#خان_زاده #پارت239

#خان_زاده #پارت239

* * * * *
با لرزش جلو رفت و چند تقه به در زد.. با فاصله ازش ایستادم و اخم کردم.
طولی نکشید که مادر اهورا درو باز کرد. با دیدن من اخمی روی پیشونیش نشوند و روی به هلیا گفت
_فرمایش؟
هلیا با صدای ضعیفی و با لکنت گفت
_ممم من... می‌خواستم با خانوم خان زاده حرف بزنم.
مادرش نگاه بدی به من انداخت و گفت
_خانوم؟خان زاده فقط همون افریته رو داشت که طلاقش داد.
به من اشاره کرد. هاج و واج نگاهش کردم.
هلیا گفت
_یعنی بچه هم ندارن؟
_والا تا اونجایی که من میدونم این دختره اجاقش کور بوده.
عصبی به سمتش رفتم و گفتم
_چرا دروغ میگی؟مهتاب و صدا بزن بیاد!
متعجب ابرو بالا انداخت و گفت
_مهتاب و چرا صدا بزنم؟
_که به این بگه یه بچه از اهورا داره.
مادرش با تعجب گفت
_مهتاب از اهورا بچه داره؟برو از خدا بترس دختره ی عوضی کم گند زدی به زندگی پسرم حالا داری تهمت هم میزنی که با خواهرش بوده؟
چشمام گرد شد.
_چی داری میگی تو؟زده به سرت؟ جلوی چشم خود من عروسی گرفتین براشون اون وقت...
وسط حرفم بلند مهتاب و صدا زد.
طولی نکشید که سر و کله ش پیدا شد.
تند گفتم
_بیا خودشه. به این دختر بگو با اهورا ازدواج کردی و الان یه بچه داری..



🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۲۴)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۷۱صدای بیرون کمتر شد...

ابلیس

[وقتی هم معلمته هم دوست‌پسرت...]______________________تقریبا...

Part "74"☆ویو هانا☆ساعت ۳ صبح بود. عمارت توی سکوتی سنگین و خ...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۵ *سانیار*مامانم با اخم و نگاهی ...

پارت: 26 (بخش2) **زاویه دید: زین**فضای راهروی اصلیِ دبیرستان...

P13بعد کریسمس اولین روزش بود که به مدرسه و کمپانی میرفت،درطو...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

ابلیس

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مدیر : حالا که اینطوریه اینارو ببین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط