عشق بی پایان ( پارت 14)
_ : دیگه به من نگو کوک، من از این به بعد برای تو همون جئون جونگ کوک سابقم، حالام برو
%: صب کن جونگ کوک....
_ : چیه ؟باز دیگه میخوای چی بگی؟
%: من فک میکنم تو از خدات بوده که من برم
که یهو صورتم سوخت.... جونگ کوک یه دونه محکم زد توی صورتم
_ : دفعه ی بعد اول بفهم چی میگی بعدش به زبون بیار فهمیدی
%: میدونی چیه... هق.. همه ی پولدارا این شکلی با آدم حرف میزنن، برای خوشگذرونی با چن تا دختر قرار میزارن بعدش همه چیو فراموش میکنن و به دختره میگن برو
_ : همین الان چی بهت گفتم
%: مگه دروغ میگم؟ توهم همونقدر عوضی ای
دوباره زد توی صورتم، خیلی درد میکرد... دستاش خیلی قوی بود یه جوری میزد که صورتم سرخ شده بود 😖
%: هق.. فقط بلدی بزنی؟باشه بزن، ولی هرچی تا الان گفتی دروغ بوده.... پس ادای اینایی که شکست عشقی خوردنو در نیار
_ : لیا خودتم میدونی نمیخواستم بزنمت، هر چی هم بهت گفتم راست بوده واقعا هم دوست داشتم
%: خب.... داشتی.. ولی الان دیگه نداری
_ : لیاااااا ( با صدای خیلی بلند)
(
%: اصلا تا هفته ی بعدم منتظر نمیمونم، الان تنها آرزوی من اینه که با تو هیچ نسبتی نداشته باشم چون اگه داشته باشم خودمو میکشم آقای جئون، اگرم خودمو نکشتم یه جوری گم میشم که هیچوقت نتونی پیدام کنی
_ : چرا باید اینکارو کنی؟ مگه چیکارت کردم که اینجوری میکنی؟
%: میبینی؟ هر کاری هم که میکنی باز میگی کاری نکردم، کوک دیگه ولم کن میخوام از اینجا برم 😣
_ : نمیذارم بری.... تو باید پیش من بمونی تا جواب آزمایش بیاد
%: گفتم که... اگرم جوابش بیاد برای من مهم نیست
_ : چرا اینجوری میکنی؟
%: کوک سرم درد میکنه... الانه که بیوفتم... باید برم خونه
_ : بیا بریم بالا، الان قش میکنی چیکارت کنم
و لیا بیهوش شد و افتاد روی کوک
_ : لی... لیا چی شد؟ بلند شو دیگه، الان میبرمت بالا
م ک : چرا لیا بیهوش شده؟
پ ک : چیکارش کردی؟
_ : از بس گریه کرد افتاد
م ک : چرا گریشو درآوردی؟
_ : همچی تقصیر خودمه... از الان بهتون بگم، چه باهام ازدواج کنه چه نکنه اینجا پیش من میمونه
پ ک : باشه... بذار بمونه
م ک : ولی.... چرا صورتش سرخه؟ ز.. زدیش؟ چرا با دختر مردم اینجوری کردی
_ : من میرم بالا....
%: صب کن جونگ کوک....
_ : چیه ؟باز دیگه میخوای چی بگی؟
%: من فک میکنم تو از خدات بوده که من برم
که یهو صورتم سوخت.... جونگ کوک یه دونه محکم زد توی صورتم
_ : دفعه ی بعد اول بفهم چی میگی بعدش به زبون بیار فهمیدی
%: میدونی چیه... هق.. همه ی پولدارا این شکلی با آدم حرف میزنن، برای خوشگذرونی با چن تا دختر قرار میزارن بعدش همه چیو فراموش میکنن و به دختره میگن برو
_ : همین الان چی بهت گفتم
%: مگه دروغ میگم؟ توهم همونقدر عوضی ای
دوباره زد توی صورتم، خیلی درد میکرد... دستاش خیلی قوی بود یه جوری میزد که صورتم سرخ شده بود 😖
%: هق.. فقط بلدی بزنی؟باشه بزن، ولی هرچی تا الان گفتی دروغ بوده.... پس ادای اینایی که شکست عشقی خوردنو در نیار
_ : لیا خودتم میدونی نمیخواستم بزنمت، هر چی هم بهت گفتم راست بوده واقعا هم دوست داشتم
%: خب.... داشتی.. ولی الان دیگه نداری
_ : لیاااااا ( با صدای خیلی بلند)
(
%: اصلا تا هفته ی بعدم منتظر نمیمونم، الان تنها آرزوی من اینه که با تو هیچ نسبتی نداشته باشم چون اگه داشته باشم خودمو میکشم آقای جئون، اگرم خودمو نکشتم یه جوری گم میشم که هیچوقت نتونی پیدام کنی
_ : چرا باید اینکارو کنی؟ مگه چیکارت کردم که اینجوری میکنی؟
%: میبینی؟ هر کاری هم که میکنی باز میگی کاری نکردم، کوک دیگه ولم کن میخوام از اینجا برم 😣
_ : نمیذارم بری.... تو باید پیش من بمونی تا جواب آزمایش بیاد
%: گفتم که... اگرم جوابش بیاد برای من مهم نیست
_ : چرا اینجوری میکنی؟
%: کوک سرم درد میکنه... الانه که بیوفتم... باید برم خونه
_ : بیا بریم بالا، الان قش میکنی چیکارت کنم
و لیا بیهوش شد و افتاد روی کوک
_ : لی... لیا چی شد؟ بلند شو دیگه، الان میبرمت بالا
م ک : چرا لیا بیهوش شده؟
پ ک : چیکارش کردی؟
_ : از بس گریه کرد افتاد
م ک : چرا گریشو درآوردی؟
_ : همچی تقصیر خودمه... از الان بهتون بگم، چه باهام ازدواج کنه چه نکنه اینجا پیش من میمونه
پ ک : باشه... بذار بمونه
م ک : ولی.... چرا صورتش سرخه؟ ز.. زدیش؟ چرا با دختر مردم اینجوری کردی
_ : من میرم بالا....
- ۵۷.۳k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط