیه بچه ها هم بلند شدن. چوب لیلی و البوس یک امضای کوچک از پدرشان داشت.
پرفسور یک دست زد تا همه ساکت بشوند.
_خب اسکورپیوس رز، البوس لیلی اول از همه چوب هایتون رو اماده کنید
هرچهارتا به همدیگر نگاهی مرموزانه انداختند.
پرفسور گوی زرین را در دست گرفت و در هوا چرخاند.
_امروز میخوام ببینم چقدر میتونید سریع، تیز بین و مکار باشید
همه وقتی کلمه به مکار رسید به همدیگر نگاه کردند، اسلیترینی ها در این کار استاد هستند.
_البوس و رز، لیلی و اسکورپیوس ، یک دختر و یک پسر در هر گروه، با پرتاب گوی زرین شروع میکنید، یادتون باشه اولین کسی که این را بگیره برنده است
پرفسور وقتی دید هرچهار دانش اموز روی چوب های قهوه ایشان اناده هستند، توپ را به هوا فرستاد. لیلی اول از همه به زیر شیرجه زد و عوج گرفت به سمت پایین، البوس وقتی دید لیلی دارد چیکار میکند به سرعت به طرف او رفت، رز و اسکورپیوس هم به سرعت از بالا امدند،البوس داشت لیلی را دنبال میکرد که اسکورپیوس جلوی البوس ظاهر شد، البوس سریع دسته ی چوب را چرخاند و از مسیر منحرف شد. پرفسور چندین جمله در دفترچه ی چرمی ددخل دستش نوشت. لیلی عوج گرفت و رز دنبالش بود، اسکورپیوس و البوس در گوشه ای مشغول به کشتی روس چوب هایشان بودند. در ثانیه اخر رز نزدیک شد و لیلی روی چوبش ایستاد و چوب رز را عقب کشید، رز متعجب به لیلی نگاه کرد و سریع به سمت راست لیلی پرواز کرد، لیلی به پایین عوج گرفت و رز ناگهان صندلی های تماشاگران را جلوی خود دید، سریع چرخید، لیلی وثتی دید رز خیلی نزدیک به او است و گوی زرین دقیقا سمت چپ پایین قرار دارد، به سمت چپ پیچید و از روی جارو به پایین پرید و گوی زرین را با انگشتانش گرفت و روی ماسه های زمین افتاد، پرفسور سریع امد به طرف انها، همراهش دانش اموزام دیگر هم امدند. پرفسور سریع به طرف لیلی رفت تا ببیند جایی از بدنش اسیب دیده است یانه.
_پرفسور من خوبم
لیلی سریع از جایی که نشسته بود بلند شد.
دیدگاه ها (۰)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗 🫧🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو اینو یادت مونده ...

«پشت نیمکت اخر»پارت ۴زنگ آخر خورد و همه از کلاس بیرون رفتن.ج...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

رمان انفجار و امید

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط