عاشقم باش Part 36
منتظر جوابم نشد و از پله ها بالا رفت،فکر کنم به حرفش گوش کنم بهتره چون اون بالاخره برادرشه و آمارش رو دقیق داره!
از جام بلند شدم و رفتم طرف پله ها و وقتی خواستم اولین پله رو برم بالا صدای خدمتکار ها اومد؛ داشتن باهم صحبت میکردن و کنجکاو شدم ببینم چی میگن!
کنار پله وایستادم و آروم به حرفاشون گوش کردم
◇به نظرتون این دختر جدیده که اومده یکم بامزه نیست؟ بهش میخوره روحیه ی خیلی لطیفی داشته باشه!
○آره اسمش چی بود؟ یادم رفت!
□اسمش ا.ت بود! حتی اسمش رو که یادم میاد تصویر یه گربه ی ملوس میاد جلو چشمام!
◇دقیقا روحیش و وایبی که ازش میگیرم همینه!
○امیدوارم همینجوری بمونه! اگه باز اتفاق چند سال پیش نیوفته!
◇وای نگو که هنوزم وقتی یادم میاد جوهای تنم سیخ میشه!
□هرچقدر که فکر میکنم هیچی بدتر از اون شب لعنتی یادم نمیاد! هممون جون به لب شدیم!
○باین دعا کنیم چنین اتفاقی نیوفته! حداقل من دیگه طاقت اینو ندارم که یکی دیگه رو از دست بدیم!
◇آره! بعد از خانم و آقای جئون الان ا.ت برامون بهترین و مهربون ترین فرد این عمارته!
اینا دارت درمورد چی حرف میزنن؟کدوم شب؟
خانم و آقای جئون.....فکر کنم منظورشون پدر و مادر جونگ کوک و یونا باشه!
چه اتفاقی افتاده که اینجوری ازش وحشت دارن؟!
نمیدونم چقدر توی فکر بودم و به یه گوشه مات شده بودن که با حس کردن دستی روی شونم به خودم اومدم!
به شخصی که دستش روی شونم بود نگاه کردم و دیدم یکی از خدمتکار هاست!
□خانم ا.ت.....حالتون خوبه؟
+ها....آها آره خوبم،برای چی؟!
□آخه به یه گوشه خیره بودین گفتم شاید اتفاقی براتون افتاده!
+نه عزیزم چیزی نیست....فقط یکم تو فکر بودم همین!
□مطمئنین؟! به چیزی نیاز ندارین؟
+نه خیلی ازت ممنونم! تو چرا اینجایی؟! مگه الان نباید استراحت کنین؟!
□چرا؛ با بچه ها توی سالن می چرخیدیم تا ببینیم کاری عقب نمونده باشه و حرف میزدیم که شمارو دیدیم فکر کردیم اتفاقی براتون افتاده!
+مرسی بابت نگرانیت ولی چیزیم نیست، میتونین برین استراحت کنین! فردا باید پر انرژی باشین! (لبخند کیوت)
هر ستاشون زدن زیر خنده و بعد از اینکه دوباره چک کردن ببینن چیزی نمیخوام رفتن!
ذهنم خیلی درگیره!....اون شخصی که جونگ کوک ازش بدش میومد و عصبی شد کی بود؟
چرا یهو بعد از اینکه گوشیش زنگ خورد سریع رفت؟
چه اتفاقی چند سال پیش افتاده؟!
پدر و مادرش چی شدن؟!
اینهمه سوال توی ذهنمه و نمیتونم فکرمو آزاد کنم! یه نگاه به ساعتم انداختم و دیدم "12:45 دقیقس! خوابم که نمیاد پس ساید یکم قدم زدن توی حیاط عمارت بد نباشه!........
_______________________________________________
سلام خوشگلا چطورین؟؟🥰
خدایی توی کدوم رمان انقدر با خدمتکارا مهربون بویدن و اونا هم شما رو دوست داشتن؟!😆
کامنت بزارین بگین ببینم اگه این داستان واقعی بود با خدمتکارا همینجوری مهربون بودین یا نه؟.......😅
از جام بلند شدم و رفتم طرف پله ها و وقتی خواستم اولین پله رو برم بالا صدای خدمتکار ها اومد؛ داشتن باهم صحبت میکردن و کنجکاو شدم ببینم چی میگن!
کنار پله وایستادم و آروم به حرفاشون گوش کردم
◇به نظرتون این دختر جدیده که اومده یکم بامزه نیست؟ بهش میخوره روحیه ی خیلی لطیفی داشته باشه!
○آره اسمش چی بود؟ یادم رفت!
□اسمش ا.ت بود! حتی اسمش رو که یادم میاد تصویر یه گربه ی ملوس میاد جلو چشمام!
◇دقیقا روحیش و وایبی که ازش میگیرم همینه!
○امیدوارم همینجوری بمونه! اگه باز اتفاق چند سال پیش نیوفته!
◇وای نگو که هنوزم وقتی یادم میاد جوهای تنم سیخ میشه!
□هرچقدر که فکر میکنم هیچی بدتر از اون شب لعنتی یادم نمیاد! هممون جون به لب شدیم!
○باین دعا کنیم چنین اتفاقی نیوفته! حداقل من دیگه طاقت اینو ندارم که یکی دیگه رو از دست بدیم!
◇آره! بعد از خانم و آقای جئون الان ا.ت برامون بهترین و مهربون ترین فرد این عمارته!
اینا دارت درمورد چی حرف میزنن؟کدوم شب؟
خانم و آقای جئون.....فکر کنم منظورشون پدر و مادر جونگ کوک و یونا باشه!
چه اتفاقی افتاده که اینجوری ازش وحشت دارن؟!
نمیدونم چقدر توی فکر بودم و به یه گوشه مات شده بودن که با حس کردن دستی روی شونم به خودم اومدم!
به شخصی که دستش روی شونم بود نگاه کردم و دیدم یکی از خدمتکار هاست!
□خانم ا.ت.....حالتون خوبه؟
+ها....آها آره خوبم،برای چی؟!
□آخه به یه گوشه خیره بودین گفتم شاید اتفاقی براتون افتاده!
+نه عزیزم چیزی نیست....فقط یکم تو فکر بودم همین!
□مطمئنین؟! به چیزی نیاز ندارین؟
+نه خیلی ازت ممنونم! تو چرا اینجایی؟! مگه الان نباید استراحت کنین؟!
□چرا؛ با بچه ها توی سالن می چرخیدیم تا ببینیم کاری عقب نمونده باشه و حرف میزدیم که شمارو دیدیم فکر کردیم اتفاقی براتون افتاده!
+مرسی بابت نگرانیت ولی چیزیم نیست، میتونین برین استراحت کنین! فردا باید پر انرژی باشین! (لبخند کیوت)
هر ستاشون زدن زیر خنده و بعد از اینکه دوباره چک کردن ببینن چیزی نمیخوام رفتن!
ذهنم خیلی درگیره!....اون شخصی که جونگ کوک ازش بدش میومد و عصبی شد کی بود؟
چرا یهو بعد از اینکه گوشیش زنگ خورد سریع رفت؟
چه اتفاقی چند سال پیش افتاده؟!
پدر و مادرش چی شدن؟!
اینهمه سوال توی ذهنمه و نمیتونم فکرمو آزاد کنم! یه نگاه به ساعتم انداختم و دیدم "12:45 دقیقس! خوابم که نمیاد پس ساید یکم قدم زدن توی حیاط عمارت بد نباشه!........
_______________________________________________
سلام خوشگلا چطورین؟؟🥰
خدایی توی کدوم رمان انقدر با خدمتکارا مهربون بویدن و اونا هم شما رو دوست داشتن؟!😆
کامنت بزارین بگین ببینم اگه این داستان واقعی بود با خدمتکارا همینجوری مهربون بودین یا نه؟.......😅
- ۱۴.۰k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط