از چادری که سرش بود خوششون نمی اومد بهش گفتن ؛ چادری ها ب

از چادری که سرش بود خوششون نمی اومد بهش گفتن ؛ چادری ها بو می دهند دلش شکست تا خانه پیاده رفت سر نماز به سجده که افتاد یادش آمد
راست می گفتندچادری ها بو می دهند؛
بوی خاک
1400 سال است که چادر بوی خاک می دهد
لبخند زد از بوی خاک چادرش راضی بود

السلام علیک یا فاطمة الزهرا س
دیدگاه ها (۷)

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۵: وقتی پادشاه رسیدصدای چند ماشین همزمان ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p95هوای داخل ساختمان متروک بوی رطوبت و آ...

007-پنهان در مه - پارت ۸۷

تکاپو پارت 110:تقصیر توئه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍اما هنوز چند قدم بیشتر بر...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

شب اول قبر به فریادت برسه بنویس یاحسین(به یاد آور) روزی را ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط