سوپرایز!!!
پارت جدید از رمان رویایی واقعی اما مانند دروغ!!
پارت بیست و سوم
تام......)
داشتم از راهرو رد میشدم که متیو و ملورین رو دیدم...متیو داشت به ملورین نزدیک میشد....خون جلوی چشمام رو گرفت و با قدم های محکم و استوار به سمتمتیو رفتم و یه مشت نسارش کردم...
تام:چرا داری به ملورین نزدیک میشی!
عوضی مگه نمیبینی ترسیده!
متیو:اووووو تو الان وکیل مدافع ملورین شدی!؟
ملورین:بس کنید!لعنت بهتون!ازتون متنفرم....
ملورین بعد از گفتن اینکه از ما متنفره با صورت گریون دوید و از ما دور شد
تام:حالا دوباره من و تو موندیم داداشی
متیو:چیه!؟چته چی میخوای!؟
تام:حق نداری اونو بترسونی یا ناراحتش کنی!
این آخرین هشدارمه متیو....
متیو:حق نداری به من دستور بدی!اون دختر زد زیر همه چی!میگفت با ما فقط دوسته!(با تمسخر)
باورت میشه؟فقط دوست!
تام:هرچی!حق نداریم مجبورش کنیم!
متیو:من مجبورش نکردم!
تام:حوصله بحث با تو رو ندارم....میرم پیش ملورین...
متیو:آره مثل همیشه ترسو باش!
به متیو اهمیت ندادم و رفتم سراغ ملورین...اما کجا میتونست باشه!؟...
(ملورین)
با تمام قدرت میدویدم....انگار که از اونها نه از خودم فرار میکردم....
رسیدم به درخت معروف...البته برای من!
زیرش دراز کشیدم..و آروم شروع به گریه کردن کردم
زمین سفت و سرد بود...اما جای دیگه ای نداشتم
اصلا به متیو و تام فکر نمی کردم...
کم کم خوابم برد....
(تام)
رفتم کنار درختی که ملورین معمولا اونجا وقت میگذرونه....
خودش بود..
بدن ضعیف و خسته اش روی زمین پهن شده بود...
رفتم سمتش...براید بغلش کردم و بردمش به سمت خوابگاه...اما نه خوابگاه شخصی خودم و متیو
به خوابگاه خودش بردمش....نمیخواستم متیو مزاحمش بشه...
حمایت کنید که ادامه رمان رو بزارمم🌊☀️
#سناریو_اسلیترین
#اسلیترین
#پسرای_اسلیترین
#ری_اکشن
#بی_تی_اس
#سناریو
#سناریو_بی_تی_اس
#آهنگ
#موزیک_ویدیو
پارت بیست و سوم
تام......)
داشتم از راهرو رد میشدم که متیو و ملورین رو دیدم...متیو داشت به ملورین نزدیک میشد....خون جلوی چشمام رو گرفت و با قدم های محکم و استوار به سمتمتیو رفتم و یه مشت نسارش کردم...
تام:چرا داری به ملورین نزدیک میشی!
عوضی مگه نمیبینی ترسیده!
متیو:اووووو تو الان وکیل مدافع ملورین شدی!؟
ملورین:بس کنید!لعنت بهتون!ازتون متنفرم....
ملورین بعد از گفتن اینکه از ما متنفره با صورت گریون دوید و از ما دور شد
تام:حالا دوباره من و تو موندیم داداشی
متیو:چیه!؟چته چی میخوای!؟
تام:حق نداری اونو بترسونی یا ناراحتش کنی!
این آخرین هشدارمه متیو....
متیو:حق نداری به من دستور بدی!اون دختر زد زیر همه چی!میگفت با ما فقط دوسته!(با تمسخر)
باورت میشه؟فقط دوست!
تام:هرچی!حق نداریم مجبورش کنیم!
متیو:من مجبورش نکردم!
تام:حوصله بحث با تو رو ندارم....میرم پیش ملورین...
متیو:آره مثل همیشه ترسو باش!
به متیو اهمیت ندادم و رفتم سراغ ملورین...اما کجا میتونست باشه!؟...
(ملورین)
با تمام قدرت میدویدم....انگار که از اونها نه از خودم فرار میکردم....
رسیدم به درخت معروف...البته برای من!
زیرش دراز کشیدم..و آروم شروع به گریه کردن کردم
زمین سفت و سرد بود...اما جای دیگه ای نداشتم
اصلا به متیو و تام فکر نمی کردم...
کم کم خوابم برد....
(تام)
رفتم کنار درختی که ملورین معمولا اونجا وقت میگذرونه....
خودش بود..
بدن ضعیف و خسته اش روی زمین پهن شده بود...
رفتم سمتش...براید بغلش کردم و بردمش به سمت خوابگاه...اما نه خوابگاه شخصی خودم و متیو
به خوابگاه خودش بردمش....نمیخواستم متیو مزاحمش بشه...
حمایت کنید که ادامه رمان رو بزارمم🌊☀️
#سناریو_اسلیترین
#اسلیترین
#پسرای_اسلیترین
#ری_اکشن
#بی_تی_اس
#سناریو
#سناریو_بی_تی_اس
#آهنگ
#موزیک_ویدیو
- ۳.۱k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط