تک‌پارتی جونگکوک

-
^درخــــواســــتــــی^

نور ماه از بین پرده‌ها روی پارکت‌ها برق میزد و هوا کمی سرد تر از همیشه شده بود.
داشتم گوجه‌ها رو یکی‌یکی خرد میکردم و اهنگ مورد علاقمو زمزمه میکردم که صدای گوشیم توجهمو جلب کرد.

"تـــهـــیـــونـــگ"
چی؟تهیونگ چرا باید بهم زنگ بزنه؟

تماسو وصل کردم و گذاشتمش روی اسپیکر و به خرد کردن گوجه‌ها ادامه دادم...

ا/ت:«الووو.سلامم تهیونگ شییی.»

تهیونگ:«عام..سلام ا/ت.خوبی؟»

ا/ت:«مرسیی.تو خوبی؟»

تهیونگ:«راستیتش یه چیزی شده ولی عصبانی نشو.»

اینو که گفت،چاقو رو روی کانتر گذاشتم و از خرد کردن گوجه‌ها دست کشیدم.
قلبم تندتر توی سینم میکوبید.

ا/ت:«چیشده؟»

تهیونگ:«جونگکوک خیلی مسته.هرچقدرم بهش اصرار میکنم بزار ببرمت خونه میگه نه.پاشو بیا ببرش تا اتفاقای بدتری نیفتاده!.»

ا/ت:«از دست جونگکوک!.باشه لوکیشن بفرست الان میام!»

هوففف...بارها بهش گفته بودم خوشم نمیاد زیاد الکل بخوره!
اصلا چرا به من نگفت کجا داره میره؟!
به وقتش به حسابش میرسم!

صدای ویبره گوشیم حواسمو دوباره برگردوند.

"تـــهـــیـــونـــگ"
«اینم لوکیشن.»

چ...چی؟اینجا...اینجا که کشتیه...
یعنی...نکنه با کسی اونجاست...
ولی...اگه با کسی اونجا بود...تهیونگ حتما بهم میگفت.
ولی...تهیونگ گفت«بیا ببرش تا اتفاقای بدتری نیفتاده!»
چه اتفاقی افتاده مگه...
امیدوارم اون چیزی که فکر میکنم نباشه!

سریع پالتومو تنم کردم و سوییچ ماشینو چنگ زدم و به سمت پارکینگ دویدم.
___________
بالاخره رسیدم!
هوا اونقدری سرد بود که حس میکردم استخونامم دارن میلرزن.
تو راه نزدیک بود چندین بار تصادف کنم اما به خیر گذشت.
انگار سرنوشت میخواست هرجور شده منو به اونجا برسونه.
از ماشین پیاده شدم و درو قفل کردم.
کشتیه خیلی بزرگ بود!بزرگتر از چیزی که فکرشو میکردم!
استرس کل وجودمو گرفته بود و دستام میلرزید.
میترسیدم...میترسیدم از چیزی که ممکنه ببینم.
هر چیزی ممکن بود.

یه راهی با چوب درست شده بود که به کشتی ختم میشد.
یه اقایی اونجا وایساده بود که داشت با نگاهاش منو قورت میداد.

-«سلام.کارت دعوتتونو ببینم.»

کارت دعوت چیه دیگه؟
پس کارت دعوتم میخواد!

ا/ت:«سلام...راستیتش من کارت دعوت ندارم.اومدم دنبال شوهرم.»

-«اسم شوهرتون چیه؟»

ا/ت:«جونگکوک...جئون جونگکوک.»

تا اینو گفتم یکم دستپاچه شد که این همه چیو بدتر میکرد.
هرچی بیشتر میگذشت،بیشتر به این پی میبردم که جونگکوک یه غلطی کرده.

-«بفرمایین داخل.»

تا اینو گفت،به سمت کشتی قدم برداشتم.
صدای ضربان قلبم بیشتر از صدای افراد داخل اون کشتی بود.

به پله‌های کشتی رسیدم.
یکی‌یکی از پله‌های چوبی بالا رفتم.
هر پله مساوی بود با بیشتر شدن استرسم.

وقتی به اخرین پله رسیدم و سرمو بالا گرفتم،
با افرادی مواجه شدم که تقریبا همشونو میشناختم.
با چشمام دنبال جونگکوک میگشتم که یهو همه دست زدن و جیغ کشیدن.
اینجا چخبره؟‌
موزیک مورد علاقم پلی شد و یهو...

جونگکوکو دیدم...
یه کیک توی دستاش بود و داشت به سمت من میومد.

جلوم وایساد و اروم بیخ گوشم زمزمه کرد:

جونگکوک:«تولدت مبارک ماهزادم.»

چی؟تولدم؟
ینی همه اینا نقشه بود؟
از دست اینا!
نزدیک بود بمیرم!

لبخندی زدم و اروم بهش گفتم:

ا/ت:«جونگکوک خیلی روانی‌ای!رسما داشتم سکته میکردم!.»

جونگکوک:«قصدم همین بود.»
و بعدش یه لبخندی زد که مثل یه جرقه توی مغزم هک شد.

جونگکوک:«نمیخوای شمعاتو فوت کنی؟»

شمعارو فوت کردم.
این چهارمین تولدمه که کنار فرد مورد علاقم جشن میگیرم...

جونگکوک صورتشو بهم نزدیک تر کرد.

ا/ت:«تو که نمیخوای جلوی این همه ادم-»

جونگکوک:«دقیقا میخوام همینکارو کنم.»

و بعدش،همه صداهای دورم محو شد...نگاهای خیره‌ای رو روی خودم حس میکردم.

نور ماه موهاشو براق کرده بود و نمیزاشت چشماشو درست ببینم.

وقتی ازم جدا شد،توی چشمام نگاه میکرد که گفت:

جونگکوک:«خیلی دوستت دارم.»

ا/ت:«من بیشتر.»

____________

پـــآیـــآن.

از نــوشــتــه ‌هــای دیــانــا.

ببخشید اگه بد شد😭💘

شرط درخواستی بعدی:
۴۰ تا لایک🌸

نظراتتون برام ارزشمنده.💘
دیدگاه ها (۲۱)

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

فیک تهیونگ عشق اجبار

فیک تهیونگ

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

فاصله یک لبخند تا جنون

چند پارتی (درخواستی)

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

سناریو ساکورا تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط