پارت 8

بچه ها یه سوال!

واقعاً 13 تا لایک خواسته زیادیه برای پارت بعدی؟ چجوری انقد طولش دادین؟ اشکالی نداره به هر حال من مثل بقیه معروف نیستم حداقل شماها کنارم باشین😘💔

༺ཌ༈༈ད༻

× خوبی؟

+ بهم میخوره خوب باشم؟

اومد نشست کنارم.. دستشو دور شونم انداخت..

× بهت که گفته بودم!...

+ مگه من گفتم نگفتی؟

لبخند مهربونی زد و سرمو روی شونش گذاشت..

موهامو ناز کرد..

× الان چیکار کنیم؟ چجوری به این دو نفر یه درس بزرگ بدیم؟

+ به... مادرت؟ واقعاً میگی؟

× من دوسش ندارم!

+ ولی..

× اشتباه فکر نکن... اون جیمینو بیشتر از من دوست داشت... به جیمین بیشتر از من رسید... الان که وضعمون خوب شده وانمود میکنه دوسم داره.. که دیگه فایده نداره..

سرمو بلند کردم و با تعجب بهش نگاه کردم..

قیافمو که دید با خنده گفت:

× چیه؟ نکنه فک کردی من یه بچه مامانی و لوسم؟ نه!... فقط دیگه هیچی برام مهم نیس..

+ اگه... هیچی برات مهم نیست... پس چرا به من محل میدی؟

لبخند قشنگی زد و جای سیلی روی گونم رو بوسید...

× آدم چطور دلش میاد به تو محل نده؟ تو دیگه هیچکس رو اینجا نداری... حداقل من باهات خوب باشم... اون از مادر شوهره عقده ایت... اینم از شوهر بی غیرتت..

+ حالا... میگی چیکار کنم؟

× فعلاً هیچکاری نمیخواد بکنی... تا زمانی به حرف هانا گوش کن و سکوت کن.... موقعش که برسه... فقط میخندی و لذت میبری باشه؟

منم لبخند زدم.. سرمو روی شونش گذاشتم..

+ باشه... ممنونم جی وو.. مطمئنم اگه دختر بودی..

حرفمو قطع کرد..

× مثل هانا یه خواهرشوهر سلیطه میشدم نه؟😂

+ آره همون😁

دستشو آروم از شونم برد پایین و کمرمو ماساژ داد...

꧁꧂

مدتیه دارم بی محل به حرفشون گوش میدم.... بی سر و صدا کار انجام میدم... دیگه حتی جیمینم سگ محلم میکنه... فقطم به خاطر مادره عقده ایش... مادره سلیطش اون همه منو خورد کرد هیچ واکنشی نشون نداد حالا یه بارم من رومو نشون دادم شدم یه عروسه عو*ضی...

ویو جی وو

یه شب که توی اتاقم بودم مامان صدام زد که برم برای شام...

رفتم پشت میز که دیدم لیرین نیست...

× پس لیرین کو؟

مامان بی محل گفت:

& حتماً گشنش نی..

× وااا... یعنی چی نه ناهار خورده نه صبونه اونم آدمه هااا..

& خودش نمیخواد به من چه..

× چقدم واسه شما دوتا مهمه...

از جام بلند شدم و وقتی خواستم برم اتاق لیرین در گوش جیمین زمزمه کردم:

× بی غیرتِ عو*ضی..(ادب داشته باش کوچول🔪🗿😂)

و زود رفتم بالا..

در اتاق رو آروم باز کردم که دیدم نشسته رو تخت... با صدای در سرشو چرخوند سمت من...

چه صورت خسته و مهربونی داشت..

+ چیزی شده؟

× تو چرا نمیای غذا بخوری؟

+ خب... حالم خوب نیست از گلوم پایین نمیره...

× خب چون چیزی نخوردی حالت خوب نیست بیا بریم...

+ نه... انگار واسه یه چیز دیگس..(زیرلب)

× چی؟

+ هی... هیچی.. من الان میام..

× باشه.. منتظرتم..(لبخند)

رفتم پایین... و پشت میز نشستم.. یکم بعد لیرین هم اومد پایین و کنار من نشست...

داشتم غذامو میخوردم که متوجهش شدم...

سرشو انداخته بود پایین... آروم داشت ناله میکرد.. انگار حالش خوب نبود... فک کنم فقط من توی جمع فهمیدم.. از بس ساکت بود..

دستشو گرفتم..

× حالت خوبه؟

+ ن... نه...

دستمو دور شونش انداختم.. با دست دیگم بازوش رو نوازش کردم..

× لیرین... منو ببین!..

چقد داغ بود بدنش..

دیدم جیمین زل زده بهم..

با یه لحن عصبی و تقریباً بلند گفتم:

× چیه نگا میکنی؟؟؟

که لیرین مثل برق از جاش بلند شد و دوید توی دسشویی..

منم بعدش بلند شدم و دنبالش رفتم..

ویو لیرین

دستامو دو طرف سینک گذاشتم و سرمو انداختم پایین..

به خودم توی آیینه رو به رو نگاه کردم... چشمام قرمز شده بود.. لبام خشک شده بود و دماغم سرخ شده بود..

حس میکردم الاناس از تب آتیش بگیرم..

که در دسشویی زده شد..

× لیرین؟؟؟ لیرین خوبی؟؟ جوابمو بده لطفاً..

+ م... من خوبم...

اصلا... فکرشم نمیکردم انقد باهام مهربون باشه... روزای اول یه جوری بود انگار ازم بدش میاد... ولی... از شوهرمم بیشتر به فکرمه...

صورتمو با آب سرد شستم و رفتم بیرون..

جی وو اونجا وایستاده بود تا منو دید اومد سمتم و صورتمو با دستاش قاب کرد..

× لی... لیرین... خیلی حالت بده انگار.. میخوای بریم دکتر؟

+ نه.. من خوبم... فقط خستم میرم بخوابم..

× پس بیا تو اتاق من بخواب!

+ چی؟😳

اومد در گوشم و گفت:

× خوب نیست پیش اون بی غیرت باشی با من بیا من رو کاناپه میخوابم تو روی تخت باشه؟

+ ولی... من اونجوری راحت نیستم...

× من خودم مشکلی ندارم دختر! با من بیا..

و دستمو گرفت و برد اتاقش...

next part:

Like: 13
Coment: 15

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #جیمین #اسمات
دیدگاه ها (۲۵)

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

🌸 پارت ۲۹ — ویو آت 🌧️با چشم‌های پر از اشک از مدرسه بیرون اوم...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

کپشنننن🎀🌚عروسک من😈🔞پارت سی و پنجوارد اتاق شدم پیرهنش تنش نبو...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

پارت ۱ ویو ا.ت موهام رو با کلیپس قهوه ای رنگم بستم و شروع کر...

اخرین دعا 30

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط